این روایت داستان فردی است که از کودکی با احساس طردشدگی و جست‌وجوی تعلق بزرگ شد و در نوجوانی با «رفیق مصرف» وارد مسیر اعتیاد، بی‌خانمانی و فروش مواد شد، بی‌آن‌که آمادگی ترک مصرف را داشته باشد. نخستین حضورهایش در جلسات NA فقط از روی کنجکاوی یا همراهی با هم‌مصرف‌ها بود، اما همان دیدنِ معتادانِ پاک، بذر امید را در دلش کاشت. پس از سال‌ها رنج، انزوا و افسردگی، سرانجام به تسلیم رسید و با تعهد به جلسات، انتخاب گروه خانگی، خدمت، راهنما و کارکردن قدم‌ها مسیر بهبودی را آغاز کرد. امروز او به جای مصرف و فروش مواد، در خدمت معتادان کارتن‌خواب است، روابط خانوادگی‌اش ترمیم شده و آموخته که بهبودی با داشته‌ها سنجیده نمی‌شود، بلکه با تلاش روزانه، تعلق به انجمن و زندگی روحانی معنا پیدا می‌کند.
منبع: کتاب پایه معتادان گمنام