این روایت داستان مردی است که از کودکی در چرخه خشونت خانوادگی، طردشدگی و شخصیت اعتیادی رشد کرد و خیلی زود وارد دنیای زیرزمینی مواد مخدر شد؛ مسیری که او را به هروئین، زندان، از دست دادن دوست صمیمی‌اش بر اثر اُوردوز، و زندگی‌ای آمیخته با گناه، بی‌ارزشی و خودویرانگری کشاند. او با وجود تولد پسرش، نتوانست از سوءمصرف مواد دست بکشد تا اینکه در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز، تصویر خودِ ویرانش را در آینه و نگاه معصوم فرزندش دید و برای نخستین بار از عمق وجود از خدا طلب کمک کرد. دستگیری و انتقال به یک مرکز درمانی، او را با جلسات معتادان گمنام آشنا ساخت؛ جایی که برای اولین بار امید، تعلق و امکان زندگی بدون مصرف را تجربه کرد. با پایبندی به برنامه NA، انتخاب راهنما، کار روی قدم‌ها و جبران خسارت‌ها، نه‌تنها پاک ماند بلکه توانست حضانت پسرش را بگیرد، زخم‌های عاطفی گذشته را التیام بخشد و زندگی‌ای معنادار بسازد. «دماغه» برای او نماد آرامش، بیداری روحانی و آشتی با گذشته شد؛ جایی که فهمید بهبودی فقط نجات یک معتاد نیست، بلکه نجات زندگی‌ها و انتقال نور بهبودی به دیگران است.
منبع: کتاب پایه معتادان گمنام