<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انجمن معتادان گمنام ناحیه فارسی زبانان انگلستان</title>
	<atom:link href="https://nafarsiuk.org/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://nafarsiuk.org</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 02 Feb 2026 05:54:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://nafarsiuk.org/wp-content/uploads/2025/11/fav_icon_min-150x150.png</url>
	<title>انجمن معتادان گمنام ناحیه فارسی زبانان انگلستان</title>
	<link>https://nafarsiuk.org</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>زندگی و مرگ در NA</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/life-and-death-in-na/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/life-and-death-in-na/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 23:50:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1099</guid>

					<description><![CDATA[این متن روایت زندگی مردی است که با ورود به معتادان گمنام (NA) مسیر بهبودی را آغاز می‌کند و در این راه هم‌زمان با موهبت‌های زندگی و تلخی مرگ روبه‌رو می‌شود. او در دوران پاکی می‌آموزد چگونه پدری مهربان‌تر باشد، عشق را بیان کند و اصول NA را در زندگی روزمره به کار گیرد. در کنار رشد و آرامش، با از دست دادن پدرِ پاک‌زیسته، مرگ دلخراش برادر در اثر اعتیاد، و سپس بزرگ‌ترین رنج زندگی‌اش یعنی مرگ پسرش بر اثر بیش‌مصرفی مواجه می‌شود. با وجود این مصیبت‌ها، به کمک جلسات، قدم‌ها، دعا، حمایت اعضای NA و خدمت به دیگران، پاک می‌ماند و توان رویارویی با اندوه را پیدا می‌کند. این تجربه نشان می‌دهد که اعتیاد بیماری‌ای وخیم و مرگ‌آور است، اما NA امکان انتخاب، معنا، امید و ادامه زندگی—even در دل درد و فقدان—را برای معتاد جویای بهبودی فراهم می‌کند.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد</p>



<p>من اولین بار در آگست ۱۹۸۶ به&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA&nbsp;</a>آمدم. آن موقع چشمم دنبال تفاوتها بود، به همین دلیل رفتم و یک سال و نیم دیگر مصرف کردم. وقتی برگشتم، تسلیم شدم و آمادگی پیدا کردم هر کاری برای پاک ماندن لازم است بکنم.</p>



<p>وقتی وارد این برنامه شدم، دو پسر نازنین داشتم. دو سال که از پاکی ام گذشت، خدا سومین پسر را به من داد. من در دوران بهبودی تا جایی که میتوانم سعی کرده ام پدر خوبی باشم.</p>



<p>اشتباه هایی هم کردم، اما در عین حال یاد گرفتم به پسرانم عشق بورزم، حامی شان باشم و نیازهای شان را تأمین کنم، نه آن که مثل سابق فقط امر و نهی و سلطه جویی کنم، و طوری رفتار کنم که وجودشان پر از ترس بشود.</p>



<p>نمی خواستم روزگار پسرانم هم مثل من به نفرت و خشم و ترس و نادیده گرفتن موهبت حیات بگذرد. آنچه بیشتر اهمیت دارد و پسران من می بینند، اعمال و واکنش های من در شرایط مختلف است، نه چیزهایی که در حرف می گویم. من باید یاد می گرفتم که در<a href="http://nafarsiuk.org/">&nbsp;مسیر NA</a>&nbsp;، گام بردارم و بکوشم تا از این اصول در تمام امور زندگی پیروی کنم، چون پسرهای من هم از صفات مثبتم تقلید خواهند کرد و هم از نقایص اخلاقی ام.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>در کار این برنامه راز و رمزهای زیادی هست. من در عمرم دو بار از پدرم شنیدم که دوستم دارد: یکی موقعی که تیم شیکاگو برز برنده مسابقات لیگ فوتبال شد، و یک بار هم در یک مهمانی شب عید. اما به شکرانه NA، سالهای آخر زندگی پدرم طور دیگری بود. در سال ۱۹۹۶، معلوم شد پدرم سرطان دارد و پسرهای من هر وقت میرفتند بیمارستان، می پریدند روی تختش و طبق معمول می گفتند : دوستت دارم بابا بزرگ!» من گفتن جمله «دوستت دارم» را در NA یاد گرفتم؛ گفتنش را به پسرانم یاد دادم، و در کمال تعجب، پسران من هم این جمله را به بدرم یاد دادند.</p>



<p>آن روز در بیمارستان، پیش چشم من، پدر غول پیکر من به پسرهایم جواب داد: «من هم دوستتان دارم.» من در مدتی که پدرم درگیر این بیماری بود کنارش بودم و او شش ماه بعد از دنیا رفت. به شکرانه NA، پدرم در حالی چشم از این جهان فرو بست که می دانست پسرهای من او را دوست دارند، و پسرهای من هم می دانستند پدربزرگشان آنها را دوست دارد. او در پنجاه و هشت سالگی، در نوزدهمین سال پاکی اش درگذشت.</p>



<p>برادرم سالها با بیماری اعتیاد جنگید. میدانست که من به&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">جلسات NA</a>&nbsp;می روم. گه گاهی از او دعوت می کردم با من بیاید. او راه های دیگری را برای مقابله با این بیماری امتحان کرد، ولی همه موقتی بودند. همیشه اعتیاد غلبه می کرد، و او مدام نحیف تر و نزارتر می شد. من در NA یاد گرفته بودم که یاری رسان هر&nbsp;<strong>معتاد جویای بهبودی</strong>&nbsp;باشم.</p>



<p>برادرم می دانست که خالصانه دوستش دارم، اما وقتی او در حال مصرف بود من ناگزیر بودم از دور دوست دارش باشم. این را هم می دانست که هر وقت آمادگی اش را داشته باشد، من با کمال میل او را به جلسه خواهم برد.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>در بیست و یکم ژوئن ۲۰۰۱ از بیمارستانی به من تلفن زدند. گفتند که برادرم تصادف بدی کرده. نمیدانستم شماره تلفنم را از کجا گیر آورده اند. به من نگفتند حالش خوب است، برای همین فهمیدم که وضعش خوب نیست. خودم را که به بیمارستان رساندم، از من خواستند شناسایی اش کنم چون جان به در نبرده بود. سر خونین و کبود آن جا افتاده بود: برادرم در سی و چهار سالگی از دستم رفت.</p>



<p>به سراع ساقی رفته ، مصرف کرده بود، و در راه برگشت به خانه، با سرعت زیاد به نرده های پلی کوبیده بود و در جا کشته شده بود. یک روز قبلش، برادرم برای ناهار به محل کار من آمده بود ، زمان و مکان مطمئن از ما همین بود. مدتی با هم بودیم، و برادرم موقع رفتن به من گفت: دوست دارم، برادر بزرگ»، و من هم جواب دادم: «من هم دوستت دارم.» به رهایی که در این برنامه یاد گرفته بودم، آخرین جمله ای که من به برادرم دوست دارم» بود. بعدها فهمیدم که کارکنان بیمارستان، اسم و تلفنم را از کارت ویزت من که از روز قبل در جیب برادرم مانده بود ، پیدا کرده بودند.</p>



<p>شاکرم از این که NA به من یاد داده که معتادان در حال جنگ را به کلی طرد نکنم. ای کاش برادرم به آنچه ما می توانستیم به او بدهیم علاقه مند بود و ای کاش تمایل داشت برای رسیدن به آن تلاش کند.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>باز هم قلبم شکست، جانم آزرده شد، و ایمان به بوته آزمایش در آمد. پسرهایم از پا درآمده بودند. من به کارهایی رو آوردم که یاد گرفته بودم: پرداختن به قدم ها، دعا، تماس با راهنما، جلسه رفتن، و رسیدگی به عزیزانم. من به بودن در کنار عزیزانم، چه اعضای NA و چه دیگران نیاز داشتم. دوستان انجمنی که از روز اول پاکی در کنار من بوده اند، در آن روزها تکیه گاه من بودند. و من می دانم که همیشه از همراهی آنان بهره مند خواهم بود.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>تا این جا، نوشتن برایم زیاد سخت نبود چون داغ این از دست دادن ها اندکی کهنه شده است. اما آنچه اکنون می خواهم بنویسم از آن چیزهایی است که امیدوارم بر سر هیچ کس نیاید. در این نه ماه گذشته، من امید و روحیه و شوق زندگی را به کلی از دست داده ام. دلم انگار چیزی جز خلئی بی انتها نیست. در این چند ماه، بیشتر از تمام عمرم گریه کرده ام.</p>



<p>تقریبا دو سال پیش، پسر بزرگم آمد که با من زندگی کند، و من متوجه شدم که او مصرف می کند. او می دانست من پانزده سال است که&nbsp;<strong>عضو فعال NA</strong>&nbsp;هستم. او با بیماری اعتیاد و بلاها و تباهی های همراه آن نا آشنا نبود. با هم سر شاخ شدیم. از سایر معتادان در حال بهبودی کمک خواستم که با پسر خودم که اعتیاد فعال زندگی اش را گرفته بود چه طور رفتار کنم. مصرف پسرم شدیدتر شد، و اولین بار که چرت زدنش را دیدم، قلبم شکست. یک سال گذشت و روزی پسرم به من گفت که دیگر هیچ امیدی برای زندگی یا پاک شدن ندارد.</p>



<p>بعد پسرم به این نتیجه رسید که کمک بگیرد و در مارچ ۲۰۰۴ به NA آمد. با هم به چند جلسه رفتیم، اما پسرم دلش می خواست خودش تنهایی به جلسه برود بعد برنامه ای برای خودش در پیش گرفت و کم کم شروع کرد به در میان گذاشتن افکار و احساساتش با من، آن هم به شکل عمیقی که پیش از این هیچ وقت سابقه نداشت.</p>



<p>ما بخشی از دلخوری های کهنه را حل و فصل کردیم، و من از این بابت و شاکرم. کم کم آن&nbsp;<strong>شور و حرارت NA</strong>&nbsp;در پسر من هم به وجود آمد.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>بین ما آمده: «کسانی که مرتب در جلسات شرکت می کنند پاک می مانند». با پسرم، وقتی من شهرمان را ترک کردم که به افغانستان بروم، دیگر شرکت مرتب در جلسات را ادامه نداد. من می دانستم که نمی شود آدم این برنامه را از وجود خودش به دیگری ارمغان کند، هر چند آرزو داشتم بتوانم این کار را در حق پسرم بکنم.</p>



<p>او در اواخر نوامبر ۲۰۰۴ لغزش کرد. از سفر که برگشتم، پسرم را دیدم که بر اثر بیش مصرفی، نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاده و پوست و استخوان شده است. وقتی به هوش آمد، به من گفت دیگر هیچ امیدی ندارد و فقط می خواهد گوشه ای بنشیند و تا آخر عمر مصرف کند. گفت به اندازه من قوی نیست و نمی تواند پاک بماند. به پسرم اطمینان دادم که اگر من توانسته ام پاک بمانم، او هم میتواند. بغض گلویم را گرفته بود.</p>



<p>از آنجایی که مدت ها بود از محل مان دور مانده بودم، تصمیم گرفتم دوباره نود روز به نود جلسه بروم تا با معتادان در حال بهبودی آن منطقه آشنا بشوم و دوباره به کارهای خدماتی بپردازم.</p>



<p>می دانستم که اگر این «نود در نود» را انجام ندهم و زیر پایم را دوباره محکم نکنم، وقایع آینده مرا از پا خواهد انداخت.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>در اوایل دسامبر، پسرم به یک مرکز درمانی دیگر رفت، اما دلش نمی خواست کسی به ملاقاتش برود و تلفن هم به ندرت می کرد. وقتی به من تلفن زد، پرسیدم به جلسات NA می رود یا نه. گفت: «از کریسمس به این طرف، بروبچه های NA دیگر این جا نمی آیند.» آخر ژانویه، پسرم تصمیم گرفت به یک خانه بین راهی در فرنیا برود. به من که گفت، موافق نبودم. به پسرم گفتم دفعه قبل بدجوری لغزش کرده، و می ترسم دیگر زنده نبینمش.</p>



<p>قبل از این که به اتفاق مادرش به ایستگاه برود، رفتم و با چشمان اشک بار در آغوشش کشیدم و با او خداحافظی کردم ،پسرم چشم های خیس مرا که دید، از من پرسیدم حالم خوب است یا نه. در جواب نمی توانستم حرف بزنم، و با سر اشاره کردم که خوبم. پسرم می دانست من نمی خواهم او برود. اما او تصمیمش را گرفته بود و کاری از دست من برنمی آمد.</p>



<p>پسرم سوم فوریه از آن مرکز درمانی بیرون آمد و پنجم فوریه به خانه بین راهی رفت. ما به تازگی در آن مرکز درمانی یک جلسه زندانها و بیمارستانها راه اندازی کرده بودیم، و درست همان روزی که پسرم آن مرکز را ترک کرد، من گردانند پنل شده بودم.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>یک هفته بعد، پسرم از آن خانه بین راهی تلفن زد. به نظرم رسید بدجوری نگران است، و گفت می ترسد چون او و هم اتاقی اش شب قبلش لغزش کرده بودند. بعد جمله ای را گفت که من در آرزوی شنیدنش بودم: «می خواهم برگردم خانه.» نسبتا احساس راحتی خیال کردم، اما هنوز اطمینان نداشتم چون می دانستم معتاد در حال مصرف برای پول خیلی چیزها ممکن است بگوید.</p>



<p>برایش یک بلیت قطار فرستادم. فردایش راه افتاد که بیاید خانه و با من و پسر دیگرم زندگی کند. روز بعد، مادرش تلفن کرد. خیال کردم می خواهد مطمئن شود که من حتما دنبال پسرمان به ایستگاه قطار خواهم رفت. اما در اشتباه بودم.</p>



<p>زن سابقم داشت دیوانه وار گریه می کرد. بی مقدمه گفت: «پسرمان مرد!» باورم نمی شد ، پسرمان قرار بود تا حالا رسیده باشد. قلبم ریخت و زنم گفت جسد پسرمان را در کانزاس سیتی، در دستشویی قطار پیدا کرده اند. باز مصرف کرده بود، و این بار جانش را سر این کار گذاشت.</p>



<p>من دیگر نمی توانستم پسرم را در آغوش بکشم، یا با او بخندم. دیگر نمی توانستم با او به ماهیگیری با سینما بروم. یک روز برادر زاده ام گفت پسرم در دل ما زنده خواهد بود. اما من خودخواهم: دلم می خواهد پسرم در کنار من زنده باشد. قرار نیست پسرها قبل از پدرشان بمیرند.</p>



<p>کنار آمدن با این مصیبت دگرگون کننده، سخت دشوار بوده است. منظره پسرم که در تابوت خوابیده بود، قلبم را پاره پاره کرد. من بارها در ذهنم انواع و اقسام کاش می شد، شاید می شد، بایست می شد، فقط اگر می شد» ها را دوره کرده ام. هر کاری از دستم بر می آمد کردم. من پسرم را خالصانه دوست داشتم، و همیشه آماده کمک به او بودم.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>پرداختن به قدم ها باعث شده احساس گناه و حسرت در من نسبتا فروکش کند. یاد گرفته ام تأثیر گذاری کسانی را که دوستشان دارم و به آنها احترام می گذارم و تحسین شان می کنم، پنهان نکنم. در ضمن، باید در کنار خانواده ام و دوستانی باشم که مصیبتی دچار شده اند، حتی اگر احساس معذب بودن بکنم و ندانم چه باید بکنم ، فقط کافی است در کنارشان باشم؛ و لازم نیست دنبال هیچ جمله معجزه آسایی بگردم.</p>



<p>جان کلام این است که اگر معتادان گمنام نبود، من قدرت کنار آمدن با مرگ ، برادر و بدتر از همه، پسرم را نداشتم. این سفر ادامه دارد. من در جلسات خیلی چیزها آموخته ام، و چه بسیار آموختنی ها که در جلسات بعد و بعدی در انتظار من است. در این نه ماه اخیر، در ناحیه ما چهار نفر بر اثر بیش مصرفی مردند. مرگ ناشی از بیماری اعتیاد شوخی نیست.&nbsp;<strong>اعتیاد یک بیماری وخیم</strong>&nbsp;و مرگ آور است. اما امروز، من امکان انتخاب دارم.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد<br>بله، در دوران بهبودی درد و مصیبت هم هست، اما در عین حال سلوک در طریق NA چنان پرموهبت است که من تصورش را هم نمی کردم. خیلی از آرزوهای من در دوران پاکی به واقعیت پیوسته، مثلا بین ما هفت خواهر و برادر، فقط من توانستم مدرک دانشگاهم را بگیرم. به بسیاری از کشورها سفر کرده ام و این بخت را داشته ام که در جلسات NA در ژاپن، ترکیه، هند و مالزی شرکت کنم.</p>



<p>سال قبل من به آلمان، ازبکستان و افغانستان سفر کردم. سفر بهبودی ادامه دارد، همچنان که من هم آرام آرام یاد می گیرم با درد از دست دادن پسر مهربان، همراه و خوشگلم کنار بیایم. امیدوارم او از آن بالا مراقب من و برادرش باشد.</p>



<p>من خداوند یا کس دیگری را بابت مرگ پسرم مقصر نمی دانم. پسرم به اختیار خودش ، آن سوزن را در رگش فرو کرد؛ و پیامد این کار مرگ بود. داشت می آمد پیش من، اما جایی در میان سفر، بیماری اعتیاد کار خودش را کرد. : امروز می دانم که زندگی گران بهاست، و سعی می کنم قدر این فرصت کوتاه را بدانم ، تا جایی که بتوانم سعی می کنم همیشه در خدمت تازه واردها باشم. من ” همان کارهایی را می کنم که در آن نود روز اول، مرا پاک نگه داشت.</p>



<p>زندگی و مرگ در NA,معتاد جویای بهبودی,شور و حرارت NA,بیماری وخیم اعتیاد</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/life-and-death-in-na/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>من منحصر به فرد بودم</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/i-thought-i-was-unique/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/i-thought-i-was-unique/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 23:41:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1095</guid>

					<description><![CDATA[این متن روایت فردی تحصیل‌کرده و موفق است که سال‌ها خود را «منحصر‌به‌فرد» و مصون از اعتیاد می‌دانست، اما پس از امتحان کردن مواد مخدر به‌سرعت گرفتار بیماری اعتیاد شد و علی‌رغم درمان‌های متعدد، بارها دچار لغزش گردید. فروپاشی جسمی، روحی و حرفه‌ای او را به نقطه‌ای رساند که ناچار به پذیرش کمک شد. آشنایی با معتادان گمنام (NA) و شنیدن تجربه دیگران، این باور نادرستِ «متفاوت بودن» را در او شکست و نشان داد که نقطه مشترک همه، بیماری اعتیاد است نه تفاوت‌های ظاهری. با کارکردن قدم‌های دوازده‌گانه، سپردن اراده به نیروی برتر، و خدمت به دیگران—به‌ویژه در نقش راهنما—بهبودی عمیق روحانی را تجربه کرد. امروز او NA را خانه و وطن خود می‌داند و دریافته است که رهایی در پیوند، فروتنی و اشتراک تجربه‌هاست؛ او دیگر خود را برتر یا متفاوت نمی‌بیند، بلکه معتادی مانند دیگران می‌داند که با دیگر «معتادان دردمند» در مسیر بهبودی قدم برمی‌دارد.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند</p>



<p>جایی نداشتم که به آن رو بیاورم . احساس می کردم انگار هیچ کس نمی تواند کمکم کند، چون وضعیتم با دیگران خیلی فرق دارد. خیال می کردم محکوم به ادامه مسیر خودویران گرانه ای هستم که همان وقت هم هر گونه اراده ای برای مبارزه را از من گرفته بود. فکر می کردم منحصر به فرد هستم ، این که می گویم، پیش از زمانی است که&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">انجمن معتادان گمنام</a>&nbsp;را پیدا کنم. از آن زمان تاکنون، زندگی من معنا و جهت تازه ای یافته است.</p>



<p>من در یک خانواده سفید پوست از طبقه مرفه بزرگ شدم و آینده ام عملا به نوعی تضمین شده بود. به لحاظ تحصیلی نخبه بودم و در دانشگاه های کالیفرنیا و اسکاتلند پزشکی خواندم. به آن دست از هم کلاسی هایم که مواد مخدر را امتحان می کردند با نخوت و تحقیر می نگریستم؛ چون خودم را بسیار بهتر و زرنگ تر از این می دیدم که چنین کاری بکنم. فکر می کردم آدم معتاد، موجود سست اراده و ضعیف النفسی است که قاعدتا هیچ هدفی در زندگی ندارد یا هیچ ارزشی برای خودش قائل نیست. فکر می کردم من قرار نیست، یا ممکن نیست، در چنین دامی بیفتم، چون ذاتا آدمی موفق و برنده بازی زندگانی هستم. خود را فرد بسیار قابلی می دیدم.</p>



<p>کمی پس از آغاز دوران کارورزی در بیمارستان معتبری در غرب کشور، برای اولین بار مواد مخدر را تجربه کردم. خودم این تجربه را به چشم نوعی کنجکاوی می دیدم؛ شاید هم دنبال «یک چیز بهتر» بودم. همیشه برایم جالب بود که بیمارانی که درد بسیار شدیدی داشتند، چه طور با تزریق مقدار اندکی مورفین آرام می شدند.</p>



<p>این همان چیزی بود که می خواستم! در عرض چند ماه دنیا بر سرم خراب شد.&nbsp;<strong>امتحان کردن مواد مخدر</strong>&nbsp;به سرعت به سوءمصرف و سپس اعتیاد تبدیل شد، و تمام آن نا امیدی ها و سرگردانی ها و خودسرزنش گری ها که فقط معتادان می دانند.&nbsp;من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند</p>



<p>کمی پس از آغاز دوره رزیدنسی جراحی اعصاب، این توهم که من می توانم مصرف مخدر را کنترل کنم بر باد رفت. برای کمک گرفتن به سراغ روان پزشک رفتم. چند روزی مرا در یک بیمارستان روانی بستری کردند. به محض این که احساس کردم حالم بهتر شده، روان پزشکم را قانع کردم که آماده ام دوره کارآموزی را ادامه بدهم. او هم که شاید در مورد اعتیاد ساده اندیش یا زودباور یا بی اطلاع بود، اجازه داد با خوشحالی به راه خودم بروم.</p>



<p>یکی دو ماه دوام آوردم و بعد لغزش کردم. از آن جا که هیچ تغییری در طرز فکر و رفتارم اتفاق نیفتاده بود T لغزش از پی لغزش کردم، و وارد دور بسته ای شدم که تقریبأ ده سال ادامه داشت. مدام از مطب این روان پزشک به آن مؤسسه روان درمانی می رفتم، اما بعد از هر دوره، باز لغزش می کردم.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>پس از این که بارها در حالت نشئگی عمل های جراحی را انجام دادم، از من خواسته شد دوره رزیدنسی را ترک کنم. سپس دوباره بستری شدم، و به همان دور بسته لغزش برگشتم. در کنار مراجعه به مؤسسات درمانی، انواع و اقسام روش ها را امتحان کردم: تغییر شغل، تغییر محل سکونت، کتاب های خودیاری، برنامه های متادون درمانی، این که فقط در تعطیلات مصرف کنم، جایگزین کردن مواد مصرفی ام با قرص، ازدواج، کمپ های سلامتی، انواع رژیم های غذایی، ورزش، و مذهب. هیچ کدام از اینها فایده ای نداشت مگر به صورت موقت. به دلیل این سابقه درخشان، همه به من گفتند اصلاح ناپذیر هستم و هیچ امیدی به من نیست..</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>پس از پنج سال مصرف شدید، نوعی حساسیت نسبت به ماده مخدر مصرفی ام را بروز کرد. هر بار که مصرف می کردم، بافت های اطراف محل تزریق از بین می رفت. در ابتدا توانستم این روند را با مصرف کورتیزون متوقف کنم، اما مدتی بعد حساسیتم عود کرد.</p>



<p>علاوه بر آن تمام عوارض جانبی داروهای استروییدی در من بروز کرد. آخرین بار که بستری شدم، سیستم ایمنی بدنم دیگر از کار افتاده بود و به لحاظ جسمی درب و داغان بودم. از آن بدتر، جانم بی نهایت افسرده بود و بی آن که خود بدانم، دچار تباهی روحانی شده بودم. انکار و خودفریبی من چنان عظیم بود که نمی توانستم ببینم به چه موجود رقت انگیزی بدل شده ام.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>بعد، وارد یک مؤسسه درمانی شدم. آن جا بود که برای اولین بار، با پزشکهایی روبه رو شدم که خودشان معتاد بودند. آنجا اول از من پرسیدند که کمک میخواهم یا نه، و بعد این که آیا آماده ام برای بهبودی هر کاری لازم است بکنم یا نه.</p>



<p>برایم توضیح دادند که شاید لازم باشد از تمام مایملک مادی، عادت ها، حرفه همسر و خانواده، و حتی دستم صرف نظر کنم. من اولش پس زدم. با خودم فکر کردم من مشکلی ندارم که با کمی استراحت و آرامش برطرف نشود. با این همه، قول و قراری با آنها گذاشتم: گفتم بدون چون و چرا به دستورات شان گوش خواهم داد و به آن عمل خواهم کرد. این برای من بی شک نوعی تغییر بود، چون پیش از آن هیچوقت از کسی فرمان نبرده بودم. این اولین برخورد من با محبت قاطعانه بود که در NA بسیار به من کمک کرده است.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>در آن ماه در بیمارستان، تغییر عظیمی در من به وقوع پیوست. مرا مجبور کردند تا در&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">جلسات NA</a>&nbsp;در بیرون از بیمارستان شرکت کنم. اوایل سرکشی می کردم. می گفتم این آدمها با من فرق دارند؛ اینها یک مشت آدم عملی و نشئه باز و قرصی و موادی و کوکائینی عامی هستند؛ من چه طور می توانم با اینها ارتباط برقرار کنم؟ اینها جور دیگری بار آمده اند.</p>



<p>تجربه هایی را که من دارم نداشته اند. به آنچه من به دست آورده ام نرسیده اند. اما وقتی گوش دادم، سرگذشت خودم را بارها و بارها از دهان همین آدمها شنیدم. اینها هم همان احساسات، گم گشتگی ها و خفت کشیدن های مرا تجربه کرده بودند. اینها هم درماندگی و نا امیدی کشیده و از همان دیو مهیبی که مرا شکست داده بود سیلی خورده بودند. با این همه می توانستند به گذشته شان بخندند و از آینده با تعابیر مثبت حرف بزنند. حال و هوای آنها انگار تعادلی بود میان جدیت و طنز، به همراه نوعی احساس مقاومت ناپذیر آرامش. من کشته و مرده چیزی بودم که این آدم ها داشتند.</p>



<p>این جا صحبت از صداقت بود و مدارا، پذیرش و وجد، آزادی و شجاعت و تمایل، و محبت و فروتنی. اما مهم ترین چیزی که شنیدم صحبت از خداوند بود. من مشکلی با مفهوم خدا نداشتم، چون خودم را جزو آدم های خداباور می دانستم. فقط نمی توانستم بفهمم که چرا خداوند مرا از یاد برده است. همیشه متکی به اراده شخصی ام بودم، و دعا کردن من به درگاه خداوند مثل بچه ای بود که از بابا نوئل تقاضای هدیه می کند.</p>



<p>استدلالم این بود که بدون اراده شخصی، هیچ تسلطی بر زندگی نخواهم داشت، و جان سالم به در نخواهم برد. بعد به من گوشزد کردند که شاید مشکل اصلا همین است. به من گفتند که شاید بهتر است اول جویای خواست خدا باشم، و بعد خواست خودم را با خواست او تطبيق بدهم. اکنون، من هر روز فقط برای آگاهی از خواست خداوند در مورد خودم و قدرت اجرایش دعا می کنم، و بقیه چیزها رو به راه می شود. دریافته ام هنگامی که پیوسته اراده و زندگی ام را به مراقبت خداوند بسپارم، نعمات او بیشمار است.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>در روند آموختن، نوشتن، به کار گیری، و در نهایت زندگی کردن قدمهای دوازده گانه معتادان گمنام، من پا در طریقتی گذاشته ام که مرا به سوی رابطه جدیدی با خدایی که خود درک می کنم رهنمون شده است. همین یک مورد نشان دهنده قدرت تغییری است که این برنامه می تواند به وجود آورد. و این تغییر، هنگامی که به واسطه تعداد زیادی از معتادان مضاعف شود، از جهان جای بهتری خواهد ساخت؛ هم برای معتادان و هم برای غیر معتادان.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>آنچه من بر اثر پیوستن به معتادان گمنام به دست آورده ام، همه بی مزد و منت و بدون قید و شرط به من هدیه شده، پس بر عهده من است تا به سهم خود این همه را بی مزد و منت به دیگران نیز بدهم. من دریافته ام یکی از راههای این کار، خدمت کردن است.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>موهبت راهنما شدن از آن خدمت هایی است که نزد من جایگاه ویژه ای دارد. خداوند با خرد و شوخ طبعی بی انتهایش، ترتیبی داده که راهنمای مردان بسیاری با پیشینه های متفاوت باشم، تا یادم نرود که سابقا چه قدر دچار بیگانه هراسی بودم.</p>



<p>در بسیاری از مواقع، تنها&nbsp;<strong>نقطه مشترک</strong>&nbsp;ما همان&nbsp;<strong>بیماری اعتیاد</strong>&nbsp;است. تفاوت در موادی که مصرف می کردیم، در ریشه های قومی و نژادی، در زمینه های اقتصادی اجتماعی، گرایش های جنسی یا نظام عقیدتی، دیگر سد راه روابط سازنده و محبت آمیز بین ما نیست. تک تک این افراد بسی چیزها به من آموخته اند که این جا مجال گفتنش نیست، و ظاهرا آن «مسیر دوطرفه» که در مورد رابطه راهنما و رهجو از آن حرف می زنیم، سخت به نفع رشد و آگاهی فردی من بوده است. بده بستان من با معتادان ، که زمانی محور ترس های من بودند ، هستی مرا چنان پربار کرده که در هنگام ورود به NA، به هیچ وجه انتظارش را نداشتم.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند<br>انجمن معتادان گمنام، اکنون در حکم خانه و وطن من است. من رسالت خویش در زندگی را درک کرده ام، که همانا رساندن این پیام به&nbsp;<strong>معتادان دردمند</strong>&nbsp;است. امروز، از این که می توانم چنین رسالتی را به انجام برسانم، سخت شکر گزار خداوند و NA هستم. . .</p>



<p>آن تصور متفاوت بودن که روزگاری محور نگرش من بود، چیزی نیست جز یکی از ترفندهایی که این بیماری به واسطه آن می تواند مرا از شما جدا کند و باعث شود خود را برای بهبودی در NA «بی صلاحیت» ببینم. من درک کرده ام که شما نیز همچون من هستید. من دیگر نه از شما برترم نه پست تر. من محبت و رفاقت واقعی را در انجمن معتادان گمنام پیدا کرده ام. آن بیداری روحانی عظیمی که در من رخ داده، همین است که من معتادی هستم مثل دیگران ، من منحصر به فرد نیستم.</p>



<p>من منحصر به فرد بودم,امتحان کردن مواد مخدر,نقطه مشترک بیماری اعتیاد,معتادان دردمند</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/i-thought-i-was-unique/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>معتاد دانشگاهی</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/the-academic-addict/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/the-academic-addict/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 23:29:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1091</guid>

					<description><![CDATA[این روایت داستان فردی تحصیل‌کرده و دانشگاهی است که با وجود هوش، موقعیت علمی و ظاهر موفق، به‌تدریج در دام اعتیاد شدید و ویرانگر گرفتار می‌شود؛ اعتیادی که او را به توهم، انزوا، فروپاشی شغلی و نزدیک شدن به مرگ می‌کشاند. پس از اخراج از دانشگاه و بستری شدن در بیمارستان، با کمک یک مشاورِ در حال بهبودی با معتادان گمنام (NA) آشنا می‌شود. او در ابتدا با تکبر و احساس تفاوت وارد جلسات می‌شود، اما به‌تدریج با شنیدن تجربه دیگران، ماهیت بیماری اعتیاد و ارزش جمع، صداقت و عمل به قدم‌ها را درک می‌کند. بهبودی برای او روندی تدریجی است، نه ناگهانی؛ مسیری که با پذیرش بیماری، کنار گذاشتن انزوا و خدمت به دیگران معنا پیدا می‌کند. امروز، او با وجود چالش‌ها، زندگی سالم، روابط پایدار و جایگاه علمی خود را مدیون بهبودی در NA می‌داند و باور دارد که تنوع اعضا و روح جمعی، شالوده نجات از اعتیاد است.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>صدایی خش دار از بیسیم پلیس، مشخصات مرا به مأموران اعلام کرد. پا به دو گذاشتم و در آن صبح یخ زده، با حرکات مارپیچی به سمت آپارتمانم حرکت کردم. کاپشنم را پشت و رو پوشیده بودم تا رنگش با مشخصات اعلام شده فرق داشته باشد. در آن شهر دانشگاهی مید وست، من دانشجوی سال سوم عین کماندوها سینه خیز از حیاط خلوت خانه های مردم رد میشدم – کماندوی ريتویی که مواد منگش کرده باشد. کاپشن پشت و رو بر تن، در حالی که چشم هایم از ترس و مدتها بی خوابی دو دو می زد، با نگرانی از همسایه ها پرسیدم آن دور و بر پلیسی به چشم شان خورده یا نه. همسایه ها با دست پاچگی اطمینان دادند که هیچ کس را ندیده اند. رفتم تو، جاسازم را خالی کردم، و به رغم حمله قریب الوقوع پلیس، کله پا شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.</p>



<p>این که چه طور می شود آدم «اعلامیه رادیویی پلیس» را ساعت چهار صبح روز تعطیل، آن هم توی توالت ساختمان سوت و کور دانشگاه بشنود، اصلا به فکرم هم نمی رسید&nbsp; ، بله توهم دستگیری قریب الوقوع کاملا واقعی به نظرم می رسید، و تمام این رقت انگیز و وحشت زده من از همین توهم آب می خورد.</p>



<p>سه روز تمام بدون لحضه ای خوابیدن نوعی ماده آمفتامینی را به خودم تزریق کرده بودم، و مصرف اش از حد به جنون موقت منجر شده بود.</p>



<p>این ماده مخدر خاص را در دوره دکترا در دانشکده داروسازی کشف کردم. این ماده تازه ترین محصول پژوهش های بی وقفه من بود. تحقیقات من حكم من دروغي پوششی را پیدا کرده بود؛ چون فعالیت اصلی من جست و جوی مواد مخدر بود.</p>



<p>این قضیه ورد زبان هم کلاسی ها، کارکنان دانشگاه و اساتیدی شده بود که از رفتار عجیب و سر و وضع مدام رو به خرابی من، هر روز نگران تر می شدند. بر اثر آگاهی از مفقود شدن مواد شیمیایی از آزمایشگاهها، اقدامات امنیتی مدام تشدید می شد.</p>



<p>تحقیقات من مدام دشوارتر می شد و کیفیت کارم پایین تر و پایین تر می آمد؛ چون اشتهای من برای انواع نشئه جات مدام بیشتر می شد. اسم آن جنون پارانویایی حاصل از مواد شیمیایی را نمی شد نشئگی ناب گذاشت، ولی به جایی رسیده بودم که مصرف دیگر برایم به هیچ وجه تفننی محسوب نمی شد.&nbsp;<strong>مواد مخدر محور زندگی</strong>&nbsp;من شده بود.</p>



<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد<br>شبیخون پلیس» فقط یکی از ماجراهایی است که من در&nbsp;<strong>آخر خط اعتیاد&nbsp;</strong>، پیش از آن که بتوانم دنبال کمک بگردم، با آن مواجه شدم. عواقب مصرف من ، طرد شدن از دوست دخترم که دیگر از من ناامید شده بود؛ رنگ پریدگی شدید چهره؛ سوراخ سوراخ بودن سراسر دست و پا بر اثر تزریق؛ معطل ماندن تمام کارهای روزمره، صرف تمام توان و داشته ها و خلاقیتم برای تهیه مواد؛ به خطر انداختن موقعیت شغلی و اعتبار دوستان ، باعث شده بود حتی خودم هم به وضوح تشخیص بدهم که&nbsp;<strong>مشکل مواد مخدر</strong>&nbsp;دارم.</p>



<p>دست آخر، قبول کردم که مرگ بر اثر بیش مصرفی برای من در حکم نوعی راه گریز خواهد بود. اعتیاد مرا به چنین وضعی کشانده بود. چیزی برایم نمانده بود جز ترس، و نیاز به مصرف به هر قیمتی که شده. طرز فکر من بر این تصور نادرست استوار شده بود که این مشکل، فقط مربوط به خود من است و اگر خودم نتوانم چاره ای برایش پیدا کنم، هیچ کس نمی تواند کمکم کند.</p>



<p><strong>انزوا، جاده صاف کن اعتیاد فعال</strong>&nbsp;است، و مرا هم به آستانه مرگ کشاند. تقلاهای من بالاخره راه چاره ای پیش پایم گشود، گیرم نه همان راهی که من تصور می کردم. روزی توی دستشویی ماده ای را به خودم تزریق کردم که اثر ماده قبلی را خنثی کند، و از هوش رفتم. به هوش که آمدم، چهره ترسیده دو نفر از نگهبان ها را بالای سرم دیدم که فکر می کردند مرده ام.</p>



<p>در بیمارستان بستری شدم، از دوره دکترا بیرونم انداختند، و اخطار کردند که اگر پایم را به ساختمان دانشگاه پلیس را خبر می کنند ، دوران تحصیل علم به آخر رسیده بود و دوران بهبودی آغاز شد.&nbsp;معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>اخراج از دانشگاه بهترین اتفاق عمر من از آب در آمد بود ،&nbsp; بهبودی من به لطف یکی از اساتیدی آغاز شد که در دوران مصرف بارها تیغش زده بودم؛ لطفی که هیچ سزاوارش نبودم. این مرد صرفا از سر خیرخواهی، مشاوری را پیدا کرد که بر خلاف دیگران گول تحصیل کردگی مرا نمی خورد. در اولین جلسه مشاوره با او، سر و وضع بسیار بدی داشتم و مثل دیوانه ها حرف میزدم؛ اما خیال می کردم همه چیز مرتب است.</p>



<p>اما در گوشه ای از ذهن توهم گرفته من، اشتیاق به تغییر وجود داشت. آن مشاور اولین کسی بود که میدیدم خودش را معتاد می نامد و راهی برای زندگی بدون نیاز به مواد مخدر پیدا کرده است.</p>



<p>این برایم کنجکاوی برانگیز بود و خواستم بیشتر بدانم. این مرد اول اعتماد مرا جلب کرد، و بعد از چند هفته، تور را انداخت: «اگر می خواهی به این نشست ها ادامه بدهی، باید یک کار دیگر هم بکنی.» چند تا آزمایش دیگر؟ تکالیف خواندنی؟ رفتن به سراغ روانپزشک؟ نه. «اگر می خواهی باز هم پیش من بیایی، باید جلسه رفتن را هم شروع کنی.» من مشکوک و نگران بودم، اما به این نتیجه رسیدم که بهتر است این کار را بکنم. من&nbsp;<strong>معتاد حقه باز</strong>، از یک معتاد در حال بهبودی حقه خوردم!</p>



<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>در حالی&nbsp;وارد&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/meeting/fa">جلسه</a>&nbsp;شدم&nbsp; که «رادار تفاوت یاب» من تا درجه آخر روشن بود، و و اقسام تفاوت های من با دیگران را رصد می کرد و نشانم می داد که جزو این ساعت نیستم. وجودم پر از تكبر و عیب جویی بود، و به جای شباهت های درونی، تفاوت های ظاهری را می دیدم. با این همه، یک چیز با تصور من فرق داشت و باعث تعجبم شد. من تصور می کردم این قدمهایی که می گویند، یک مجموعه العمل است در مورد مصرف نکردن&nbsp; «قدم اول: ما مواد مخدر مصرف نمی کنیم. قدم دوم: ما چیزی تزریق نمی کنیم.» و الی آخر.</p>



<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>اما وقتی قدمهای دوازده گانه به صدای بلند خوانده شد، دیدم در آنها اصلا صحبتی از مواد مخدر نیست! آن اتاق پر از آدمهایی بود که پاک مانده بودند، آن هم با بهره گرفتن از تدبیرهایی که هرگز به ذهن من خطور نکرده بود. و از آنجا که تدبیرهای خود من برای پاک ماندن همه به شکست انجامیده بود، این واقعیت که این آدم ها دارند به شیوه دیگری عمل می کنند و به نتیجه ای غیر از من می رسند، امید را در دلم زنده کرد ، تجربه بهبودی برای بعضی ها حالتی صاعقه وار دارد: درخشش ناگهانی نوعی فهم و مکاشفه، نوعی<strong>&nbsp;رهایی فوری از میل به مصرف</strong>.</p>



<p>اما تأثیر برنامه روی من بیشتر شبیه باران یا باد بود، که رفته رفته باورهای نادرست مرا شست و برد. این روندی است که هر روز که من پاک می مانم ادامه دارد. من به تدریج فهمیدم که دچار نوعی بیماری لاعلاج و کشنده هستم، بیماری ای که در مورد دچار شدن به آن تقصیری متوجه من نیست، اما گام برداشتن در راه بهبودی از آن بر عهده من است.</p>



<p>من به این درک رسیدم که جمع گرایی&nbsp;<strong>دشمن اعتیاد</strong>&nbsp;است، و انزوا زمینه لغزش هم می کند. من هنوز باید به خودم یادآوری کنم که بهترین اطلاعات در این مورد را از زبان دیگران می توانم بشنوم، نه از درون ذهن پرهیاهوی خودم.&nbsp;معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>من هی با این حقیقت میجنگم که در بهبودی، اغلب اقدام و عمل خوب و قبل از فهم کامل اتفاق می افتد؛ و این نکته، بخش علم گرای ذهن مرا می کند. وقت هایی هست که من چیزهای تازه ای یاد می گیرم، و گاهی هم فکر کنم هیچ پیشرفتی ندارم. اما مادام که پاک بمانم، آهنگ کند بهبودی به وجود نمی آورد. این راه پایانی ندارد، پس عجله کردن بی معناست.</p>



<p>زندگی فعلی من، محصول موهبت شگفت انگیز بهبودی است. من اکنون استاد یک دانشگاه بزرگ هستم. همکاران من بسیار باهوش، خلاق و فعال هستند، و همکاری با این افراد و اعتماد و احترام آنان، مایه ارادت و افتخار من است.</p>



<p>من روابط دوستانه پایداری در&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA</a>&nbsp;و بیرون از آن، و رابطه سالمی با خانواده ام دارم، و از این نعمت برخوردارم که با شغلی که دوست دارم و بزرگ می شمارم روزگار بگذرانم. من به واقع سعادت مندم، و این همه فقط ناشی از زندگی به&nbsp;روال&nbsp;<a href="http://na.org/">NA</a>&nbsp;است.&nbsp;معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>منظورم این نیست که زندگی بی نقصی دارم. من هم مشکلات و ترسها و سرگردانی هایی دارم، و مدام در جدال با کمبود عزت نفس هستم. اما در عین حال می توانم تصور کنم که اگر پاک نمیشدم، کارم به کجا می کشید.</p>



<p>یادم می آید در دوران دبیرستان دوستی داشتم به اسم مایک ، سرنوشت ما خیلی شبیه هم بود. هر دو به علم علاقه مند بودیم، هر دو وارد رشته داروشناسی شدیم، هر دو سخت مصرف می کردیم، و هر دو خیال می کردیم دانشی که داریم از ما محافظت خواهد کرد. اما ما یک، بیست سال پیش بر اثر مصرف بیش از حد مرد. زندگی من، صرف نظر از جزئیاتی که هر روز با آن درگیرم، موهبتی است که نصیبم شده، و من این زندگی را مدیون بهبودی هستم.</p>



<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد<br>به هر چه بخواهی می توانی برسی، به شرطی که آماده پرداختن بهایش باشی.» این از حرفهایی است که در جلسات «لقلقه زبان» همه شده. اما در نظر من، این قضیه فقط مربوط به آن چه احیانا می خواهم نیست، بلکه در مورد آن چه به دست آورده ام نیز صادق است. به قول راهنمایم، هر روز پاک ماندن، دینی است که من به NA دارم، این است که من دلم می خواهد بهای بهبودی ام را بپردازم.</p>



<p>بهای رشد بی وقفه من در بهبودی، ایثار همین موهبت به دیگران است. روزی که من تجربه ای برای یافتن این راه را نداشتم، دیگران، چه معتاد و چه غیرمعتاد، به من کمک کردند تا این راه را پیدا کنم. آنان مجری اراده نیروی برتر من بودند، و حالا نوبت من است که با همراهی در بهبودی دیگران، همین کار را به انجام برسانم. وقتی از این زاویه به مسئله نگاه می کنم، برایم روشن می شود که چرا انجمن&nbsp;<strong>شالوده بهبودی</strong>&nbsp;است..&nbsp;معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>



<p>اکنون بیش از بیست سال از پاکی من می گذرد، با این همه من هنوز هم باید با گرایش به فاصله گرفتن از بقیه در جلسات بجنگم، گرایشی که بر اثر توجه به تفاوت ها در من به وجود می آید. اما حالا میدانم که این حس چیزی نیست جز بیماری من که دارد ناراحتی اش را نسبت به NA بروز می دهد.</p>



<p>من همیشه سعی می کنم دنبال شباهت هایی باشم که بین من و دوستان معتادم وجود دارد. ولی منظور این نیست که ما همه عین هم هستیم. در NA، وحدت به معنای یکنواختی نیست، و بهترین دلیلش هم این است که معتادان چه قدر ممکن است با هم متفاوت باشند.</p>



<p>NA در حکم خانه بزرگی است که جای کافی برای هر نوع آدمی دارد. ممکن است ما به زبانهای مختلفی حرف بزنیم، عقاید سیاسی متفاوت و برداشت های گوناگونی در مورد نیروی برترمان داشته باشیم، و به شیوه های مختلفی بار آمده باشیم.</p>



<p>هر کس در این جمع متنوع و در حال رشد، می تواند کسی را به هیأت یک راهنما، یک محرم اسرار، یا یک تازه وارد قابل اعتماد پیدا کند. آنچه بهبودی را برای همه ممکن می کند، همین تنوع ماست. دیگر لازم نیست هیچ معتادی احساس جدا افتادگی و خودی نبودن بکند، چه برج عاج نشین باشد، چه پشت سپرهای محافظ.</p>



<p>معتاد دانشگاهی,آخر خط اعتیاد,مشکل مواد مخدر,معتاد حقه باز,دشمن اعتیاد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/the-academic-addict/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>صرف نظر از سن</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/regardless-of-age/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/regardless-of-age/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 23:20:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1088</guid>

					<description><![CDATA[این روایت داستان نوجوانی است که با وجود مصرف کوتاه‌مدت، خیلی زود «تا گلو در اعتیاد فعال» فرو رفت و با فشار خانواده و قانون وارد بازپروری و سپس NA شد. هرچند در ابتدا اختلاف سنیِ زیاد با اعضا او را مردد می‌کرد، اما خیلی زود دریافت که پیوند بهبودی فراتر از سن و سابقه مصرف است و احساس مشترکِ درد، نیاز به بهبودی و صداقت، عامل اتصال اعضاست. با حضور منظم در جلسات، مشارکت، دوستی با اعضای مسن‌تر و دوری از بزم‌های مواد مخدر همسالانش، مسیر تازه‌ای برای زندگی ساخت. امروز، او به‌عنوان عضوی جوان اما مسئول، پیام می‌دهد که بهبودی در هر سن ممکن است، «آخر خط» سن و مقدار مصرف نمی‌شناسد، و معتادان گمنام خانه‌ای است که هرکس می‌تواند در آن احساس تعلق کند و رشد یابد.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی</p>



<p>اولین&nbsp;عضو&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA&nbsp;</a>که با او حرف زدم هم سن و سال مادرم بود. سال اول دبیرستان بودم و از تابستان به این طرف چیزی مصرف نکرده بودم. قبلش فقط چند ماه مواد مخدر مصرف کرده بودم؛ اما همان چند ماه بدترین روزهای عمر من بود. در عرض مدت کوتاهی مرا تحت نظر پلیس قرار داده بودند، از دبیرستان بیرونم انداخته بودند، و والدینم مجبورم کرده بودند که خودم را به بازپروری معرفی کنم.</p>



<p>هم از این که مشکل دارم با خبر بودم، هم از این که کمک لازم دارم.<strong>&nbsp;اسم معتادان گمنام</strong>&nbsp;را اولین بار در جزوهای در همان باز پروری دیدم. دستم چندان برای انتخاب باز نبود، این شد که تصمیم گرفتم امتحانی بکنم. اولین چیزی که با&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">ورود به NA</a>&nbsp;متوجه شدم این بود که همه سن و سال شان خیلی از من بیشتر است. به ندرت می شد اعضای جوان تری را پیدا کرد که مثلا فقط ده سال از من بزرگتر باشند.</p>



<p>موقعی که که این جماعت مشغول نشئه بازی بودند من هنوز به دنیا نیامده بودم. وقتی من در مهد کودک بازی می کردم، این جماعت مشغول ساقی گری بودند، دستگیر می شدند و&nbsp;<strong>تا گلو در اعتیاد فعال</strong>&nbsp;فرو رفته بودند. من چه چیز مشترکی ممکن بود با این ها داشته باشم؟</p>



<p>اما هنوز حتی جلسه شروع نشده بود که جواب این سئوال معلوم شد؛ وقتی یکی&nbsp;<a href="https://na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">عضو NA</a>&nbsp;که سن مادر مرا داشت، از من پرسید آیا معتاد هستم؟ اولین بار بود کسی چنین چیزی از من می پرسید و من نمی دانستم چه بگویم. لازم نبود بگویم. احساسش کردم. رشته پیوندی میان ما بود که از سن و سال فراتر می رفت : من این پیوند را از صدای آن زن، از نگاهش، و در وجودش احساس می کردم.</p>



<p>چیزی در آن مکان بود که من پیش از این هرگز تجربه نکرده بودم و دل می خواست باز هم آن را حس کنم.</p>



<p>صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی<br>رفتم و آن آخر آخر نشستم. هیچ کدام از حرفهایی که در آن جلسه زده شد یادم نیست، فقط یادم هست که این جمله را از میان خواندنی ها شنیدم: «هر کسی می تواند صرف نظر از سن به ما بپیوندد.» و این همان چیزی بود که تشنه شنیدنش بودم.</p>



<p>چنان نا امیدانه محتاج یکرنگی و احساس تعلق بودم که این کلمات را قاپیدم و پایم به جلسات باز شد. هر چه بیشتر به مشارکت ها گوش میدادم، کم تر به تفاوت سنی فکر می کردم. وقتی بعد از یک جلسه با اعضا خوش و بش می کردم و می رفتیم شامی با هم بخوریم، «بزرگتر» بودن آنها ، رنگ می باخت و با هم دوست می شدیم. وقتی از احساساتم برایشان می گفتم، واکنش شان چنان فهیمانه بود که از هیچ کدام از آدم های غیر معتاد هم سن و سال خودم نمی توانستم ببینم.</p>



<p>صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی<br>حالا من سال سوم دبیرستان هستم و طرز زندگی کردنم با بچه دبیرستانی ها خیلی فرق دارد. جمعه شب ها که بیشتر هم کلاسی های من&nbsp;<strong>بزم مواد مخدر</strong>&nbsp;راه می اندازند، من به گروه NA خانگی ام میروم.</p>



<p>آن جا از احساساتم با دیگران می گویم، از آن چه باید در موردش تلاش کنم، و از این که چه طور ممکن است بتوانم آدم بهتری بشوم. بعد از جلسه هم با معتادانی که دو برابر من سن دارند به گردش می روم.&nbsp;صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی</p>



<p>من هنوز هم در بیشتر جلسه ها کم سن و سال ترین عضو گروه هستم. پاک شدن در سن کم، موهبتی کمیاب و گران بهاست. بهبودی یک روند عمری است، و من خوشحالم از این که سال ها زندگی پیش رو دارم. من به تک تک لحظات این فرصت نیاز دارم.</p>



<p>وقتی فرد کم سن و سالی وارد جلسه می شود، تلاش می کنم حامل این پیام باشم که بهبودی در هر سن و سالی ممکن است. برای کسانی مثل من شاید این فکرها وسوسه برانگیز باشد که من آن قدر مریض نیستم که&nbsp;<strong>احتیاج به بهبودی</strong>&nbsp;داشته باشم؛ یا من زیاد مواد مخدر سنگین مصرف نکرده ام؛ یا آخر خط من آنقدرها هم آخر خط نبوده. به قول راهنمای من، آخر خط هر کس همان است که از قبر گندن دست بردارد. پیوستن به انجمن ربطی به عرض و طول تجربه های قبلی ندارد.</p>



<p>من تلاش می کنم آنچه را به دست آورده ام در اختیار اعضای جوان تر NA بگذارم ، وقتی برای پیام رسانی به بازپروری های مخصوص نوجوانان می روم، از عمق احساس شاکر بودن می کنم که پیامی به من داده شده است ، اکنون بخت در اختیار قرار دادنش را دارم.</p>



<p>یکی دو سال قبل فرصتی نصیب من شد تا در همایش منطقه مان با عنوان «جوانان در بهبودی» صحبت کنم. من این خدمت را واقعا از اخلاص و فروتنی بر عهده گرفتم.</p>



<p>وقتی چشمم به آن همه نوجوان افتاد، حضور نیروی برترم را احساس کردم. پیش از این هیچ وقت این همه معتاد در حال بهبودی نوجوان ندیده بودم. شبیه تالار کنفرانس دبیرستان بود؛ مملو از معتادان نوجوانی درست مثل خود من.&nbsp;صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی</p>



<p>متوجه شدم که بالاخره این قدرها هم با بقیه فرق ندارم. بعد از جلسه، نوجوانی آمد سراغم و گفت مشارکت من انگار شرح حال خودش بوده. برای من هم بارها و بارها پیش آمده که در جلسه ای بنشینم و احساس کنم سخنران انگار دقیق دارد سرگذشت مرا می گوید، چه سخنران هم سن و سال خودم بوده چه بسیار مسن تر. میدانم همیشه هستند کسانی که بتوانم با آنها هم ذات پنداری کنم، هم به لحاظ تجربه های عینی و هم به لحاظ روحانی .</p>



<p>من تعجب می کنم که اعضای مسن تر گاهی می گویند من خیلی خوش شانس هستم که در سن پایین پاک شده ام. بله، من خیلی خوش شانس هستم، درست مثل سایر اعضای معتادان گمنام. من ترجیح میدهم خودم را عضوی از انجمنی پر از جان های خوش بخت ببینم، نه فردی که به شکلی استثنایی شانس آورده. اگر خودم را از سایر اعضای NA متفاوت ببینم، ممکن است از مسیر بهبودی دور بشوم.</p>



<p>صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی<br>قضیه این است که هر کسی می تواند به ما بپیوندد و درست مثل دیگران خود را جزئی از برنامه بداند.</p>



<p>هیچ وقت یادم نمی رود در جلسه ای بودم که فقط یک عضو دیگر داشت. هوا کولاک بدی بود، اما از قضا خانه ما به جلسه خیلی نزدیک بود بنابراین هر طوری بود ، من خودم را به جلسه رساندم. آن یکی شرکت کننده، پنجاه سال از من بزرگتر بود. من هنوز به سن قانونی برای کار کردن نرسیده بودم، و او مدتی قبل بازنشسته شده بود. قبلا شنیده بودم که او در مورد احساس تفاوتش مشارکت و دیگران خیلی کوچک تر از او بودند. آن شب، ما در مورد زندگی و تجربه هایمان با هم صحبت کردیم.</p>



<p>جزئیات متفاوت بود، اما احساسات و روحیه ما دو نفر فرق چندانی با هم نداشت. موضوع دیگر از این روشن تر نمی شد. ما انجمنی هستیم با طیف متنوعی از تجربه ها، و هویتی واحد: معتاد در حال بهبودی.</p>



<p>صرف نظر از سن,اسم معتادان گمنام,تا گلو در اعتیاد,بزم مواد مخدر,احتیاج به بهبودی</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/regardless-of-age/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به دور از تنهایی</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/beyond-loneliness/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/beyond-loneliness/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 21:41:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1084</guid>

					<description><![CDATA[این روایت داستان زنی است که پس از بیش از سه دهه دربه‌دری در مصرف مواد مخدر، همراه با همسرش در میانسالی وارد NA شد و با وجود تفاوت سنی، در کنار اعضای انجمن ماند و معنای رهایی از تنهایی را تجربه کرد. او از کودکی مصرف را آغاز کرده بود و اعتیاد، رنج، ناامیدی و تلاش‌های ناموفق برای ترک، محور زندگی‌اش شده بود تا جایی که به قصد پایان دادن به زندگی دست به بیش‌مصرفی زد. ورود به درمان و سپس حضور مستمر در NA، گرفتن راهنما، کار کردن قدم‌ها و پیوند با اعضا، مسیر تازه‌ای پیش پای او و همسرش گذاشت. بهبودی به او آموخت که رنج اعتیاد سن و سال نمی‌شناسد و آنچه نجات‌بخش است، ارتباط، صداقت و کمک گرفتن است. حتی در مواجهه با فقدان‌های سنگین، بیماری و مرگ عزیزان، او با تکیه بر اصول NA، دعا، مراقبه و خدمت، پاک ماند و آموخت که زندگی بدون تنهایی ممکن است. امروز، با سال‌ها پاکی، او گواهی می‌دهد که NA خانه‌ای امن برای رشد روحانی، امید و ادامه زندگی پاک است.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA</p>



<p>شصت و یک سالم است و پانزده سال است که پاکم. من و شوهرم با هم پاک شدیم. او پنجاه و دو سالش بود و من چهل وشش سال. آن موقع سن و سال بچه های ما از اکثر حاضران در<a href="http://nafarsiuk.org/meeting/fa">&nbsp;جلسات&nbsp;</a>بیشتر بود.</p>



<p><a href="http://nafarsiuk.org/">اعضای NA</a>&nbsp;به چشم ما یک مشت بچه می آمدند. من فکر نمی کردم بتوانیم با آنها ارتباطی برقرار کنیم.</p>



<p>من و شوهرم پیرترین آدم هایی بودیم که در جلسات می شد دید، ولی باز هم ماندیم و&nbsp;<a href="https://na-iran.org/%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">پیام بهبودی NA</a>&nbsp;را شنیدیم. این که هر معتادی می تواند پاک زندگی کند و از وسوسه مصرف رهایی یابد. هر شب کارمان جلسه رفتن بود. روز از پس روز در کنار همان بچه ها توی جلسات نشستیم و وصف حال خودمان را از زبان آنها شنیدیم.</p>



<p>شنیدیم که از یأسی می گفتند که&nbsp;<strong>حاصل اعتیاد&nbsp;</strong>شان بود، و از رنج بارها و بارها تلاش ناموفق برای ترک کردن. با شنیدن این شرح حال ها، من و شوهرم فهمیدیم که&nbsp;<strong>رنج اعتیاد</strong>&nbsp;صرف نظر از سن و سال برای همه یکسان است، و جای ما همین جاست. بعدها بالاخره با چند نفر از هم سن و سال های خودمان هم آشنا شدیم.</p>



<p>من از همان بچه گی، موقعی که به جعبه داروهای مادرم ناخنک می زدم، مصرف کننده بودم. در دوران دبیرستان، پدر صمیمی ترین دوستم دکتر متخصص بیهوشی بود. کتاب مرجع دارویی برای پزشکان را جلومان باز می کردیم و تصمیم می گرفیم چه چیزی مصرف کنیم. تقریبا در همین دوران بود که دوست دیگری مرا با حشیش آشنا کرد: «از این بزن.» دوست داشت من هم مثل خودش آدم باحالی باشم، این بود که کشیدم. از آن روز تا سی و سه سال بعد، من<strong>&nbsp;در به در انواع مواد مخدر</strong>&nbsp;بودم و مواد مخدر نقطه پرگار هستی من شد.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل ۷۰، انگار تمام آمریکایی ها به کشف مواد مخدر نائل شده بودند. من احساس می کردم انگار جزو طلایه داران فرهنگ هستم. اما زمانی که بقیه ملت از مصرف دست کشیدند، من ادامه دادم. بعدها هم که بالاخره خواستم دست بکشم، دیگر نتوانستم.</p>



<p>اواخر دهه ۱۹۸۰ بود که شوهرم بالاخره دچار افسردگی شد. فقط تصورش را بکنید: آدم جسمش را پر از مواد ضد افسردگی بکند و بعد در بماند ، که چرا افسرده است! این جا بود که شوهرم رفت سراغ مراکز درمانی و آن جا NA را به او معرفی کردند. ساکن پانسیونی شد و به جلسات می رفت و سعی می کرد با این که هنوز داشت برای من مواد می خرید، پاک بماند. سه ماه به این صورت دوام آورد و بعد لغزش کرد و باز سه سال در حال مصرف بود.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>در این میان، مصرف من از همیشه بیشتر شده بود. سخت وابسته ماده ای شده بودم که حتی دوست هم نداشتم. بالاخره روزی رسید که من فهمیدم نمی توانم از مواد دست بکشم، بنابراین از زندگی دست کشیدم.</p>



<p>می دانستم هستند آدم هایی که مصرف نمی کنند، و زندگی شان هم به وضوح بهتر از زندگی هر مصرف کننده ای بود که من می شناختم. اما هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که من هم می توانم تغییر کنم، که می توانم آدم دیگری بشوم، کسی که مصرف نکند. دیگر دلم نمی خواست به این وضع ادامه بدهم، و هیچ چاره ای هم برای ترک نمی دیدم. این بود که عالمه مواد خریدم و همه اش را یکجا مصرف کردم. و خداوند پا به زندگی ام&nbsp; گذاشت.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>وسط روز و وسط هفته بود، و از قضای روزگار پسرم آمد که سری به خانه ما بزند. پسرم هنوز هم نمی داند چه شد که آن روز به من سر زد. دید که من بیهوش شدم ،&nbsp; ولی هنوز زنده ام و آمبولانس خبر کرد. کار من بر خلاف قبل یک جور کمک خواستن نبود. این بار جدا می خواستم بمیرم. توی بیمارستان که دیدم محکم مرا به تخت بسته اند.</p>



<p>به من اختيار دادند که برای بستری شدن، از این دو گزینه یکی را انتخاب کنم و خود معرف و ده روزه، یا به اجبار و نامحدود. من گزینه اول را انتخاب کردم. بسیار عجیب، آن احساس راحتی و سبکی بود که به من دست داد. دیگر مجبور نبودم تظاهر کنم که هیچ مشکلی ندارم. دیگر مجبور نبودم چیزی را پنهان کنم.</p>



<p>من کمک لازم داشتم، و داشتم می رفتم کمک بگیرم. شوهرم&nbsp;<strong>تجربه بودن در NA</strong>&nbsp;را داشت، بنابر این می دانست چه کار باید کرد. می آمد دنبال من، مجوز را نشان می داد و سوارم می کرد، و می رساندم جلسه.</p>



<p>بعد برم می گرداند بیمارستان، می رفت خانه، و خودش را می ساخت. آن ده روز که تمام شد و من آماده شدم که برگردم خانه، شوهرم فهمید باید پاک بماند تا من هم بتوانم پاک بمانم. این بود که همان روز دو نفری رفتیم جلسه. این روز اول شوهرم بود، و من ده روز جلو بودم.</p>



<p>سال اول، هر روز یک جلسه می رفتیم ، گاهی هم دو یا سه تا ، راهنما گرفتیم، قدم ها را کار کردیم، و فقط با اعضای انجمن رفت و آمد کردیم. هر دو مسئولیت های خدماتی داشتیم. یک گروه خانگی داشتیم. دوست پیدا کردیم. متوجه شدیم اینجا تفاوت سنی مسئله نامربوطی است چون آن چه حس می کردیم فرقی با بقیه نداشت.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>قدم کار کردن آن اوایل مشکل بود. قدم یک، دو و سه زیاد سخت نبود چون عجز و آشفتگی ما کاملا روشن بود. من کاملا می فهمیدم که علت زنده ماندنم نوعی نیروی برتر است. اما در قدم چهارم قضیه فرق می کرد. چهل و شش سال آزگار رنجش و رفتارهای زشت را چه طور باید روی کاغذ می آوردم؟ چه می دانستم چه کسانی را آزرده ام، از چه کسانی دزدی کرده ام یا به چه کسانی خسارت زده ام؟</p>



<p>حسابش را که می کردم می دیدم این فهرست عملا شامل همه کسانی می شود که نزدیکشان شده ام. یکی از اعضا که تجربه بیشتری داشت، راهنمایی ام کرد و گفت نیروی برترم هر چیزی را که لازم باشد در این مقطع بفهمم بر من آشکار خواهد کرد.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>در حال طی کردن قدم هشتم بودم که خانواده ام دعوتم کردند به دیدنشان ” خانه پدری من تقریبأ ۵۰۰۰ کیلومتر با ما فاصله داشت. فورا با کمک راهنمایم رفتم سراغ کار کردن قدم نهم تا بتوانم در عرض یک هفته از مادر ناپدری، برادر، و زن برادرم جبران خسارت بکنم. همه خانواده گفتند تنها جبران خسارتی که می توانم از آنها بکنم پاک ماندن است.</p>



<p>زندگی ام خوب شده بود. مشغول تحصیل شدم و لیسانس و فوق لیسانسم را گرفتم. مشغول حرفه روان درمانی شدم. حتی پدرم گفت به من افتخار می کند، جمله ای که قبلا هرگز از دهانش نشنیده بودم…</p>



<p>به ششمین سال پاکی ام که رسیدم، یکی از دوستان قدیمی NA بر اثر سرطان فوت کرد. پیش از مرگش، اعضای انجمن دور و بر او را گرفتند و در دوران بیماری مراقبش بودند. در منزلش علاوه بر دو نفر پرستار، دو نفر از اعضا مدام بالای سرش بودند. یکی از رهجوهایش ساکن خانه او شده بود و شب ها پیش او می خوابید. این مرد روزهای آخر عمرش از تجربه اش حرف می زد، و می گفت خاری بوده که به گل بدل شده.</p>



<p>او پاک مرد، با وقار تمام، و بی هیچ تزلزلی ، پاک زیستن را به ما یاد داده بود، و پاک مردن را هم یادمان داد. دو سال بعد، شوهر مرا هم سرطانی تشخیص دادند. آن موقع پدرم بر اثر سرطان در حال مرگ بود، و مادرم هم بیماری قلبی داشت. پاک شدن این امکان را به ما می دهد که طرز برخوردمان با شرایط مختلف زندگی، احساس بدی در ما ایجاد نکند؛ چه آن شرایط مطلوب ما باشد چه نباشد.</p>



<p>اتفاقهایی که سر راه ما پیش می آید چندان مهم نیست، آنچه به حساب می اید واکنش ماست نسبت به این وقایع. من در قدم اول، در مورد پاک ماندن تنها به شرط و استثنا نوشته بودم: از دست دادن شوهر یا پسرم.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>در جلسات در مورد این مسئله صحبت کردم. می ترسیدم که نتوانم بدون شوهرم پاک بمانم. مطمئن نبودم که بدون او علاقه ای به زنده ماندن داشته باشم ،. ما ۲۲ بیست و هشت سال با هم زندگی کرده بودیم، با هم بچه بزرگ کرده بودیم سفر کرده بودیم، در بدترین سالهای مصرف غم خواری یکدیگر را کرده بودیم و با هم پاک شده بودیم. از موقعی که پاک شده بودیم، محبت ما عمیق تر رابطه ای سرشار از احترام متقابل و عشق خالصانه میان ما جوانه زده بود من بود. زندگی بدون او را حتی تصور هم نمی توانستم بکنم .</p>



<p>همسرم شش ماه بیمار بود. در این مدت به مکزیک و هاوایی رفتیم. در همایش و سن خوزه شرکت کردیم. همان جا بود که من یاد گرفتم در این مورد دست دراز کنم و کمک بخواهم. بروبچه های برنامه در دوران بیماری همسرم از هیچ کاری کوتاهی نکردند.</p>



<p>رهجوهای همسرم، راهنما و رهجوهای من و دوستان انجمنی همه مدام تلفن می کردند و زود به زود به ما سر می زدند. یکی از رهجوهای من پرستار است. این خانم آن موقع سر کار نبود، بنابراین به محض این که به او می گفتم می آمد تا من بتوانم در مواقع لزوم از خانه بیرون بروم. دور و برمان همیشه پر از آدم های مهربان و دلسوز بود. مددکاری که در خانه از شوهرم مراقبت می کرد و قبلا هم از یکی از دوستان NA پرستاری کرده بود، می گفت NA بهترین نظام حمایتی است که در عمرش دیده.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>من نتوانستم پدرم را قبل از مرگش ببینیم، چون فقط یازده روز پیش از شوهرم مرد. هجده ماه بعد مادرم هم فوت کرد. سخت وحشت کرده بودم که حالا دیگر تنها خواهم ماند. فکر می کردم درد این همه فقدان قلبم را به تکه ای یخ بدل خواهد کرد.</p>



<p>گاهی فکر می کردم دارم خفه می شوم چون نمی توانستم نفس بکشم. تنها کاری که به فکرم می رسید این بود که به یک جلسه بروم. مدام از رنجی که می کشیدم صحبت می کردم. آن قدر در این مورد صحبت کردم که به نظرم رسید دیگران دارند از دیدن من فرار می کنند.</p>



<p>دست کمک خواهی به سوی نیروی برترم دراز کردم. یکی دو سال بعد از آن را فقط به قدم یازدهم پرداختم. کم کم به درک و اعتماد به نیروی برترم رسیدم؛ که مشیتش برای من، گذر از رنج ها و رشد کردن است با بهره گیری از فرصت هایی که زندگی سر راه من قرار می دهد.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA<br>تمام اینها بسیار دشوار بود. هنوز هم هست. اما در تمام این مدت، من اجباری به مصرف احساس نکرده ام. هیچ وقت از برنامه نبریده ام. هر هفته بین سه تا شش بار جلسه میروم؛ حتی حالا.</p>



<p>راهنما دارم. قدم کار می کنم. راهنمای چندین خانم هستم. خدمت می کنم، و از خواندن نشریات دست نمی کشم. جزئی از یک حلقه عالی هستم و ایمان، اعتماد، و ارتباطم با خداوند عمق و رشد پیدا کرده و استحکام یافته است.</p>



<p>روزگارم گاهی خوشایند است، گاهی ناخوشایند. هنوز خیلی ” باید در مورد پاک زیستن بیاموزم. روزگار که سخت می شود، به جلسه ای میروم یا به دوستی تلفن می زنم یا به رهجویم میرسم یا به کس دیگری کمک می کنم یا دعا و دعا و دعا می کنم.</p>



<p>تلاش می کنم چه در انجمن و چه بیرون از آن، در تمام امور زندگی ام پیرو آن اصول روحانی باشم که در NA یاد گرفته ام، و به این ترتیب قدم دوازدهم را به اجرا در می آورم.</p>



<p>من زندگی پرباری دارم. از NA سپاس گزارم که این دختر بچه چهل و شش ساله مریض زخم خورده را در آغوش گرفت، و زندگی کردن را، پاک زندگی کردن را، یادش داد.</p>



<p>به دور از تنهایی,حاصل اعتیاد,رنج اعتیاد,در به در مواد مخدر,تجربه بودن در NA</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/beyond-loneliness/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یک نمونه پژوهشی</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/a-case-study-in-recovery/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/a-case-study-in-recovery/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 21:08:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1078</guid>

					<description><![CDATA[این نوشته روایت «یک نمونه پژوهشی» از ماهیت بیماری اعتیاد و توانایی اعضای NA در بهبودی است؛ داستان فردی که از کودکی با ترس، درد، خیال‌پردازی و جست‌وجوی تسکین، به مصرف دارو و مواد روی آورد و به‌تدریج در چرخه خطرپذیری، قانون‌گریزی و زندان گرفتار شد. آشنایی با معتادان گمنام در زندان، شنیدن صداقت و زبان مشترک احساسات، و تجربه امید در میان اعضا، نخستین جرقه بیداری او بود؛ هرچند بازگشت به رفقای قدیم، نداشتن راهنما و کار نکردن قدم‌ها باعث لغزش شد. با درک پیش‌رونده بودن بیماری، پذیرش عجز، تکیه بر گروه به‌عنوان نیرویی برتر، گرفتن راهنما و کار عملی قدم‌ها، میل به مصرف فروکش کرد و بازنگشت. امروز او نشان می‌دهد که بهبودی در NA با پیوند، صداقت، خدمت و اصول عملی ممکن است؛ لغزش‌ها درس‌اند، نه پایان راه، و «جان آرام» ثمره زیستن روزبه‌روز بر پایه قدم‌هاست.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>من معتاد هستم ؛ و در<a href="http://nafarsiuk.org/">&nbsp;معتادان گمنام</a>&nbsp;یاد گرفته ام که این جمله یعنی چه ، فهمیده ام که ما چه جور آدم هایی هستیم، چه چیزهای مشترکی داریم، و چه طور در کنار هم بهبود می یابیم.</p>



<p>نیاکان پدر و مادر من جزو «كانی ین که هاکا» بودند، یکی از شش قبيله تشکیل دهنده ایرکوی که اروپایی ها به آن موهاوک می گویند. از بچگی به من یاد دادند که در وجود تمام مخلوقات روحی نهفته که فقط طالب صفا و آرامش در کنار آتش حیات بخشی است که در دل ما جای دارد.</p>



<p>جان محافظ روح است ، روحی که مشتاق پرواز است و آزادی از بند تن و ذهن . یگانگی با روح بزرگ تنها هنگامی ممکن است که جان، خود را از قید و بند برهاند و روح مان را آزاد کند. چنین تعبیری از روحانیت، نزد من کاملا پذیرفتنی است؛ گیرم که روحم در تاریکی است ، من به این آسانی چیزی را رها نمی کنم. بیداری من هنگامی آغاز شد که معتادان گمنام را پیدا کردم و به کار کردن قدم های دوازده گانه پرداختم و راه NA را در پیش گرفتم.</p>



<p>من خیلی زود همان اعتقاد ساده دوران کودکی را هم از دست دادم. در نتیجه آن قدر بی دفاع و آسیب پذیر شدم که به خودم رو آوردم. من معتقدم که جان من از شدت ترس، روحم را به گروگان گرفت و زندانی کرد. شدم یک بچه منزوی کاملا در دنیای خیالی اش زندگی می کند. شاید من از همان اول معتاد بودم .</p>



<p>آدم ها جاها و اشیا قابلیت های جادویی نسبت می دادم، طوری که انگار درمان خلئی که در وجودم حس می کردم در چنین آدم ها و اشیا و جاهایی نهفته است: سایر بچه های مشکل دار، مخفیگاه ها و اسباب بازی ها و بعدها دوستان، پاتوق ها و انواع مواد مخدر ، همه برای من به عامل انواع وسوسه های ذهنی بدل شد.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>هفت سالم بود که پایم بدجوری شکست و با درد، درد تحمل ناپذیر و ترس و وحشتی که همراه آن است آشنا شدم، و قدرت بعضی از داروها در خلاصی از درد و ترس را شناختم. این قدرت معجزه آسا بود. دارو به سرعت درد را از بین می برد. شکستگی استخوان من هنوز سر جایش بود؛ اما مهم این بود که من دیگر احساسش نمی کردم.</p>



<p>در قضیه مصرف کردن من، از همان روز اول سه عامل وجود داشت . اول این که می دانستم دارم کار خلافی می کنم، که جذابیتش را بیشتر می کرد. دوم، من مصرف می کردم تا دردهایم را از بین ببرم؛ هم درد جسمی، و هم دردهای عاطفی و روحی و برای رسیدن به این هدف عملا تا منگ شدن کامل پیش می رفتم. سوم این که تصور هیچ عاقبت ناخوشایند و مصیبت باری ممکن نبود مرا از مصرف منصرف کند.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>من مدام کارهای بسیار خطرناک می کردم. تا چهارده سالگی، جفت پاها و بازوهایم و یکی از دندان های جلویی ام شکسته بود، و هر بار هم جایزه این شکستگی ها انواع مسكن ها بود. با مسئولین گرفتاری پیدا کردم و به محض رسیدن به سن قانونی، دستگیر شدم.</p>



<p>خشمگین و حق به جانب بودم. مصرفم مدام بیشتر می شد. سرسپرده همه چیز هم بودم: همه جور نشئه جات، رفیق بازی، قمار، دزدی، و انواع و اقسام واقع گریزی ها؛ خطر پذیری، قانون شکنی، پرخوری، ولخرجی، و عیاشی ، حتی به قیمت آشفتگی کامل زندگی ام. من برده طرز فکر غیر ارادی و سر اجباری بودم. سالهای سال سعی کردم ترک کنم، اما هیچ فایده ای نداشت. بالاخره کارم به زندانی کشید که مخصوص مجرمان خطرناک بود؛ از جنایت کاران ، سه تا آدم های روان پریش. همه مان با هم در یک ناهارخوری بزرگ غذا می خوردیم. همان روز اول یکیشان چنگالش را توی بدنم فرو کرد چون روی صندلی دوست خیالی اش نشسته بودم.</p>



<p>یادم هست که نشسته بودم و به آن جان های سرگشته دور و برم نگاه می کردم ، روان پریش های وهم زده، بیماران کاتاتونیک، الکلی های دچار آماس مغزی که حکم ابد داشتند و در سیاه چال خاموش عذاب وجدان خودشان زندانی بودند، نوجوانانی با جای رگزنی روی مچ دست هایشان که پودر ساخارین را از روی میز به دماغ می کشیدند و دیدم جای من همین جاست.</p>



<p>حاصل جمع تمام داشته ها و تجربه های من، مرا به چنین جایی رسانده بود. کس و کار من حالا همین ها بودند. وسعت بیماری ام را درک کردم، اما از آنچه مرا به این مصیبت دچار کرده بود درهای آگاهی نداشتم.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>روزی چند نفر از بیرون زندان آمدند که با ما صحبت کنند. آنها خودشان را معتاد و&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">عضو معتادان گمنام</a>&nbsp;معرفی کردند. از روی یک کتابچه سفید چیزهایی برای ما خواندند، و آن قدری که من سر در می آوردم به نظرم حرف حساب می زدند. یکیشان زنی بود که سرگذشتش را هم تعریف کرد. از احساساتی حرف زد که همیشه در وجود من بود ولی هیچ وقت نشنیده بودم کسی بر زبان بیاورد.</p>



<p>بعد بقیه شان حرف زدند. من مشکلات شان را می فهمیدم و آن سرگشتگی که احساس کرده بودند برایم آشنا بود. با تمام اینها، رفتار و سکناتشان پر از نوعی امید و طنز بود که به چشم من مشکوک می آمد. به این نتیجه رسیدم که این جماعت مبلغ نوعی آیین پرهیزکاری هستند. با این همه، حرف هایشان تاری را در وجود من به صدا درآورد. بنابراین دفعه بعد هم که آمدند، رفتم باز حرف هایشان را بشنوم.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>از زندان که مرخص شدم دنبال جلسات معتادان گمنام در آن منطقه گشتم. توی جلسات، به تجربه هایی که دیگران در میان می گذاشتند گوش دادم دشواری هایی که بعضی از این آدم ها از سر گذرانده بودند از من هم بدتر بود. بعضی دیگر از «پاکی» بلندمدت یا «بازگشت» پس از لغزش صحبت می کردند که هر دو به من امید داد.</p>



<p>چیزی که مایه شیفتگی من شد،&nbsp;<strong>توانایی اعضای NA</strong>&nbsp;در بیان احساتشان بود؛ هم احساسات خوب و هم احساسات بد. در یکی از این جلسات مردی دستش را کشید روی سینه اش و گفت: «حس می کنم یک دره عمیق این جا است.» یک دفعه دیگر زنی با اشاره به کله اش گفت: «این جا عین یک بازار مکاره تمام عیار است.» دیگری صادقانه از لغزشش می گفت:</p>



<p>«میدانستم بیماری ام مایه خجالت است، اما احساس فعلی من خجالت به توان دو است.» این حرفها مثل پتک بر سر من فرود می آمد. واضح بود که جای من همین جاست.</p>



<p>با این که در جلسات شرکت می کردم و چیزهایی در مورد&nbsp;<strong>ماهیت اعتیاد</strong>&nbsp;باد می گرفتم، همچنان در پاتوق های سابق و با رفقای سابق می گشتم. بعد از شش هفته، مصرف کردم. اما این دفعه هر قدر هم مصرف می کردم، احساس تنفر از کارهایی که می کردم تسکین پیدا نمی کرد. دوباره به طرز فکر و رفتارهای سابقم برگشتم، که مرا کاملا از احساس انسانیت تهی کرد. آن ده ماه، بدترین روزهای عمر من بود.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>در این مدت، هر چه را در<a href="http://nafarsiuk.org/meeting/fa">&nbsp;جلسات NA</a>&nbsp;شنیده بودم با پوست و استخوانم درک کردم. هر چه در مورد&nbsp;<strong>ماهیت پیش رونده بیماری اعتیاد</strong>&nbsp;و عجز کامل در خویشتن داری به صرف اراده می گفتند کاملا درست بود. دیگر تشخیص می دادم چه چیزهایی&nbsp;<strong>باعث لغزش</strong>&nbsp;من شده است. این که به جای چسبیدن به اعضای انجمن، به سراغ رفقای زمان مصرفم برگشته بودم. این که هیچ وقت قدم ها را کار نکرده یا راهنما نگرفته بودم. اولین بار که دوازده قدم را خواندم، متوجه شدم که این قدم ها بنیادی ترین اصولی هستند که تا به حال با آن مواجه شده ام. با این همه نمی خواستم خودم را بابت این جور «مزخرفات معنوی» به زحمت بیندازم.</p>



<p>آن وقت روزی رسید که دیگر نمی توانستم به این وضع ادامه بدهم. حالم از خودم به هم می خورد و در وجودم چیزی نبود جز انباری از خشم و انزجار و شرم. اما وقتی به یک جلسه NA رفتم، ردیف جلو نشستم و گریه کردم، انگار تا ابد از آن دوزخ تنهایی بیرون آمدم.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>دیگر به این باور رسیده بودم که گروه برای من در حکم نوعی نیروی برتر است می تواند سلامت عقل را به من باز گرداند. با این امید، کم کم به پیشنهادها گوش : برای یاری گرفتن دنبال راهنمایی گشتم که در طی این قدم ها راهبر من باشد.</p>



<p>تصمیم گرفتم زندگی ام را به روح مهربانی بسپارم که بتوانم نزدش دعا کنم. با فروتنی صادقانه ای از او درخواست کردم مرا از این خود ویرانگری برهاند. آن میل شدید من به مصرف از میان رفت؛ و دیگر برنگشت.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>چه خانواده دلسوز و شگفت انگیزی هستیم ما. به یکدیگر عشق می ورزیم، به هم احترام می گذاریم، از هم حمایت می کنیم و محافظ یکدیگر هستیم. ما پشتیبان و راهنمای یکدیگر در رشد روحانی فردی و جمعی مان هستیم.</p>



<p>ما حامل پیام امید و آزادی NA برای معتادان در حال عذاب هستیم. و آن قدر در حق یکدیگر مهربانی و دلسوزی می کنیم تا هنگامی که مهربانی و دلسوزی در حق خود را نیز یاد بگیریم.</p>



<p>یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش<br>امروز، هنگامی که گرفتار، خشمگین، ترسان یا سردرگم هستم، به قدم ها می پردازم. قدم های ما، هر بار که آنها را به کار می بندم، معجزه را در زندگی من تحقق می بخشند. در معتادان گمنام، من فهمیده ام چه کسی هستم و آنچه از من انتظار می رود چیست.</p>



<p>من فهمیدم که یک بیمار نمونه هستم ، که عیبی هم ندارد، چون چیزی هم که در کتاب پایه ما آمده یک راه حل نمونه است. یاد گرفته ام که فراز و نشیب های زندگی را بپذیرم، که بابت نعمت های طبیعت شکر گزار باشم. و هر روز پیش نیروی برتری که در NA نزد او بازگشته ام دعا می کنم: ای روح بزرگ، بگذار جان من آرام باشد، روحم آزاد، و ذهنم آسوده و پاک.</p>



<h3 class="wp-block-heading">یک نمونه پژوهشی,توانایی اعضای NA,ماهیت بیماری اعتیاد,باعث لغزش</h3>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/a-case-study-in-recovery/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از سردستگی جنایتکاران تا گردانندگی جلسه </title>
		<link>https://nafarsiuk.org/from-crime-boss-to-recovery-leader/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/from-crime-boss-to-recovery-leader/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 20:59:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1075</guid>

					<description><![CDATA[این روایت، داستان مردی است که در جنوب لس‌آنجلس میان بیماری، خشونت، دار و دسته‌های جنایتکار و مصرف مواد مخدر بزرگ شد و خیلی زود زندگی‌اش به چرخه جرم، اسلحه و اعتیاد گره خورد. تجربه ربوده شدن و اصابت چند گلوله، نخستین بیداری جدی او نسبت به مرگ و نیرویی فراتر از خود بود، اما با وجود دوره‌هایی از پاکی، بارها لغزش کرد تا سرانجام به این درک رسید که ادامه این مسیر یا به مصرف منتهی می‌شود یا به مرگ. پیوستن جدی به NA، پذیرش مفهوم «تسلیم شدن» و کار کردن قدم‌ها، نقطه عطف زندگی‌اش شد؛ جایی که به جای جنگ دائمی، یاد گرفت اعتماد کند، کمک بگیرد و تغییر رفتار بدهد. امروز، با سال‌ها پاکی، زندگی خانوادگی سالم، رشد تحصیلی و خدمت در انجمن، او گواهی می‌دهد که آرمان بهبودی نه بی‌نقص بودن، بلکه آزادی از اعتیاد فعال و انتقال پیام امید به دیگران است.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد</p>



<p>من در جنوب شهر لس آنجلس بزرگ شدم. در بچه گی دچار آسم حاد بودم و هر هفته باید دارو تزریق می کردم تا بیماری ام عود نکند. با سایر بچه ها احساس تفاوت می کردم، چون نمی توانستم بدوم و بازی کنم و دچار حمله آسمی نشوم. در عوض کتک کاری کم کم تبدیل به روش من برای مواجهه با این احساس تفاوت شد.</p>



<p>در دوره راهنمایی بیماری ام بهتر شد ، اما رفتارهای خشونت آمیز من شدت گرفت. خانه ای که من در آن بزرگ شدم، در مرز محدوده دو دار و دسته خلاف کار رقیب قرار داشت. من از این آدمها می ترسیدم، اما دلم می خواست از من خوششان بیاید. روزی یک سیگاری حشیش توی زمین بازی پیدا کردم. می ترسیدم خودم آن سیگاری را بکشم، این بود که دادمش به پسری که از من بزرگتر و توی یکی از این دارو دسته ها بود. این طوری شد که اجازه پیدا کردم توی محل با آنها بچرخم ، فوری طرز راه رفتن و حرف زدن و رفتارشان را یاد گرفتم. اولین سیگاری را * کشیدم، واقعا حس کردم که دیگر عضو دار ود سته شده ام. چیزی نگذشت حشیش کشی شد کار هر روزه ام. یک شب چیزی زدم که فکر می کردم حشی است، اما PCP بود. کم کم شروع کردم به تجربه مواد مختلف و با کوکائین خالص شده آشنا شدم، دیگر هیچ چیز جزع مصرف برایم مهم نبود .</p>



<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد<br>من دو دختر و دو پسر داشتم، اما مصرف کوکائین تنها فکر و ذکر من بود ، که شروع کردم به فروختن هر چه جمع کرده بودم، از جمله ماشین اسپورتم که فنرهایش را خوابانده بودم و کلی پول خرجش کرده بودم. بچه محل ها و خانواده ام سعی کردند جلو مرا بگیرند، اما بی فایده بود.</p>



<p>از سیزده سالگی به این طرف، من هر سال دست کم در یک مراسم خاکسپاری شرکت می کردم؛ گاهی هم دو سه تا ، با این همه مرگ که دور و برم می دیدم، همیشه فکر می کردم دفعه بعد نوبت خود من است.</p>



<p>این بود که رفتارم رفتار کسی بود که واقعا فکر نمی کند آینده ای هم دارد. هر چه می گذشت، مصرف مواد و اعمال خشونت آمیز من در آن دار و دسته بیشتر می شد. زندگی ام چیزی نبود جزع جنایت، ماشین های فنر خوابانده،&nbsp;<strong>مواد مخدر و خشونت&nbsp;</strong>؛ بی آن که زشتی این نوع زندگی را احساس کنم.</p>



<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد<br>در ۱۹۹۰ دار و دسته رقیب مرا دزدیدند چون یک معامله سلاح خراب شده بود. اولین نفر هفت تیرش را گذاشت روی سینه ام و ماشه را کشید ، تیر شلیک نشد. راننده به شان گفت بروند این کار را بیرون از ماشین بکنند.</p>



<p>از ماشین کشیدندم بیرون، و من با نفر دوم گلاویز شدم ، تا سلاحش را بگیرم. سلاحش را گذاشت کنار سرم و بوم! صدایی شنیدم، گرمایی احساس کردم و نوری جلو چشمم برق زد. لحظه ای بعد برق و صدای گلوله دوم را هم احساس کردم که به گردنم خورده بود. به خیال این که نفله شده ام رهایم کردند، اما من کشان کشان خودم را از آن کوچه کشاندم بیرون و رفتم توی یک مغازه خواربار فروشی، و یک نفر از آن جا تلفنی کمک خواست . در راه بیمارستان، صدای تکنیسین های اورژانس را می شنیدم که می گفتند تلف می شود… این اولین بار بود که عملا به نوعی نیروی برتر ایمان آوردم.</p>



<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد<br>بعدها در بیمارستان به من گفتند سه گلوله به من شلیک شده بود، دو تا به گردن و یکی به سرم. پزشک ها یکی از این گلوله ها را از پس سرم بیرون کشیدند ، آن یکی را که پشت گردنم بود دست نزدند. گلوله سوم هم هنوز زیر زبانم جاد کرده. یک ماه بعد مرخص شدم و رفتم به آتلانتای جورجیا که پیش مادرم زندگی کنم.</p>



<p>مدتی همین طوری سر خود پاک ماندم، اما آخرش باز شروع کرد&nbsp; به مصرف، با&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">برنامه معتادان گمنام</a>&nbsp;آشنا شدم، و مدتی به حرف پاک و پاکیزه بودم و در عمل خلاف می کردم تا دیگر نتوانستم.</p>



<p>یازده ماه پاکی داشتم که لغزش کردم، و ماه ها&nbsp;<strong>در عذاب مصرف مواد</strong>&nbsp;بودم. بعد باز به یک مرکز ترک رفتم و توانستم هجده ماه پاک بمانم ، بعد دوباره مصرف کردم و باز هر چه به دست آورده بودم از دست رفت ، از همه مهم تر عزت نفسم. به من گفتند اگر از مصرف نمیرم، این جور زندگی کردن مرا به کشتن خواهد داد. چاره ای نداشتم جز این که به خواست خودم طرز فکر و مهم تر از آن، رفتارم را عوض کنم.</p>



<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد<br>فعالانه به&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">یک گروه</a>&nbsp;بسیار باعشق و قوی در آتلانتا پیوستم. همان جا با راهنمای فعلی ام آشنا شدم که می گفت برای پیروز شدن باید تسلیم بشوم. قبل از آن، واژه تسلیم شدن برای من خیلی بار منفی داشت.</p>



<p>تصورم این بود که آدمی که تسلیم بشود، خودبه خود شکست خورده. مگر می شود آدم تسليم بشود و باز هم پیروز باشد؟ اینجا بود که برایم توضیح دادند با تسلیم به برنامه، دیگر نیازی به جنگیدن ندارم.</p>



<p>از قضا کاری که من مدام مشغولش بودم همین بود: جنگ در نبردی از پیش باخته. کم کم متوجه شدم که تنها در صورتی می توانم پاک بمانم که تسلیم برنامه بشوم. اعضای گروه خانگی ام ، در واقع تمام اعضای آن ناحیه ، مرا زیر پروبالشان گرفتند و عشقی بی قید و شرط نثارم کردند. همه خودشان را متعهد به کمک به من می دانستند ، نه تنها برای پاک ماندن، بلکه برای این که کلا آدم بهتری بشوم.</p>



<p>از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد<br>در حال حاضر هشت سال است که از بهبودی در کنار همسر و فرزندانم بهره مندم. در حرفه ام موفق هستم، در حال تحصیل هستم و به زودی مدرک کارشناسی ام را خواهم گرفت، و پدر، پدربزرگ، و شوهری سربلند و متعهد هستم . به کمک نیروی برترم و&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">برنامه NA</a>، به جایی رسیده ام که همیشه آرزویش را داشتم ، فهمیده ام که روح این برنامه&nbsp;<strong>آرمان بهبودی</strong>&nbsp;است نه سودای بی نقصی و من بسیار تغییرهای اساسی پیش رو دارم.</p>



<p>تنها راه رسیدن به آن آزادی، که پیش از من به آن دست یافته اند، اول از همه&nbsp;<strong>پرهیز از مصرف مجدد</strong>&nbsp;در هر شرایطی است، و سپس به کار گیری قدم های دوازده گانه، و کمک به دیگران با انتقال این پیام امید. معتادان گمنام سالها قبل وعدهای به من داد، که همانا&nbsp;<strong>آزادی از اعتیاد</strong>&nbsp;فعال بود. من از معتادان گمنام بابت این وفای به عهد سپاس گزارم.</p>



<h3 class="wp-block-heading">از سردستگی جنایتکاران,تا گردانندگی جلسه,مواد مخدر و خشونت,آرمان بهبودی,آزادی از اعتیاد</h3>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/from-crime-boss-to-recovery-leader/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جان آرام</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/inner-peace/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/inner-peace/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 20:30:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1072</guid>

					<description><![CDATA[این روایت داستان معتادی در حال بهبودی است که با وجود ابتلا به افسردگی و اسکیزوفرنی حاد، بیش از بیست‌وپنج سال پاکی را به کمک برنامه معتادان گمنام تجربه کرده است. او از کودکی با انزوا، خشونت و بیماری روانی دست‌وپنجه نرم کرد و مصرف مواد را راهی برای احساس تعلق یافت، اما اعتیاد او را به خیابان، بیش‌مصرفی‌های مکرر و ناامیدی مطلق کشاند. آشنایی با NA و کار کردن قدم‌ها، به‌ویژه پذیرش ناتوانی، بیداری روحانی و خدمت، مسیر تازه‌ای پیش پایش گذاشت و به زندگیِ معنادار، کار، روابط سالم و «جانِ آرام» انجامید. با بروز بیماری روانی در دوران پاکی، او آموخت که اعتیاد و بیماری روانی دو مسئله متفاوت‌اند و برای هرکدام ابزارهای خاص لازم است: اصول NA برای اعتیاد، و درمان تخصصی برای بیماری روانی. امروز، با صداقت، مرزبندی روشن، دعا و مراقبه، و اتکا به حمایت انجمن، گواهی می‌دهد که حتی در دل رنج‌های مزمن نیز می‌توان پاک ماند، امید داشت و قدر آرامش‌های کوچک و بزرگ بهبودی را دانست.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>من یک معتاد در حال بهبودی شاکر هستم که به تازگی بیست و پنجمین سالگرد پاکی ام را به کمک&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA</a>&nbsp;و لطف خدا جشن گرفتم… و دچار دو بیماری روانی هستم ، افسردگی و اسکیزوفرنی حاد. و بله، همین من، از نعمت یک زندگی بسیار سرشار برخوردارم. من متوجه شده ام خیلی ها که به راحتی به معتاد بودن اقرار می کنند، می توانند اقرار کنند که درگیر بیماری های روانی هستند.&nbsp;<strong>اعتیاد و بیماری</strong>&nbsp;روانی هر و به نوعی مایه بدنامی است، اما در دو سطح متفاوت. ترس از اقرار به یک چیز ناخوشایند ، برای من چیز ناشناخته ای نیست. هر چه باشد، من در مقام عضو&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA</a>&nbsp;ای می خواستم در قدم یک برای اولین بار به عاجز بودنم در برابر اعتیاد اقرار کنم و چشم در چشم با ترس هایم روبه رو شوم. بعدها در دوران بهبودی، ام ، بیماری روانی چیزی نیست که بشود آن را مخفی کرد یا دست کم گرفت. دیر بودم صداقت به خرج دهم و چه در&nbsp;<a href="http://meeting.na-iran.org/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">جلسات</a>&nbsp;و چه بیرون از آن، به بیمار بودنم اقرار کنم . خوشبختانه&nbsp;<strong>راه های بهبودی در NA</strong>&nbsp;بی شمار است.</p>



<p>اگر احیانا دچار این نوع بیماری های مزمن و جان فرسا هستید، امیدوارم سرگذشت من نماد شجاعت را در جان شما بارور کند.</p>



<p>اولین چیزی که از دوران کودکی ام به یاد دارم، بدرفتاری ها و جيغ زدن های مداوم است، به علاوه مراجعه های مکرر به بیمارستان. رفتار من با آن حد ،به هنجار ، دانسته می شود فرق داشت، و مرا عقب مانده ذهنی و بیش فعال تشخیص دادند. در نتیجه، آن نوع شیوه تربیتی را برای من مناسب دانستند که برای کودکان استثنایی» تجویز می شود: جداسازی از کودکان دیگر، نظارت مستقیم، و پرهیز از تحریک زیاد. در مقطع ابتدایی، من نصف روز را به مدرسه کودکان استثنایی می رفتم.</p>



<p>با این حال هفت سالم که بود، از سر تا ته یک دانشنامه را در عرض سه هفته خواندم، به علاوه تعداد زیادی کتاب که در سطح بزرگسالان بود. این شد که ناگهان تشخیص دادند من عقب مانده ذهنی نیستم، فقط بسیار بیش فعالم. با این همه باز هم اجازه دوست پیدا کردن را به من ندادند و به دلیل رفتار تهاجمی ام ، مرا از فعالیت های جمعی منع کردند. بر اثر این انزوا، من نوعی دنیای خیالی برای خودم درست کردم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>تقریبا در همین دوران بود که من برای اولین بار مواد مخدر مصرف کردم، و این کار احساس انزوا را از من گرفت. مواد مخدر انگار باعث شد من به چیزی احساس تعلق پیدا کنم، حتی اگر این چیز نوعی توهم جدید باشد. حشیش می کشیدم و داروهایی را که برایم تجویز شده بود ، بیشتر مصرف می کردم تا بتوانم با خانوادهای الکلی و زندگی اجتماعی مشکل دار خودم کنار بیایم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>از آن جایی که در مدرسه هیچ دوستی نداشتم، همیشه احساس می کردم انگار یک «آنها» وجود دارد و یک «من»؛ و این من، کودکی است نابه هنجار. دوازده سالم بود که از خانه فرار کردم و دوران زندگی در خیابان ها و کنار آدم های بریده از اجتماع آغاز شد.</p>



<p>اولین بیش مصرفی من در چهارده سالگی بود. مدتی بعد، به زور اسلحه یک بسته کبریت از خواربارفروشی دزدیدم. می دانستم که کله ام خراب است، و مصرف مواد هم مجوز همه کار را به من می داد. به پانزده سالگی که رسیدم، زنگ تفریح دیگر تمام شده بود. خوابیدن توی خرابه ها، لرزیدن از سرما در گاراژها و خودزنی، دیگر&nbsp;<strong>جزء همیشگی اعتیاد</strong>&nbsp;من شد. از جمعی به جماعتی دیگر پناه می بریم.</p>



<p>مدام دچار این احساس بودم که با بقیه فرق دارم، عین یک موجود فضایی که بین زمینی ها برای خودش می چرخد.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>در مراکز روانی و آسایشگاه ها در جست وجوی همدمی بودم، اما هیچ دختری تحویلم نمی گرفت. طبعأ از جنس بچه دبیرستانی هایی نبودم که با دخترها قرار می گزارند. تشنه محبت بودم، ولی می خواستم به زور مصرف مواد به خودم بقبولانم که عشق چیز چندان واجبی هم نیست.</p>



<p>بالاخره در یک کنسرت راک دختری را بند کردم. به این بهانه که بی خانمان هستم در خانه پدر و مادر دخترک جا خوش کردم و بعد لختشان کردم و همراه با دخترک زدیم به خیابان.</p>



<p>آن موقع، من هر دو سه هفته یک بار دچار بیش مصرفی می شدم. در یکی از این دفعات، کارم به بیمارستان کشید و دخترک ترکم کرد. حس کردم محکوم به فنا هستم و به شیوه های مختلف سعی کردم خودم را بکشم. بالاخره یک بار آن قدر مصرف کردم که به اغما رفتم. توی بیمارستان نمی دانستند من کی هستم. هیچ جور کارت شناسایی نداشتم. گوشه خیابان در حال جان کندن مرا پیدا کرده بودند. بعدها پزشک به من گفت که از این جور اغما معمولا کسی جان به در نمی برد. کسی به ملاقاتم نیامد. کسی اهمیتی به من نمی داد. آن خط درونی را که ناشی از اعتیاد است ، با شدت تمام احساس کردم. هیچ بهانه ای برای زندگی نداشتم. حتی اسمم را به یاد نمی آوردم.</p>



<p>در همین زمان که در نهایت ناامیدی بودم، این آگاهی بر من نازل شد که اگر با تمام توان برای پاک ماندن تلاش کنم، دیگر لازم نیست به چنین حال و روزی بیفتم. به AA رفتم، و در آنجا بر حسب تصادف با تنها&nbsp;عضو NA&nbsp;در کشور خودم آشنا شدم. وقتی او درباره بهبودی به&nbsp;<strong>روال NA</strong>&nbsp;برایم توضیح داد، جرقه ای در ذهنم روشن شد. تا آن زمان هیچ چیز به حال من فایده نکرده بود، چه با صداقت رو به آن چیز آورده بودم، چه از سر فریب کاری.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>فکر کردم نکند علت این شکست ها فقط همین بوده که به آدم هایی برنخورده ام که واقعا درکم کنند؟ دو نفری یک جلسه راه انداختیم. او در مقام الگو، ارزش پایبندی به بهبودی فردی و به NA را به من آموخت . دو نفری صدها کیلومتر رانندگی می کردیم تا به دوستان معتاد در سایر کشورها رسیدگی کنیم. من مفصل در مورد قدم ها می نوشتم و به واقع در هوای بهبودی دم می زدم و زندگی می کردم. ایمانی راسخ به معتادان گمنام داشتم ، اگر در طریق بهبودی گام بردارم به آدم بهتری بدل خواهم شد . نود روز پاکی ام، چند جلسه راه انداخته بودم و راهنمای اعضای جدید بودم .</p>



<p>معجزات به وقوع پیوست. آن بیداری روحانی که در قدم دوازده در زندگی من رخ نشان داد. دانستم که این بیدار بودن به لحاظ روانی یعنی چه و توانستم آن را زندگی کنم. نه تنها پاک بودم، دیگر هیچ علاقه ای به&nbsp;<strong>رفتار معتادگونه</strong>&nbsp;نداشتم. من که پیش از آن هرگز کار نکرده بودم ، عهده دار شغلی در یک مرکز درمانی شوم. از مشاوره شروع کردم و چین بود که به مدیریت آن مرکز رسیدم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>در هیأت های خدماتی NA و بیرون از آن مشغول خدمت شدم. خدا استعداد رهبری را به من عطا کرده بود، و من در شور و اشتیاق به خدمت مخلصانه بودم. در نود روز به نود جلسه رفتم ، هر نود روزش در نتیجه پشت کاری که به این صورت آموختم، توانستم استعدادهایم را کشف کنم و بپرورانم، و از این استعدادها در خدمت به انجمن و در زندگی شغلی ام بهره بگیرم. دعا و مراقبه روزانه تعادل را در زندگی من برقرار می کرد. این توانایی را پیدا کردم که با وجود ایمان بی چون و چرا به اعتقاداتم، با نرمی و سعه صدر درباره عقایدم با دیگران حرف بزنم. برای اولین بار محبت را تجربه کردم، محبتی عمیق به انسانی دیگر که از جان آرام برمی خیزد.</p>



<p>در هشتمین سال پاکی، زندگی ای داشتم که فقط در رؤیاهایم می دیدم. البته نه این که خودم به تنهایی به اینجا رسیده باشم. هر آن چه داشتم بر اثر بهبودی در NA به دست آمده بود: توسل به نوعی نیروی برتر، تجربه دوستان انجمن و قدرت نهفته در بهبودی آنان بود. ثمره سال ها دعا و مراقبه، نوعی رابطه آگاهانه بی غل و غش خداوند بود و رسیدن به این آگاهی که من هم جزئی از برنامه نیروی برترم * احترام اعضای NA و جامعه را به دست آورده بودم. حتی محبوبی هم داشتم ، بانوی دلربایی که در NA پاک شده بود. دیگر فقط زنده نبودم، زندگی می کردم&nbsp;.جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>اما روزگار بر این منوال نماند. در سال های بعد، روزهای بسیار سیاهی را گذراندم. همسرم از NA بیرون رفت، لغزش کرد. من کارم را رها کرده بودم، اما وسط این گیرودار همچنان از من می شد که در برنامه های خدماتی NA خدمت کنم. خیلی از روزها، صبح از خواب بیدار می شدم اولین فکرم این بود که «من از پس این کارها برنمی آیم؛ دلم می خواهد خودکشی کنم.» ولی باز هم فکر می کردم این حالت ها برای کسی که این همه را از دست داده طبیعی است، و می رفتم و به کارهایم می رسیدم. در جلسات، می شنیدم که بعضی از اعضا در مورد روبه رو شدن با دردهای شدید عاطفی و جان به در بردن از آنها حرف می زنند. تصمیم گرفتم این دوران را هر طور شده به سلامت از سر بگذرانم. اما کم کم وضع عجیبی پیش آمد.</p>



<p>افسردگی من از بین نرفت؛ بلکه بدتر هم شد. صداهایی می شنیدم و آدم هایی را می دیدم که وجود نداشتند. می دانستم که مواد مصرف نمی کنم، اما دچار توهم شده بودم. در کمتر از یک سال، از سکونت در یک خانه شش خوابه به خیابان گردی افتادم. دیگر حتی پست ترین شغل ها را هم به من نمی دادند. مجبور شدم برای سیر کردن شکمم به خون فروشی رو بیاورم.</p>



<p>پیش می آمد که روزها روی یک صندلی بنشینم، بی آن که کاری بکنم، یا اصلا چیزی حس کنم. در جلسات، زور میزدم کلمات را پیدا کنم و در مورد آن چه داشت بر من میرفت حرف بزنم. توی خانه اعضای NA، روی زمین یا مبل می خوابیدم.جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>بعد، چند نفر از اعضای با محبت NA مرا متوجه این واقعیت کردند که «انگار دیگر خودم نیستم»، و اصرار کردند که به روان پزشک مراجعه کنم. به دلیل یاد آوری خاطرات دوران کودکی، پیشنهادشان را رد کردم. از آن جا که به پای خودم می رفتم، دوستانم مرا به بیمارستان بردند. دکترها گفتند که من دچار افسردگی و&nbsp;اسکیزوفرنی حاد هستم، و برایم دارو تجویز کردند. اما من به دارودرمانی تن ندادم : نمی خواستم هیچ نوع داروی روان گردان یا مخدری وارد بدنم بشود. به علاوه،” این که من نه سال تمام در دوران بهبودی «سالم» بودم؟ اما آن جان آرام، از من دورتر و دورتر می شد. آن پوچی مطلق دهشتناک، همان که در دوران&nbsp;<strong>اسارت از چنگ اعتیاد</strong>&nbsp;در من بود ، باز وجودم را تسخیر کرد. دیگر بار، احساس می کردم؛ احساس نومیدی، پوچی و بی ارزشی. و این بار، چیزی هم مصرف نمی کردم .&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>پزشک ها یکی پس از دیگری به من می گفتند که دچار بیماری روانی هستی ، این بیماری هر کسی را از پا در می آورد، و چیزی است که من تا آخر عمر به درگیرش خواهم بود. سخت احساس شکست خوردگی می کردم؛ خیلی بیشتر هنگامی که برای اولین بار به معتاد بودنم اقرار کردم ،&nbsp; چه کرده بودم که مستحق چنین مکافاتی باشم؟ چرا خداوند اجازه داده بود چنین بلایی بر من نازل شود؟ مگر از اصول پیروی نکرده بود؟ مگر هر آن چه باید در NA انجام داد رعایت نکرده بودم؟ مگر قرار نیست آدم های خوب خوشبخت بشوند؟ از همه این ها ترسناک تر بی اطمینانی نسبت به آینده بود. در مورد مصرف مواد مخدر، NA چاره ای است قطعی برای فرا رفتن و بیرون آمدن از&nbsp;<strong>دوزخ مصرف مواد</strong>. اما در مورد بیماری روانی، بهبودی» یعنی چه؟ من چه طور خواهم توانست به رغم تمام چیزهایی که بر اثر بیماری روانی از دست خواهد رفت، باقی عمرم را سر کنم… و پاک هم بمانم؟ مشکلات من دیگر پنهان شدنی نبود، و راه چاره ای هم به چشم نمی آمد. حس می کردم زندگی ام به کلی تباه شده است. با اعضای انجمن چه طور باید روبه رو می شدم؟</p>



<p>آشفتگی درونی مرا طرز رفتار دیگران مضاعف می کرد. بعضی ها به من می گفتند پاک نیستم چون دارو مصرف می کنم. همان کسانی که مداخله کرده بودند تا من از روان پزشک کمک بگیرم، بعدها مرا متهم کردند که دارم ناصادقانه از ناتوانی ام سوء استفاده می کنم. دیگران مشکلات روانی مرا ناشی از «خدمت کردن افراطی» یا ننوشتن یک ترازنامه صادقانه قدم چهارم» می دانستند.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>خیلی از رهجوهایم تصمیم گرفتند قدم هایشان را با راهنمای دیگری کار کنند. بعضی از اعضای NA می گفتند : من این قضیه بیماری را از خودم در آورده ام. خوشبختانه، راهنمایم در تمام این ماجرا در کمال مهربانی در کنار من بود. سایر اعضای NA مدام به من قوت قلب می دادند، و به من خاطر نشان می کردند که در NA فقط حرف اعضا مهم نیست ، صحبت بر سر اصول است.</p>



<p>گاهی می توانستم حضور نیروی برترم را در احساس کنم، و این به یادم می آورد که یکی هست که مرا دوست دارد، چه : روانی باشم چه نباشم. به رغم تمام این دردها، انجمن معرفت و دلسوزی لازم حق من به خرج می داد تا سر پا بمانم و از این دوران بسیار دشوار گذر کنم .</p>



<p>بخشی از گرانقدرترین معرفت ها در بهبودی من، از دل نادانی ام ظهور کرد. در اولین یا دومین سالی که در عین پاکی با بیماری روانی ام سر می کردم، درس بسیار بدی آموختم: در NA، مسئله بیماری های روانی جزو مباحث نامربوط است، اما در بهبودی فردی، روبه رو شدن با این مشکل موضوعی است کاملا مربوط به خود من.</p>



<p>روزانه نویسی در قالب قدم دهم و یازدهم تمهیدی بود بسیار کارساز تا بفهمم مرز پایانی بهبودی کجاست و آغاز وادی بیماری روانی کجا. برای پاک ماندن، من باید مرز بین این دو را تشخیص می دادم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>فهمیدم چیزی که باعث می شود کار من به بیمارستان بکشد دست و پنجه نرم کردن با بهبودی نیست، و اعضای انجمن هیچ کدام روانشناس یا روان پزشک نیستند ، مگر این که واقعا مدرک تخصصی معتبر داشته باشند.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>آن اوایل پاکی، من ناچار بودم یاد بگیرم که&nbsp;<strong>مفهوم اعتیاد</strong>&nbsp;را چه طور باید برای کسانی که تجربه مصرف مواد را ندارند توضیح داد، و در عین حال بفهمم که معنا و&nbsp;<strong>مصداق اعتیاد</strong>&nbsp;در مورد خودم چیست. تنها راه برای این کار هم کار کردن قدم ها بود و فهمیدن این که اعتیاد و بهبودی واقعا یعنی چه. حالا، باید برای اعضای NA که تصور کاملا نادرستی از بیماری روانی داشتند، توضیح می دادم که بیماری روانی یعنی چه. برای شناختن بیماری روانی ام و این که چه طور در عین پاکی با آن زندگی کنم نیز، چاره ای نداشتم جز اتکا به قدم ها.</p>



<p>پذیرفتن ضایعات ناشی از این بیماری روانی، مسئله ای است ادامه دار. من مدتی در یک مرکز روان پزشکی بودم که چند نفر از اعضای NA یک جلسه H &amp; I در آن تشکیل می دادند، اما من اجازه حضور در جلسه را نداشتم چون فکر می کردند من تعادل روانی لازم را ندارم. در آن زمان، بین من و جلسه NA و سکه شانزده سالگی ام، فقط یک در قفل شده فاصله افتاده بود. نمونه عینی زندگی با یک بیماری حاد روانی در دوران بهبودی، دقیقا چنین چیزی است: بیماری های مزمن، در حکم دری است بسته به روی امکانات آینده. اما رویارویی من با این مشکل باید توام با بلوغ روحانی باشد، تا بتوانم از ثبات عاطفی برخوردار شوم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>نمی توانم خود را با سایر اعضای NA مقایسه کنم. شانزده سال است که من با بیماری روانی سر کرده ام، نتوانسته ام با هیچ زنی رفاقت کنم، به ندرت کار کرده ام، ، سخت در فقر بوده ام. بارها و بارها در بیمارستان بوده ام و روزها، هفته ها، زندگی گیاهی داشته و خانه نشین بوده ام. مواقعی بوده که مدتها هیچ کاری از من برنمی آمده جزء جلسه رفتن، و گاهی از این کار هم به کلی عاجز بوده ام ، هنگام شدت بیماری، حتی دعا و مراقبه هم نمی توانم بکنم. تا دم مرگ هم که قوی کار کنم، این بیماری دست از سر من برنخواهد داشت.</p>



<p>آدم وقتی احساس میکند کارش از ناامیدی هم گذشته، سختش است که از دیگران کمک بخواهد. با این همه مدام متوجه می شوم که مجبور نیستم در این مسیر تنها باشم.</p>



<p>کند و کاو در این مسئله که چرا بعضی روزها حالم بهتر از روزهای دیگر است ، عین این است که آدم بخواهد بفهمد چرا هفته گذشته سرما خورده و این هفته در امر بهبودی از اعتیاد، هیچ تضمینی در کار نیست ، جزء این که وقتی آدم پاک زندگی کند پاک خواهد ماند. من وقتی قدم ها را کار می کنم، از پیش نقشه و برنامه ای ندارم. فهمیده ام که چنین برنامه ای همین طور که من در مسیر بهبودی پیش می روم، خودبه خود شکل خواهد گرفت. اهمیت کار کردن مستمر قدمها درست به همین دلیل است . تا امکان مکاشفه های بیشتر فراهم شود. همین نکته در مورد بیماری روانی هم صادق است. دارو درمانی تضمینی برای بهتر شدن حال من نیست. روان درمانی هم البته وسیله کارسازی است، اما شناخت بیماری آن را از میان نمی برد. من یاد گرفته ام که از این ابزارهای برای رویاروی با بیماری روانی ام، و از اصول NA برای&nbsp;<strong>رویارویی با اعتیادم</strong>&nbsp;بهره بگیرم.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>سنتهای NA به من گوشزد می کنند که اصول بر شخصیت ها ارجح است. اما آیا چیزی هم هست که بر این اصول مقدم باشد؟ در مواقعی که بهبودی معنایش را از دست می دهد، آدم معتاد توان و شجاعت لازم برای پیروی از اصول را از کجا باید پیدا کند؟ در مواقعی که چشیدن طعم لذت بخش بهبودی ناممکن می شود، چه دلیلی هست که آدم پاک بماند؟ من معتقدم همان خدایی که به تعبیر سنت دوم در وجدان گروهی ما، و نیز در کارهای خدماتی و رفاقت ها و کار و تفریح ما تجلى می کند، در بهبودی فردی نیز تکیه گاه من است ، تا بتوانم این اصول را در تمام امور زندگی جاری کنم. این که من همواره با یک بیماری حاد روانی مواجه خواهم بود در عین حال خواهم توانست پاک بمانم، خود معجزه ای است باورنکردنی به لحاظ روحانی، من فردی هستم نظر کرده و مشمول فيض. این فیض دائم است، گیرم من همیشه قدرت درک آن را ندارم. در دوران مصرف، من بارها و بارها ممکن بود بمیرم. حالا دارم با بیماری ای سر می کنم که به همان شدت دردناک و مرگبار است.&nbsp;جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p>می دانم که خیلی ها در NA و بیرون از NA بر اثر بیماری روانی خود کشی کرده اند. من نمی خواهم جزو چنین کسانی باشم. راه من مسیر همواری نیست، اما می دانم که زنده بودنم به دلیل زندگی پاکی است که به برکت NA نصیبم شده. بهبودی باعث شده من قدر تک تک لحظات این آرامش جان را بدانم، و از بابت معجزات کوچک و بزرگی که در اطرافم به وقوع می پیوندد شکر گزار باشم.</p>



<p>جان آرام,اعتیاد و بیماری,راه های بهبودی در NA,مفهوم اعتیاد,مصداق اعتیاد</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/inner-peace/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بزرگ شدن در NA</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/growing-up-in-na/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/growing-up-in-na/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 17:02:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1069</guid>

					<description><![CDATA[این روایت، داستان فردی است که از نوجوانی در کنار رشد برنامه معتادان گمنام، خود نیز در NA «بزرگ شده» و بهبودی‌اش را شکل داده است. او که در شانزده‌سالگی و در سال‌های ابتدایی شکل‌گیری انجمن پاک شد، با حضور مداوم در جلسات، کار کردن قدم‌ها، داشتن راهنما و خدمت‌گزاری گسترده، هویت و مسیر زندگی‌اش را در NA یافت. حتی در دوره‌هایی که در مناطق دورافتاده بدون جلسه زندگی می‌کرد، با اتکا به ارتباط با راهنما و اصول برنامه پاک ماند. بازگشت‌های دوره‌ای به خودارزیابی، کار دوباره قدم‌ها و پذیرش تردیدها، موجب بیداری روحانی تازه و تداوم رشد او شد. امروز، با تحصیل، مسئولیت اجتماعی، سفر و خدمت در کشورهای مختلف، او گواهی می‌دهد که بهبودی فرآیندی مادام‌العمر است و پیوند با NA، عامل اصلی پاک ماندن، رشد فردی و اثرگذاری مثبت بر دیگران در سراسر جهان است.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>به همان دلایل معمول سر و کارم به&nbsp;NA&nbsp;افتاد، و به برکت این انجمن و قدم های دوازده گانه، همین طور که NA داشت دور و برم رشد می کرد، به معنای واقعی در این<a href="http://nafarsiuk.org/">&nbsp;انجمن</a>&nbsp;بزرگ شدم.</p>



<p>من در ۱۹۸۳ در شیکاگو پاک شدم. آن موقع من هنوز شانزده سالم نشده بود و فهرست&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/meeting/fa" target="_blank" rel="noreferrer noopener">تمام جلسات</a>&nbsp;آن نواحی بیشتر از یک صفحه کاغذ نمی شد. بیشتر نشریات اما هنوز نوشته نشده بود، به جای جاکلیدی های فعلی، از چیزی شبیه ژتونهای قمارخانه استفاده می شد، و اولین کتاب پایه ای که من داشتم یک نسخه زیراکسی تأیید شده کمیته نشریات بود.</p>



<p>در جلساتی که من شرکت می کردم، تعداد زن ها خیلی کم بود و هیچ کس به اندازه من کم سن و سال نبود. شش ماه پاکی بیشتر نداشتم که از تلفن همگانی یک خانه بین راهی مخصوص نوجوانان که محل سکونتم بود، چند ساعت&nbsp;<a href="http://phone.na-iran.org/thread-4671.html">تلفن امداد NA</a>&nbsp;را جواب می دادم.</p>



<p>حالا که به آن زمان نگاه می کنم، می بینم انگار NA و من هر دو نوجوان هایی بودیم که با هم بزرگ شدیم. در آن دوران انجمن داشت به سرعت رشد می کرد، تمام آخر هفته ها ما یا مشغول سفر و شرکت در جلسه ها و کارگاهها بودیم یا در تدارک برگزاری مراسم دسته جمعی، و داشتیم با هم یاد می گرفتیم که چه طور پاک بمانیم.</p>



<p>آن روزها مهم ترین مسئله ما این شده بود که در جلسات با چه عنوانی خودمان معرفی کنیم ، ما داشتیم هویت خودمان را در مقام یک انجمن تثبیت می کردیم؛ ما می توانیم در NA، و فقط در NA، به بهبودی دست پیدا کنیم. آن موقع خدمتی زمین نمی ماند، و من از آن دست معتادهایی بودم که به شکلی کم و بیش وسواسی، نه یا ده سال اول بهبودی ام را مدام درگیر کارهای خدماتی بودم. من این بخت را داشتم که در بسیاری از آغازها شریک باشم: راه اندان دفتر خدماتی ناحیه ای، ایجاد دو ساختار خدماتی منطقه ای، تدارک برای همایش های محلی و جهانی، و نگارش&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/category/nashriat/">نشریات NA</a>.&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>از گذراندن نیمی از عمرم در N۸ چه چیزی یاد گرفته ام؟ یک کلام این که اصرار اساسی این برنامه، واقعه اساسی است. برای خدمت کردن، راهنمای خوب داشتن کار کردن قدم ها، و جلسه رفتن هیچ جایگزینی وجود ندارد. خوش اقبالی من از این جهت بود که عملا با قدم ها بزرگ شدم ، این دوازده قدم ابزار شگفت انگیز برای روبه رو شدن با زندگی من در دوران بهبودی بود ، طبیعتا با مشکلات زیادی مواجه شده ام. اما به کمک ابزارهای بهبودی توانسته ام بر این دشواری ها چیره بشوم، و از آن مهم تر، از تمام این دشواری ها درس بگیرم و رشد کنم.</p>



<p>تقریبا ده سال پاکی داشتم که برای سکونت به یکی از قلمروهای بسیار دورافتاده مخصوص سرخ پوستان رفتم که در آن هیچ جلسه NA وجود نداشت. با این همه، بر اثر برقرار کردن روابط محکم با سایر معتادان و راهنمایم (که پانزده سال با او بودم) ، توانستم پاک بمانم و به کار کردن قدم ها ادامه بدهم.&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>امروز می دانم در زندگی هر کاری بخواهم می توانم بکنم، به شرطی که آمادگی زحمت کشیدن را داشته باشم. به کار بستن قدم ها باعث شده من به تعبیر نشریات مان، به عضو مسئول و سازنده جامعه بدل شوم. من که در دوران دبیرستان ترک تحصیل کرده بودم، حالا مدرک کارشناسی ارشدم را هم گرفته ام و در واشنگتن دی سی، به امور سرخ پوستان در سراسر کشور رسیدگی می کنم.</p>



<p>خوب یادم هست اولین بار که می خواستم برای صدور برگه ی ورود کاخ سفید عدم سوء پیشینه بگیرم چه قدر دلشوره داشتم؛ تا موقعی که یادم آمد وقتی هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، بنابراین سابقه ام قاعدتا پاک است! من به نقاط مختلف جهان سفر کرده ام و درگیر کارهایی بوده ام که به آنها ایمان دارم و خیریتی نیز در آنها هست.</p>



<p>حوالی بیستمین سالگرد پاکی ام، دوباره چند ماهی در شیکاگو بودم. ” دوستان سابق، خیلی هایشان به دلایل مختلف پرت و پخش شده بودند ، یکی در زندان بود، چند تا مرده بودند، و تعدادی هم پاک بودند ولی دیگر به جلسات نمی آمدند ، خیلی هایشان دوباره به مصرف رو آورده بودند،&nbsp; و برخی پاک بودند ولی دیگر به جلسات نمی آمدند. من به روال همیشگی به ارزیابی وضعیت بهبودی ام پرداختم و نگاه کردم ببینم خودم ، همچنان به جلسات می روم ؟ به نظرم رسید من هر جا میروم مدت اقامتم از بقیه بیشتر است، و سخت احساس نیاز کردم که در کنار سایر اعضای باشیم و از آنها بشنوم که چرا هنوز به جلسات می آیند.&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>شکر خدا همان کار را کردم که در تمام این سال ها به من گفته بودند: رفتم به جلسه و حرف زدم. از خمودگی و تردیدهایی گفتم که به سراغم آمده بود (از جمله این جمله تکراری که: «من خیلی کم سن و سال بودم که پاک شدم؛ شاید اصلا معتاد نبودم.»).</p>



<p>با جدیت دنبال اعضای قدیمی تر گشتم و پرسیدم چه چیزی به آنها انگیزه می دهد که همچنان پیرو این برنامه باشند. بعد دوباره خانمی را پیدا کردم که از اول پاکی اش، یعنی پانزده سال پیش، او را می شناختم؛ و دو نفری شروع کردیم به کار کردن مجدد قدم ها.&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>به این ترتیب من ترازنامه قدم چهارم را یک بار دیگر هم نوشتم. خلاصه این که پیشنهادهای برنامه را به کار بستم. آن چه از این همه عایدم شد، نوعی بیداری روحانی مجدد بود؛ و تر و تازه شدن حیات دوران بهبودی ام.&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>و حالا که اینها را می نویسم، در ایتالیا هستم. وارد حرفه جدیدی شده ام که خیلی دوستش دارم و کاملا مناسب من است، و در ضمن دوباره مشغول خدمت در انجمن شده ام. یکی از اعضای فعال گروه خانگی ام در ایتالیا ، سه راهنما دارم، و خودم راهنمای دو خانم بسیار دوست داشتنی هستم. وضعیت برنامه در اینجا خیلی شبیه سال ها پیش است که من وارد انجمن شدم، و من احساس افتخار و شور و شوق می کنم از این که در یکی دیگر از دوران های بهبودی، سهیم هستم؛ رشدی که این بار دارد در گوشه دیگری از دنیا ، رشد NA ، حاضر و سهیم هستم اتفاق می افتد.</p>



<p>سه سال قبل، در اولین همایش NA در ایتالیا بودم. موضوع تمام جلسه های این یکی از سرفصل های کتاب&nbsp;فقط برای امروز&nbsp;بود. در همان اولین جلسه ای، یک مرد ایتالیایی با چهارده سال پاکی گفت که هر روز این کتاب را می خواند و همین کار باعث نجات زندگی و پاک ماندنش شده است.</p>



<p>بی اختیار اشک از چشمم سرازیر شد. من وقتی هجده سالم بود، مسئول کمیته نشریات منطقه ای بودم و دو سال هماهنگ کننده طرحی بودم که اسمش را گذاشته بودیم : طرح کتاب روزانه».&nbsp;بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>



<p>آخر هفته ها در زیر زمین خانه مادرم جمع می شدیم و متن ها را ویرایش می کردیم، و من متون تصحیح شده را وارد کامپیوتری می کردم که جزو اولین کامپیوترهای شخصی بود.</p>



<p>تا آن زمان، این فکر که کار ما احيانا چه تأثیری بر دیگران داشته، هرگز از ذهنم بیرون نرفته بود. اما پیش از حضور در این همایش که آن سر دنیا برگزار می شد، هیچوقت عملا متوجه این تأثیر نشده بودم؛ یعنی هنگامی که شنیدم یک معتاد دیگر به زبان ایتالیایی در مورد تغییر زندگی اش بر اثر متنی صحبت می کند که ما در زیرزمین خانه مادرم روی آن کار کرده بودیم.</p>



<p>امروز میفهمم چه طور اعمال ما در حیطه زندگی و بهبودی فردی، ممکن است در گوشه دیگری از جهان اثرگذار باشد. تک تک ما&nbsp;<strong>به واسطه NA</strong>&nbsp;و خدماتی که در انجمن انجام می دهیم، در پیوند با یکدیگر هستیم. خود من به سنت سرخ پوستان، همیشه می دانستم که همه ما به نوعی در پیوند با هم و خویش هم هستیم، اما هیچ وقت زیاد به این موضوع فکر نکرده بودم چون جوان و سخت درگیر&nbsp;<strong>تلاش برای پاک ماندن</strong>&nbsp;و رشد کردن بودم. حالا درک می کنم که چرا صرف نظر از مدت پاکی ام، همیشه باید به برنامه وصل باشم. بالاخره فهمیدم حرفی که خانواده ام این همه سال به من می گفتند چه معنایی دارد: Mitakuye oyasin..</p>



<p>بزرگ شدن در NA,به واسطه NA,تلاش برای پاک ماندن</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/growing-up-in-na/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>kia ora koutou</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/kia-ora-koutou/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/kia-ora-koutou/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Jan 2026 16:30:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان‌های کتاب پایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=1065</guid>

					<description><![CDATA[این روایت، داستان زنی از قبیله مائوری در نیوزیلند است که از نوجوانی با اعتیاد فعال به الکل و مواد مخدر درگیر شد و سال‌ها در چرخه مصرف، خلاف، ازهم‌پاشیدگی خانواده، فقر، زندان و ناامیدی دست‌وپا زد. پس از اجبار قضایی به ورود به درمان، با لجاجت اما از سر بقا ترک را آغاز کرد و با کمک برنامه معتادان گمنام، پاکی را دقیقه‌به‌دقیقه آموخت. مسیر بهبودی برای او پرهزینه بود: قطع رابطه با مصرف‌کنندگان، ترک سبک زندگی گذشته، پذیرش ناتوانی در برابر اعتیاد و سوگواری برای آنچه از دست داده بود. با کار کردن قدم‌ها—به‌ویژه درک قدم دوم و اعتماد تدریجی به نیرویی برتر—سلامت عقل و امید به زندگی به او بازگشت. امروز، او با سال‌ها پاکی، بازسازی رابطه با فرزندان، تحصیل، اشتغال پایدار و خدمت به دیگران، گواهی می‌دهد که با مصرف نکردن، رفتن به جلسه و اعتماد به نیروی برتر، بهبودی ممکن است و NA خانه امید و معجزه برای معتادان است.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<h2 class="wp-block-heading">kia ora koutou</h2>



<p><strong>اسم من …..است.&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; ko…taku ingoa</strong></p>



<p><strong>کوهستان من هیکورانگی است&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;ko hikurangi te maunga</strong></p>



<p><strong>رودخانه من وایپائوا است&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; ko waipaoa te awa</strong></p>



<p><strong>مکان مقدس من رونگوپای است&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;ko rongopai taku marae</strong></p>



<p><strong>قبیله من ایتانگا ماهاکی است&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; ko ai-tanga-mahaki toku iwi</strong></p>



<p><strong>من اهل نیوزیلند هستم&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; no aotearoa ahau</strong></p>



<p><strong>و معتادم&nbsp;</strong>&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;<strong>&nbsp;and i am an addict</strong></p>



<p>سرگذشتم را از کجا شروع کنم؟ من اصلا قرار نبود این جا باشم تا این سرگذشت را تعریف کنم. من زنی از قبیلۂ مائوری هستم که جیغ کشان و لگدزنان وارد این برنامه شدم. بیست و هشت سالم بود و در آوکلند در نیوزیلند، باید به حکم دادگاه در یک برنامه ترک مصرف شرکت می کردم. یقین داشتم این دوره چیزی نیست جز برگه خروج از زندان» و تمام که بشود دوباره به مصرف برخواهم گشت.<br>من از همان سیزده سالگی که برای اولین بار الکل مصرف کردم، فهمیدم معتادم. یادم هست اولین جرعه که از گلویم پایین رفت، با خودم فکر کردم «به به، عجب حس و حال خوبی است!» و آن قدر خوردم که از هوش رفتم. اولش تا مدتی با مشروب حال می کردم و جمعه شب ها می خوردم؛ اما بعد از مصرف الکل به سیگاری کشیدن افتادم، و التماس از دکترها برای گرفتن نسخه داروهای مختلف، و بعد هم تزریق نشئه جات قوی – واویلا! پیش رفتم خیلی سریع بود! سرعت این آنها بهت زده ام کرده بود. هجده سالم که شد، یک مادر مجرد بودم با دختری و در خوابگاه های عمومی روزگار می گذراندم و از برنامه متادون درمانی دولتی استفاده می کردم. هدفم از همان اول این بود که معتاد باشم.kia ora koutou</p>



<p>عاشق آن حس بی خیالی و سرخوشی نشئگی بودم. سخت درگیر دنیای خلافکارها شده بودم، و آن سبک زندگی بی نظم و قاعده به چشمم هیجان انگیز بود.<br>پدر و مادرم از ته دل مرا دوست داشتند، اما من مدام گوش شان را می بریدم. ه قولی که به شان میدادم الکی بود. «قول میدهم ترک کنم مامان؛ فقط کمی پول لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم.» «قول میدهم سر وقت بیایم. قول میدهم کمک بگیرم. قول میدهم در جشن تولد دختر کم خانه باشم.» آره جان خودما يدر و مادرم می دانستند که اعتیاد قاتل جانم خواهد شد، اما خودم نمی فهمیدم. بالاخره تصمیم گرفتند سرپرستی بچه های مرا به عهده بگیرند تا آنها را از شر من حفظ کنند. عجب موهبتی نصیبم شده بود.<br>سعی کردم عوض بشوم. به خیال شهری تازه و آغازی دوباره، محل سکونتم را تغییر دادم. یکی دو ماه موفق میشدم اما به محض این که مصرف را شروع می کردم، دیگر نمی توانستم جلوش را بگیرم. به هوای پاک شدن به رفاقت رو آوردم، اما فقط با معتادها رفیق میشدم. به بیمارستان های روانی رو آوردم، اما آنها هم فقط داروهای بیشتری برایم تجویز می کردند. سعی کردم به روش خودم به خدا رو بیاورم، ولی فایده ای نداشت. نمی فهمیدم چرا با این که زندگی ام دارد از هم می باشد، باز هم نمی توانم ترک کنم. جسمم داغان شده بود: دندانهایم ریخته و وزنم به ۴۱ کیلوگرم رسیده بود. مفهومی به نام نیروی برتر هیچ معنایی برایم نداشت و روحم مرده بود. واقعا فقط به یک چیز فکر می کردم: چه طور مصرف کنم و بعد دوباره چه طور مواد تهیه کنم. هیچ چاره ای پیش رویم نمیدیدم. من معتاد بودم، و معتاد هم باید مواد مصرف کند؛ همین. و اگر قرار است من خودم را در این راه به کشتن بدهم، چه باک.kia ora koutou<br>در اواخر دوران مصرفم، اوضاع هیچ خوب نبود: به اصطلاح رفقایی که گوششان را بریده بودم در به در دنبالم بودند، خانواده ام از دیدنم فراری بودند چون جز دردسر و گرفتاری با پلیسها چیزی از من نصيبشان نشده بود، و از نظر پلیس ها هم معتاد مزاحمی بودم که فقط کارشان را زیاد می کردم. فقط میخواستند هر طور شده ردم کنند که جلو چشم شان نباشم. از خودم و هر کس دوروبرم بود متنفر بودم. حتی نمی توانستم مثل أدم خودکشی کنم؛ روی تخت اورژانس بیمارستان به هوش می آمدم و توی دلم به خدا می گفتم «آخر چرا نمی گذاری من بمیرم؟»kia ora koutou<br>یک روز پشت شیشه بازداشتگاه در قرارگاه پلیس آوکلند نشسته بودم، و همسرم داشت سعی می کرد با ضمانت مرا آزاد کند. بچه هایمان را هم با خودش أورده بود. بچه ها داشتند گریه می کردند و می خواستند بدانند مادرشان کی برمی گردد خانه. همسرم به من التماس می کرد که ترک کنم، که ببینم چه مصیبت هایی برای این خانواده به وجود آورده ام. ناگهان یک لحظه به خودم گفتم دیگر بس است. از عمق وجودم احساس می کردم دیگر تحمل ندارم. روز بعد به دادگاه رفتم و قاضی حکم داد که یا در یک مرکز درمانی بستری بشوم یا بروم زندان. به خیال خودم راه آسان تر را انتخاب کردم و گفتم میروم درمانگاه. اما اگر همان سه ماه حبس را می کشیدم خیلی راحت تر از حضور در آن همه جلسه بودا کی دوست دارد با احساسات نهفته واقعی اش روبه رو بشود؟ کی دوست دارد بفهمد مبنای تمام دوستیهایش فقط و فقط اعتیاد بوده؟ کی دوست دارد بفهمد یک بیماری لاعلاج دارد که فقط میشود متوقفش کرد؟ من که دوست نداشتم!kia ora koutou<br>روز اولی که می خواستم بروم. با تمام بار و بندیلم سوار اتوبوس شدم و رفتم سراغ صاحب جنسم تا آخرین دود را هم بگیرم. با یک ساعت تأخیر، به مرکز درمانی رسیدم. وارد که شدم، سرپرست مرکز گفت خیلی دیر آمده ام و قرار بوده راس ساعت ۸ صبح آنجا باشم. گفتند بروم و یک هفته دیگر برگردم. از این که آن زن به خودش اجازه داده مرا، یعنی یک معتاد نیازمند کمک (و البته نشئه) را نپذیرد حسابی عصبانی شدم و گفتم این حرف ها چرند است و نشانش خواهم داد. صرفأ از سر لجبازی، کلید کردم که می توانم ترک کنم. این تصمیمی بود که زندگی مرا نجات داد. از آن روز تا حالا، من بیش از نوزده سال است که پاکم<br>معجزه ای که بر اثر کمک معتادان به یکدیگر اتفاق می افتد بی نظیر است. من وارد دوره ترک شدم بی آن که بدانم بعد چه پیش می آید. صبح ها از خواب بیدار می شدم در حالی که تنم از درد خماری به فغان آمده بود. با خودم حرف میزدم و می گفتم ده دقیقه دیگر هم مصرف نمی کنم»، و رد می شد. این فرجه های ده دقیقه ای، به روزها و هفته ها و ماهها بدل شد.kia ora koutou</p>



<p>در&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA</a>، من کم کم پیام امید را شنیدم. مدتی که پاک ماندم کم کم چشمهایی با شد و در جلسات کسانی را دیدم که زمانی هم مصرفم بودند؛ کسانی که از دست رفته مطلق میدیدمشان، و حالا مصرف را ترک کرده بودند. این به من ای داد که شاید من هم بتوانم همین کار را بکنم. همین طور که آثار مواد از بدنم بی می رفت، ذهن گیج و منگم به تدریج روشن تر می شد. در آن مرکز درمانی داشتم به کار بستن قدمها را یاد می گرفتم و خود را به خاصیت شفابخش کمک معتادان به یکدیگر سپرده بودم، اما هنوز در مورد پاک ماندن تردیدهایی داشتم. فکر نمی کردم از عهده اش بربیایم. به خودم یک ذره هم اطمینان نداشتم. از مرکز درمانی مرخص شدم، اما آن بیرون در جامعه، وجودم پر از وحشت بود. با هر بدبختی که بود به پاکی ام چسبیدم، چون از بازگشت به مصرف بیشتر می ترسیدم.kia ora koutou<br>متوجه شدم که آزادی از اعتیاد فعال هم به هر حال بهایی دارد. هر کاری که به من گفتند کردم. عزیزترین کسم را ترک کردم چون هنوز مصرف می کرد، و میدانستم که اگر پیشش برگردم پاک نخواهم ماند. از ترس مصرف مجدد، دیگر با هیچ کدام از رفقای زمان مصرف نگشتم. خانه ام و هر چه را داشتم رها کردم و به آن سر شهر رفتم. می خواستم به خاطر خودم و بچه هایم زندگی تازه ای را آغاز کنم.<br>به من گفته بودند که بعد از ترخیص از درمانگاه، راهنما بگیرم، جلسه بروم، و هر طور شده مصرف نکنم. راستش را بخواهید، من هیچ کاری جز همینها نکردم. جلسه رفتم، قدمها را کار کردم، و مصرف نکردم – با این که آن دو سال اول، هر روز اولین فکرم این بود که دلم میخواهد مصرف کنم. اعتماد خانواده ام را که به دست آوردم، توانستم بچه هایم را بیاورم پیش خودم. هنوز مادر مجردی بودم که با کمکهای دولتی و در خوابگاه دولتی زندگی می کردم، اما پاک بودم. جلسات NA و دوازده قدم بود که به کمکم بیاید. در این مدت چیز بسیار ارزشمندی آموختم فکر کردن به مصرف، معنی اش این نیست که آدم عملا مصرف کند.<br>کم کم عاجز بودنم در برابر اعتیاد را پذیرفتم. دو سال اول بهبودی برای من در حکم سالهای سوگواری بود. سوگواری برای سبک سابق زندگی ام، سوگواری برای مصرف کردن که درست مثل دلتنگی برای یک معشوق آشنای قدیمی بود، سوگواری برای رفقای قدیمی، و برای رسم و آداب مصرف کردن. کم کم، همین طور که بر اثر یک روز یک روز پاک ماندن از این غصه ها دور می شدم، هویت دادی ام را رها کردم. حالا احساس نوعی خط درونی داشتم.<br>وقت بود که کم کم از معنای قدم دوم سر در آوردم: «به تدریج به این باور دیم که نیرویی برتر از ما می تواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.» چه قدر من . قدم را دوست دارم! این باعث شد درک کنم که باید خلأ وجودی ام را با چیز دیگری پر کنم.&nbsp;<a href="https://chat.whatsapp.com/EWk2CO5SBJY4UeyVxbdFft">جلسات NA،</a>&nbsp;راهنمایم، گروه و پرداختن به قدمها، همگی به احیای لامت عقل در من کمک می کنند. آن دو سال اول، هر روز پر از دشواری بود، اما به<br>هر حال این برنامه «برنامه اولین ها»ست: اولین بار که بدون مصرف خرج خودم و خانواده ام را در می آوردم، اولین بار که بدون مصرف بچه هایم را به مدرسه می بردم و در نشست با معلم هایشان شرکت می کردم، اولین بار که بدون مصرف بدهی هایم را میدادم، اولین بار که بدون مصرف توی بانک حساب باز می کردم، بدون مصرف در جلسه ای صحبت می کردم، بدون مصرف به اتفاق سایر معتادان در حال بهبودی قهوه میخوردم، بدون مصرف رابطه جنسی داشتم که خیلی هم کار خطیری بود!). به این ترتیب، من کم کم تغییر کردم. اولین روزی را که از خواب بلند شدم و میل به مصرف نداشتم خوب یادم هست. البته دو سال طول کشید، اما از آن روز به بعد میل به مصرف به کلی از میان رفت. واقعأ نقطه عطف بسیار مهمی بود. در یک لحظه، سلامت عقل به من باز گشته بود. از آن به بعد کم کم احساس خوبی در مورد خودم و جایگاهم در این دنیا پیدا کردم.<br>کم کم این پیام امید برای من هم فهمیدنی شد. بعد از آن معجزه، تصمیم گرفتم از گرفتن کمک هزینه دولتی دست بکشم و دوباره بروم سر کلاس و در رشته مددکاری مدرک بگیرم. من در پانزده سالگی ترک تحصیل کرده بودم، هیچ آموزش رسمی ای ندیده بودم، و فکر می کردم خنگم – با این همه، چنین کاری ممکن شد چون من NA را پیدا کرده بودم. خانواده ام هم حسابی ذوق زده شده بودند، چون اولین عضو خانواده بودم که وارد دانشگاه میشدم. اکنون، من مدتی است که یک عضو سازنده جامعه هستم، و در پانزده سال اخیر دوران بهبودی، عهده دار یک شغل برودار «خداپسندانه» بوده ام. بعضی وقتها كلهام سوت می کشد: گاهی که با متخصصان و دست در کاران جلسه داریم، به خودم می گویم «جدا این منم؟» وخودم را نیشگون می گیرم. بعضی وقتها بابت معجزه هایی که در زندگی ام اتفاق افتاده انگشت به دهان می مانم. آنچه نصیب من شده، بزرگترین موهبتهاست همراهی، احترام، و همدلی فرزندانم. اینها واقعا معجزه است. من در دوران بهبودی برای اولین بار خانه خریدم. مشغول کار محشری هستم که دوستش دارم و بابتش به من پول می دهند. در سی سالگی گواهینامه رانندگی گرفتم و حالا ماشینی هم دارم. توی حساب بانکی ام پول زحمت کشیده دارم. مجبور نیستم برای نان بخور و نمیر دزدی و جیب بری کنم. دیگر لازم نیست گوشه خیابانها منتظر ساقی بمانم. دیگر پلیسها در خانه ام را از پاشنه درنمی آورند؛ و حالا ایمان راسخ دارم که تا وقتی مصرف نمی کنم، تا وقتی به جلسه می روم، و تا وقتی به نیروی برترم اعتماد کنم، هر اتفاقی بیفتد ختم به خیر خواهد شد.<br>اگر شما که نوشته مرا می خوانید به تازگی به این برنامه پیوسته اید، لطفا کمی صبور باشید. روز به روز، یا اگر لازم شد دقیقه به دقیقه به همین روال ادامه بدهید، به کسی در NA تلفن بزنید، و خودتان را به یک<br>جلسه برسانید، چون قول میدهم آن جا برای ما معتادها خانه امید است، و معجزاتی رخ خواهد داد که حتی خوابش را هم ندیده اید.<br><strong>عشق بی پایان، خواست خداوند برای همه ماست.</strong></p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/kia-ora-koutou/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
