سال‌های زیادی از زندگی‌ام در دل اعتیاد فعال به مخدر، خشم، نفرت، شرم و احساس بیگانگی گذشت تا جایی که به مرز نابودی و خودکشی رسیدم و از تخت اورژانس به بازپروری فرستاده شدم؛ جایی که با جلسات معتادان گمنام آشنا شدم و در ابتدا فقط رنج و خشمم را با خودم می‌بردم، اما کم‌کم با گوش دادن، پاک ماندن را مثل چنگ زدن به تکه‌ای چوب در میان طوفان پذیرفتم و فهمیدم گفتن «من معتاد هستم» آغاز راه است نه پایان آن. هرچند ابتدا تصور می‌کردم پاکی مشکلات عمیق بیگانگی و طردشدگی مرا حل نمی‌کند، اما با کار کردن قدم‌ها، گرفتن راهنما، حضور در همایش‌ها و خدمت کردن، فهمیدم ریشه درد من فقط نفرت جامعه نبود، بلکه جنگ حل‌نشده‌ام با خودم بود. امروز از زبان یک معتاد می‌گویم که چطور می‌شود پاک ماند: با تنها نماندن، با پذیرش خود، با کمک گرفتن و کمک کردن، با باور به اینکه بهبودی یک مسیر جمعی است. حالا پاکی برایم فقط مصرف نکردن نیست، بلکه وصال با خودم و دیگران است؛ و می‌دانم هرچقدر هم متفاوت باشم، از همان اول انسانی شبیه دیگران بوده‌ام.
منبع: کتاب پایه معتادان گمنام