ساندویچ
این روایت از لحظهای آغاز میشود که راوی در اوج ناامیدی و افکار خودکشی، با مهربانی سادهای مثل یک فنجان قهوه و یک ساندویچ به جلسات NA هدایت میشود؛ جایی که برای نخستین بار احساس تعلق و امنیت را تجربه میکند. او در فضای امن NA درمییابد که اعتیاد و مصرف الکل تنها بخشی از مشکلی عمیقتر با ریشههای خانوادگی، عاطفی و رفتاری بوده و سالها با «اگر معتاد نشده بودم» و مقصر دانستن عوامل بیرونی از پذیرش مسئولیت فرار کرده است. با کارکردن قدمها، روبهرو شدن با ترسها، بازتعریف مفهوم خدا و پذیرش عجز، یاد میگیرد میان احساس، فکر و عمل فاصله بگذارد و انتخابهای سالمتری داشته باشد. امروز او معتادی در حال بهبودی است که میداند بیماریاش زنده است، اما دیگر مجبور به مصرف نیست؛ مسئول بهبودی خویش است، تنها نیست، ابزار دارد و آزادی درونی و توان عشقورزی را به دست آورده است.
منبع: کتاب پایه معتادان گمنام