<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>برای اعضاء &#8211; انجمن معتادان گمنام ناحیه فارسی زبان UK</title>
	<atom:link href="https://nafarsiuk.org/category/for-members/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://nafarsiuk.org</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 05 Dec 2025 06:03:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://nafarsiuk.org/wp-content/uploads/2025/11/fav_icon_min-150x150.png</url>
	<title>برای اعضاء &#8211; انجمن معتادان گمنام ناحیه فارسی زبان UK</title>
	<link>https://nafarsiuk.org</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>گذر از پریشانی</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/beyond-the-turmoil/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/beyond-the-turmoil/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 15 Nov 2025 13:19:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برای اعضاء]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=306</guid>

					<description><![CDATA[این متن روایت فردی است که از بحران‌های روانی و اعتیاد عبور کرده و به کمک برنامه‌های درمانی و جلسات "معتادان گمنام" (NA)، توانسته زندگی خود را دوباره به دست آورد. او در ابتدا برای رسیدن به بهبودی تنها به جلسات تکیه کرده بود، بدون کمک از دارو و بدون توجه به اصول بنیادین برنامه، که در نهایت منجر به بحران‌های روانی و اقدام به خودکشی شد. اما پس از دریافت کمک‌های پزشکی و پیروی از اصول NA، توانست به آرامش برسد و از بیماری‌های روانی خود مانند اسکیزوفرنی رهایی یابد. او با تمرکز بر معنویت، کمک به دیگران، و اعمال قدم‌ها در زندگی‌اش، به تدریج احساس عزت نفس را بازیافت و روابطی سالم و متعادل برقرار کرد.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">سلام ؛ من معتادم هستم و اسمم … است. جمله من معتاد هستم را اول آورده چون اگر یادم برود چی هستم، این که کی هستم دیگر اهمیتی ندارد. اوضاع کار امروز خوب بود. این برای آدمی مثل من که روزگاری در آسایشگاه خیریه معلولان ذهنی زندگی می کرد، حقیقتا&nbsp;<strong>معجزه بهبودی</strong>&nbsp;است. شغل من اکنون مشاور روان شناسی با افرادی است که مثل آن وقت های خودم، دچار اختلالات شدید روانی هستند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">سر کار وقتی سایر مشاورها در مورد مراجعان شان با هم صحبت می کنند، به خودم می گویم «اگر اینها می دانستند که من روزگاری تمام این عوارض را داشتم و تمام این داروها را مصرف می کردم!» هنوز هم روزهایی که عزت نفسم پایین می آید احساس می کنم انگار طوری شفاف شده ام که دیگران درون مرا کاملا می بینند و وجود مرا فقط تحمل می کنند؛ مثل موش آزمایشگاهی.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خوبی اش این است که چنین روزهایی گذراست. اما روزگاری، عزت نفس من همیشه خدا درجه زیر صفر بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من در اوایل پاکی، سعی کردم بهبودی را فقط با جلسه رفتن و بدون دارو درمانی ، به دست بیاورم ، همین طور بدون خدا، بدون راهنما، و بدون قدمها.</p>



<p class="wp-block-paragraph">نود روز پاک بودم که بعد از یک دعوای وحشیانه با شوهر مصرف کننده ام، برگشتم خانه و جسد شوهرم را پیدا کردم. همچنان به جلسه می رفتم اما برنامه را به شیوه دلخواه خودم دنبال می کردم و از دارودرمانی پرهیز می کردم تا بالاخره بعد از یازده ماه دچار روان پریشی کامل شدم و برای بار دوم در دوران پاکی اقدام به خودکشی کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما این کار نه منجر به مرگ من شد ، نه افکار روان پریشانه بی وقفه ای را که دچارش بودم متوقف کرد. مدام خیال می کردم دیگران می توانند ذهن مرا و افکارشان را به من القا کنند. حتی دچار این تصور بودم که اجانب در جریان براندازی، ذهن مرا تسخیر کرده اند و شما هم که توی جلسات نشسته اید در این توطئه هم دستشان هستید.</p>



<p class="wp-block-paragraph">سخت بیمار بودم: نه فقط دچار بیماری اعتیاد، بلکه بیماری دیگری هم به و اسکیزوفرنی، چندین بار تشخیص داده بودند که من دچار انواع اسکیزوفرنی ، از جمله اسکیزوفرنی پارانویید.</p>



<p class="wp-block-paragraph">چند ماه دیگر هم به شکنجه ذهنی گذشت ،و وحشتی را تجربه کردم که هنوز هم برایم باورنکردنی است؛ تا بالاخره به یک بیمارستان روان پزشکی رفتم و بعد از مدتی دارو درمانی، اندکی آرام و قرار گرفتم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خوب بود که دیگر با تلاش برای نشنیدن آن صداها خودم را شکنجه نمی کردم. بر اثر استفاده از داروهای روان درمانی تا حدی احساس آسودگی کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">علاوه بر این، با آن که سابقا سفت و سخت وجود خدا را منکر بودم، در جست وجوی معنویت کیش های اعتقادی گوناگون را آزمودم تا ببینم کدام مناسب من است. پیشنهادهایی که در&nbsp;جلسات&nbsp;از اعضای انجمن شنیدم به من کمک کرد تا رابطه مثبت و مفیدی با نوعی نیروی برتر برقرار کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">تقریبا یک سال به دارو درمانی ادامه دادم و در این میان تدابیر دیگری را هم برای مقابله با بیماری آموختم. غیر از اعضای انجمن خیلی های دیگر هم به من کمک می کردند تا بالاخره پزشکم به من اجازه داد زندگی بدون استفاده از دارو را امتحان کنم و فقط معاینه های دوره ای منظم داشته باشم؛ روندی که امروز هم به آن ادامه میدهم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خیلی جوان بودم که بکارت را از دست دادم. در سیزده سالگی، علاوه بر شکم بارگی و تخلیه، هر روز مصرف می کردم. از آن جایی که در دوران رشد تأیید نشده بودم، احساس می کردم در چشم دیگران جا دارم، اما در قلب شان نه. زندگی من قبل از<a href="https://chat.whatsapp.com/EWk2CO5SBJY4UeyVxbdFft">&nbsp;<strong>پیدا کردن معتادان گمنام</strong>،</a>&nbsp;خالی از محبت و پر از آشفتگی بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از زمانی که جدایی و فراق به «نیروی پست تر» من بدل شد، دوران جوانی ام به درگیری در روابط ناسالم گذشت و در این میان من همواره برای تسکین، به عامل عذابم روی می آوردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از بابت این پیام ساده روحانی و خرد جمعی که در&nbsp;<a href="http://nafarsiuk.org/">NA</a>&nbsp;یافت می شود خدا را سپاس گزارم. در خانه ما هیچ قاعدهای ثابت نمی ماند و آدم هیچ وقت مطمئن نبود کارش درست است یا غلط.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما اصول روحانی ساده NA هیچ وقت تغییر نمی کنند و این به آدم آرامش خاطر می دهد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">معتادان گمنام به من کمک کرده تا روز به روز بیماری ام را مهار کنم. من در این پانزده سالی که در NA بوده ام، مصرف، شکم بارگی و تخلیه یا خودزنی نکرده ام.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعد از آن اقدام به خودکشی در اوایل پاکی، دیگر به هیچ وجه آن صداهای توهمی را نشنیده ام. من برای حل مشکلات روانی ام کمک های زیادی از بیرون انجمن دریافت کرده ام، اما در چاره اندیشی برای ته مانده عوارض بیماری ام از&nbsp;<strong>ابزارهای بهبودی</strong>&nbsp;کمک می گیرم. در مواقعی که تمایل به خودکشی به سراغم آمده، این وسوسه را به عمل درنیاورده ام. در چنین مواقعی به خودم می گویم بعدها شاید، اما امروز نه؛ و آن احساسات و وسوسه رد می شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خودکشی راه حلی است بی بازگشت برای مشکلی گذرا. سنت پنجم باعث می شود من هیچ وقت بی هدف و تنها نمانم. من در مقام عضو گروه، همیشه می توانم پیام بهبودی را به معتادانی که هنوز در عذاب هستند برسانم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">هنگامی که من خودآگاه و در مراقبه باشم، می توانم آن چه احساساتم به من می گویند دریابم. لازم نیست از سر ترس یا درد یا برای گریز از این دو، تصمیم های احساسی بگیرم. من این احساسات را مال خود می کنم، و بعد آنها را رها می کنم و به خداوند می سپارم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">گذر از پریشانی,معجزه بهبودی NA,پیدا کردن معتادان گمنام,ابزارهای بهبودی NA<br>همین چند وقت پیش محبوبم مرا ترک کرد، و من به جای آن که در احساس طردشدگی غرق بشوم، ترازنامه نوشتم. مدام در این مورد مشارکت کردم. خسته و دل شکسته، از ته دل تسلیم شدم، و لطف و محبت خدا بیش از پیش وجودم را سرشار کرد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من می دانم که برای زنده بودن باید ایثار و خطاپوشی را در پیش بگیرم ، ایثار آن چه بی منت نثار من شده؛ و خطاپوشی و از سر نگرفتن الگوهای قربانی پنداری در روابط.</p>



<p class="wp-block-paragraph">امروز من روابطی دارم که مبنای آنهای احترام و برابری است. من در NA یاد گرفته ام که هر چه بیشتر از سلطه دست بکشم آزادتر خواهم بود، و وقتی این حکم را در روابطم به کار می بندم، دیگر می توانم خالصانه عشق بورزم و عشق بگیرم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به کمک دیگران و قدم ها، آموزش پذیر ماندن و آماده کمک بودن، من دیگر ترسی ندارم. اکنون قدرتی دارم که از خودم نیست. قدمها به من کمک کرده تا زنی توانمند شوم. من فهمیده ام که حکایت همچنان باقی است و هر روز در حکم برگی است از این دفتر.</p>



<p class="wp-block-paragraph">دانستن این که هنوز مکاشفه های بسیاری در راه است مرا بر سر شوق می آورد: هر روز، رازی است دیگر در دستان نیروی برتر. تجربه بشری من فقط بیماری ام نیست، و لازم نیست در مورد هر چه بر من می رود بیماری ام را مقصر بدانم. دم را غنیمت دانستن، مایه خجالت نیست. من حق دادم خوشبخت ، غمگین یا شاد باشم، اشتباه کنم، مدیون یا فارغ باشم، در فراق یار یا در جوار او باشم، و خیلی چیزهای دیگر.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در اوایل دوران بهبودی یکی به من گفت یک دفتر معجزات روزانه بنویسم. من هر روز شاهد چنان اتفاق ها و معجزاتی هستم که دیگر نمی توانم ارزش زندگی را انکار کنم. این است که می خواهم دست به سوی شما دراز کنم و بگویم بمانید تا معجزات را ببینید. زندگی با تمام فراز و نشیبهایش سرشار از معجزه است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/beyond-the-turmoil/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زبان باز کردن</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/opening-the-tongue/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/opening-the-tongue/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 15 Nov 2025 13:09:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برای اعضاء]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=292</guid>

					<description><![CDATA[این متن داستان فردی است که با هراس از صحبت کردن در جمع و مشکلات درونی خود دست و پنجه نرم کرده و در نهایت از طریق برنامه "معتادان گمنام" (NA) به بهبودی دست یافته است. او از تجربیاتش در زمینه اعتیاد، تلاش برای غلبه بر ترس از صحبت کردن و پذیرش خود می‌گوید. در ابتدا برایش دشوار بود که خود را در جمع معرفی کند و مشارکت کند، اما با گذشت زمان و تمرین‌های مداوم، احساس راحتی بیشتری پیدا کرد. مشارکت در جلسات NA به او کمک کرد تا نه تنها از نظر شخصی رشد کند، بلکه در موقعیت‌های مختلف زندگی‌اش نیز به خود اعتماد کند. او اکنون به این نتیجه رسیده که صدای خود را پیدا کرده و از آن برای کمک به دیگران استفاده می‌کند.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">من بچه ساکتی بودم. ساکت بودن برایم فایده داشت. کشف کرده بودم اوضاع که خراب می شود، سکوت محض عموما بهترین سلاح است. عکسی دارم که تقریبا ده سالگی ام گرفته اند: عکسی است از پسربچه ای بسیار جدی که خیره به دوربین نگاه می کند. از این عکس چنین برمی آید که من در خانواده ای بزرگ شده ام که در آن اغلب عقل حکم می کند ، آدم حرفش را توی دلش نگه دارد. از همان سن و سال دنبال نوعی راه فرار بودم، و اغلب خودم را در کتاب خواندن غرق می کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">همان چند بار که سرم را از روی کتاب بلند کردم که حرفی بزنم، فقط باعث تشدید ترسم شد. در یازده سالگی، انتخابم کردند که در مراسم پذیرفته شدن در کلیسای کاتولیک، متنی را روخوانی کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">تمام افراد خانواده و همچین اسقف اعظم آن جا حاضر بودند. من آنقدرها هم مؤمن نبودم اما می دانستم که این مراسم خیلی مهم است و اصلا دلم نمی خواست خراب کاری کنم. به محض این که یکی از کشیش ها آمد جلو و زیر گوشم پرسید آماده ام یا نه، قرائت را شروع کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">صدای بلند و رسای من که آن کلمات غرا را بر زبان می آوردم، زیر سقف آن کلیسای عظیم پیچید. قرائتم که تمام شد ، حس کردم انگار یک جای کار می لنگد. سرم را بالا آوردم و چشمم افتاد به اسقف اعظم که از بالای عینکش به من زل زده بود، در یک آن نیش خجالت را احساس کردم چون یادم آمد که قرار بوده اول او صحبت بکند. از آن لحظاتی بود که انگار زمان متوقف می شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">هنگامی که دیگران مراسم را آغاز کردند، من سخت احساس حقارت، احساس عوضی بودن می کردم، و از کل جریان متنفر شدم. این اتفاق باعث شد نوعی هراس از صحبت در من ایجاد شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعدها فهمیدم خیلی ها هستند که به حد مرگ از صحبت در جمع هراس دارند. من دقیقا حال چنین آدم هایی را می فهمیدم .</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>این هراس بیمارگونه موقعی بدتر شد که در دوران بلوغ، هورمون هایم زد بالا و ناگهان متوجه شدم صدایی دارم که برای یک بچه سیزده ساله، صدای دورگه آبروداری است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از آن صدای مافوق صوتی که هر بار دهنم را باز می کردم بیرون می آمد، و تأثیری که در بار اول شنیدن روی دیگران می گذاشت، سخت معذب بودم. همان وقتها بود که مصرف را هم شروع کردم. آن همه کتاب خواندن به بار نشسته بود به من تحقیقات زیادی در مورد انواع مواد مخدر کرده بودم، و داشتم انواع و اقسام چیزها را امتحان می کردم. به خودم می گفتم تا موقعی که پا را فراتر از خط نگذارم و گیر فلان ماده مخدر نیفتم، بلایی سرم نمی آید.</p>



<p class="wp-block-paragraph">همین طور که دوران نوجوانی را طی می کردم و بیشتر درگیر مواد مخدر می شدم، متوجه شدم که وقتی مصرف می کنم، راحت تر می توانم با مردم حرف بزنم. طبعا وقتی می گویم مردم، در واقع منظورم دخترهاست. زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد,نفرین شوم اعتیاد</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقتی که مصرف نمی کردم برمی گشتم به همان سکوت سفت و سخت همیشگی. بعد از مدتی، تنها چیزی که برای حرف زدن در موردش اعتماد به نفس داشتم، مواد مخدر بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>در دوران جوانی فقط به یک دلیل از سر کار اخراج نشدم، خودم صاحب کار بودم ، گیرم این که مأمورهای محل همیشه وسط خیابان در حال گشتن من بودند، زیاد برای اعتبار شغلی ام خوب نبود. بخش اعظم این رفتار مهارناپذیرم را فقط می توانم به پای «استعداد هنری »ام بنویسم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقتی خانواده و همکارانم سعی می کردند سر از کارم دربیاورند، عین یک بت سنگی در سکوت نگاهشان می کردم. تنها کسانی که می دانستند من چه جور زندگی ای را در پیش گرفته ام، هم مصرف هایم بودند. چنان سرشار از احساس بی کفایتی و از خودبیزاری بودم که حتی مواد هم دیگر انگار نمی توانست بر آن سرپوش بگذارد. دیگر مدت ها بود که پا را از آن خط كذایی فراتر گذاشته بودم. طبعأ می شد انتظار داشت که به زودی مرزهایی را که حتی فکرش را هم نکرده بودم پشت سر بگذارم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعد پای یکی از دوستانم به جلسات NA باز شد. من بدجوری دلم می خواست پاک بشوم، اما تصور این که سفره دلم را جلوی آن همه آدم غریبه باز کنم ، اضطراب وحشتناکی در من به وجود می آورد که تصمیم گرفتم راه دیگری پیدا کنم. زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد,نفرین شوم اعتیاد</p>



<p class="wp-block-paragraph">راه های مختلفی را امتحان کردم، از جایگزین کردن مواد مصرفی گرفته ، این که فقط وقتی مصرف کنم که ترکیب خاصی را داشته باشم، و به سراغ همه هم رفتم، هیچ کدام فایده ای نداشت ، مصرف را می توانستم قطع کنم، اما فکر کردن به مواد را نه. ظاهرا تنها راه فکر نکردن به مواد این بود که آدم مصرف کند، بمحض مصرف هم طبعا همیشه این فکر به سراغم می آمد که: «من باید این را تمام کنم.»</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>بالاخره از آن جایی که هیچ چاره ای نمی دیدم، به همان دوستم تلفن زدم ولی مرا به جلسه برد. وارد جلسه که شدم، همه را شناختم. بعضی ها را قبلا، در مدرسه یا در زمان مصرف دیده بودم، اما همه یک جورهایی آشنا بودند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">همه عين … بودند، و من عين آنها. تنها فرق مان این بود که آنها مثل من خودشان را به حد مرگ جدی نمی گرفتند. در واقع بعضی هایشان داشتند رسما می خندیدند، آن هم به خودشان. و از همه مهم تر، این آدم ها از همان احساسات، ترسها، و حس ناامنی ای حرف می زدند که در تمام عمر بر دوش من سنگینی می کرد؛ احساساتی که من همیشه خیال کرده بودم فقط و فقط خودم دچارش هستم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">این تجربه بسیار تکان دهنده ای بود، و من پس از مدت ها برای اولین بار احساس کردم پیش خودی ها هستم. اما وقتی متوجه شدم مشارکت در آن جلسه نوبتی است، آن احساسات خوشایند به سرعت جایش را به هراسی داد که لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگر چیزی نمانده بود که نوبت حرف زدن من برسد. یادم هست با تمام وجود آرزو می کردم که تا نوبت من نرسیده وقت جلسه تمام شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">طبعا این طور نشد، در نتیجه من از سر ادب فقط اسمم را گفتم، و این که معتاد هستم، و این که زیاد دوست ندارم در مورد خودم صحبت کنم. اینها تنها کلماتی بود که من توانستم در اولین جلسه NA به زبان بیاورم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">تصورم این بود که صرفا به پیروی از بقیه خودم را معتاد معرفی کرده ام، اما وقتی این حرف را زدم چیزی در وجودم عوض شد. من در آن لحظه بی آن که خودم بدانم، قدم اول را آغاز کرده بودم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خیلی دوست دارم بگویم به محض مواجه شدن با آن همه محبت و پذیرش از حاظران آن جلسه، بلافاصله ترسم از حرف زدن در جمع از بین رفت. اما من برای این که بتوانم مشارکت کنم، باید بر یک مسئله درونی غلبه می کردم .از آن طرف، وقتی فهمیدم باید در مورد خودم صحبت بکنم، مشارکت در جلسه برایم سخت تر هم شد ، چون اصلا دوست نداشتم در مورد چیزی حرف بزنم که هیچ از آن نمی دانم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>تنها این نکته هم معلوم شد که در نظر من، «مشارکت یعنی مقایسه » به نظرم رسید که دوروبرم را آدم هایی گرفته اند که همه از من بسیار باهوش تر، با محبت تر، و بامزه ترند. هر بار که دهنم را باز کردم، طوری بود که انگار دارم با جان کندن، زیر بهمنی از افکار «آن قدر که باید خوب نیست» حرف میزنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">طبیعتأ بسیاری از این فکرها در مشارکت کردن من خودش را نشان می داد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">مشارکت کردن من در جلسه، از حالت «می خواهم کمی غرورم را بشکنم» فراتر می رفت. طوری بود که انگار هر وقت مشارکت می کردم، اولین چیزی که بیرون میزد نقایص شخصیتی ام بود، طوری که گاهی فکر می کردم لابد چیزی جز این نقص ها در وجودم نیست.</p>



<p class="wp-block-paragraph">حالا که به آن وقت ها نگاه می کنم متوجه می شوم که این روندی بود بسیار مفید و البته دشوار. از صدا گذشته، لهجه من هم کاملا نشان میداد که مال بخشی از شهر هستم که با محل سکونت خیلی از اعضای جلسه فرق می کند. زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد,نفرین شوم اعتیاد</p>



<p class="wp-block-paragraph">اولش وسوسه شده بودم که برای جور شدن با بقیه لهجه ام را تغییر بدهم، اما همان موقع هم می فهمیدم که این هم یکی دیگر از شکل های «من آن قدر که باید خوب نیستم» است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>تا مدت ها موقع مشارکت نسبت به خودم بی رحم بودم، و فكرم فقط مشغول این بود که دیگران در مورد حرف های من چه فکری خواهند کرد. مدتی طول کشید تا و متوجه بشوم بسیاری از اعضا درست مثل من دچار خود مشغولی هستند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">نزدیک دو سال پاکی داشتم که به یک همایش اروپایی رفتم، و در یکی از جلسات داشتم طبق معمول موقع مشارکت زیر لب پچ پچ می کردم که یکی بی تعارف صدایش را بلند کرد که بلندتر حرف بزنم. یک درجه ولوم صدایم را بالاتر بردم (از پچ پچ رسید به وز وز)، و این فکر ناخوشایند به ذهنم رسید که توی جلسات کشور خودمان در این دو سال، احتمالا هیچ کس یک کلمه از حرف های مرا نشنیده و سر ادب به رویم نیاورده اند و حالا باید همه چیز را از نو تکرار کنم .</p>



<p class="wp-block-paragraph">با این وصف، به رغم این که عمیقا احساس می کردم هرگز در مشارکت چیزی نخواهم شد و به آن راحتی ای که سایر اعضا موقع مشارکت دارند ، نخواهم رسید، برایم بسیار مهم بود که دست از تلاش برندارم. زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد,نفرین شوم اعتیاد</p>



<p class="wp-block-paragraph">بارها و بارها در دهانم را باز کردم و چیزی جز حرف های بی سروته از آن بیرون نیامد – یا از آن هم بدتر اصلا حرفی از دهانم بیرون نیامد – و هر بار هم مردم و زنده شدم؛ ولی در تماما مواقع می دانستم که باید ادامه بدهم، چون برای این که جزئی از NA بشوم ، چاره ای جز مشارکت ندارم. و در عمق وجودم می دانستم که اگر بخواهم زنده بمانی با جزئی از NA بشوم. تا قبل از آن، دیدگاه من نسبت به زندگی بسیار ساده بود: ای همان دفعه اول در کاری موفق نشدی، دیگر ولش کن.</p>



<p class="wp-block-paragraph">پس برای آدمی مثل من خیلی غیر معمول بود که با این – به تعبير خودم – شکست بی وقفه مواجه بشوم، باز هم به تلاش ادامه بدهم. چیزی که خیلی کمکم کرد این بود که کم کم فهمیدم تمام این خرده گیریها از درون خودم سرچشمه می گیرد، و آن چه در جلسات از اطرافیانم دریافت می کنم تأیید و تشویق است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">چند سال که گذشت، دیگر کم کم وا دادم و قبول کردم که مشارکت راحت و پرمعنا چیزی است که تا ابد به آن نخواهم رسید، اما این که من نمی توانم به خوبی کسانی که تحسین شان می کنم حرف بزنم، اصلا دلیل نمی شود که من معتاد در حال بهبودی از آنها کمتر باشم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">با جدیت کار کردن قدم ها را آغاز کردم، و از اولین تغییرات مثبتی که توانستم ببینم این بود که هر بیشتر قدمها را کار می کردم، مشارکت راحت و صادقانه برایم آسان تر می شد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>خلاصه، همان معجزاتی که تا آن موقع در بسیاری از جنبه های زندگی ام رخ داده بود، کم کم در این بخش از زندگی من هم اتفاق افتاد. بخش اعظم اینها، حاصل تمرین و ممارست بود؛ و من اگر در دوران بهبودی در کاری به جایی رسیده ام، فقط و فقط از همین راه بوده به چه کار کردن قدمها باشد، چه راهنمایی دیگران و چه خدمت کردن. دیگر به جای این که مشارکت کردن در جلسات را به چشم چیزی ناخوشایند اما لازم ببینم، کم کم احساس راحتی بیشتری در مورد آن پیدا کردم و گه گاهی هم از مشارکت لذت می بردم. حتی در زمینه شغلی هم، اتحادیه بیان از من خواست گردانندگی بعضی از جلسات را به عهده بگیرم، مهارتی که در کارهای خدماتی در NA یاد گرفته بودم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعد از آن، چند سال قبل که پدر بزرگم درگذشت، اهل خانواده از من خواستند که به رسم معمول، در مراسم خاک سپاری اش سخنرانی مختصری بکنم – چنین درخواستی، برای من که روزگاری در حکم بز گر خانواده بودم، خیلی معنی ها داشت.</p>



<p class="wp-block-paragraph">گفتار کوتاهی آماده کردم، و بالای صفحه با حروف درشت نوشتم: «شمرده شمرده حرف بزن.» در کلیسا، همین طور که داشتم از پله های سکوی خطابه بالا می رفتم، دعا کردم که قابلیت انجام آن چه را باید انجام دهم داشته باشم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بالای سکو که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و صادقانه از مردی گفتم که این همه تحسینش می کردم، و این همه مایه افتخار خانواده بود. حرف هایم که تمام شد، جماعت حاضر در کلیسا دست زدند و من آمدم پایین و رفتم دوباره کنار مادرم نشستم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">چشمهای مادرم از غرور می درخشید، و من سخت احساس قدردانی می کردم از NA که برای سربلند بیرون آمدن از این آزمایش، این همه به من کمک کرده بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زبان باز کردن,درگیر مواد مخدر,فکر نکردن به مواد<br>این معجزه ها تا امروز همچنان هست، و سر باز ایستادن ندارد. من که حتی فکر این را که از من بخواهند جایی سخنرانی کنم رها کرده بودم، سال گذشته در همایش منطقه مان سخنران اصلی بودم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقتی داشتیم به آن لحظه سرنوشت ساز نزدیک می شدیم، تمام اعصابم به لرزه افتاده بود. یکی از اعضای قدیمی که کنار من نشسته بود به سمت من خم شد و زیر گوشم گفت: «فقط خودت باش.» من نصیحتش را به گوش گرفتم، و با کمال شگفتی و خرسندی واقعا از سخنرانی جلوی آن همه آدم لذت بردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">آخرهای مشارکتم، وقتی گفتم من در دوران بهبودی هر کار درستی را که باید انجام داده ام، شنوندگان از سر ادب دست زدند. بعد خنده شان گرفت، چون گفتم در عین حال در این مدت هر غلطی را هم که بخواهید کرده ام.</p>



<p class="wp-block-paragraph">و وقتی اشاره کردم که بزرگترین اشتباه من در بهبودی این بوده که فکر می کردم به اندازه کافی خوب نیستم، امواج تأیید را که اعضا با دست زدن هایشان نثار من کردند کاملا حس کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من از معتادان گمنام بابت خیلی چیزها سپاس گزارم، مشخصأ بابت این که آن قدر زنده ماندم تا واقعا خودم را بشناسم و برای خود ارزش قائل شوم. در این مسیر بیداری ها و معجزات بسیار بوده است، و یکی از مهم ترین شان برای من این بوده که به واسطه جلسات و برنامه NA، صدایم را بازیافته ام؛ و به واسطه بازیافتن صدایم خود را پیدا کرده ام.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/opening-the-tongue/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حکایتی آنچنانی به سبک برزیلی</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/a-brazilian-tale-like-no-other/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/a-brazilian-tale-like-no-other/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 15 Nov 2025 13:05:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برای اعضاء]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=289</guid>

					<description><![CDATA[این متن روایت شخصی است که از بحران‌های اعتیاد عبور کرده و مسیر بهبودی را از طریق گروه‌های حمایتی مثل "معتادان گمنام" (NA) طی کرده است. او از تجربه‌های دردناک و چالش‌های زندگی، مانند مصرف مواد مخدر، مشکلات جسمی و روحی، سقط جنین، و مسائل خانوادگی می‌گوید. اما مهم‌ترین نقطه تغییر برای او ورود به بهبودی و استفاده از برنامه‌های NA بود که به او کمک کرد تا خود واقعی‌اش را پیدا کند، از گذشته‌اش بیاموزد و دوباره زندگی کند. او اکنون ۱۸ سال است که پاک است و به زندگی و روابط شخصی خود احترام می‌گذارد و از تجربیاتش برای کمک به دیگران استفاده می‌کند.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">معتادان گمنام مرا از باتلاق ناامیدی نجات داد و حیات را به من برگرداند. من در ریودوژانیرو به دنیا آمدم و در شمال برزیل، در خانواده ای پرجمعیت بزرگ شدم. من آدمی عصبی و بسیار اخلاق گرا بود، اما مادرم مهربان بود و واقعا با ملایمت اما رفتار می کرد. زندگی ما دشوار بود، اما من احساس می کردم دوستم دارند. به با یاد دادند به دیگران محبت کنیم و قابل اعتماد باشیم. من خودم را آدمی استثنایی میدانستم.<br>اولین باری که مست کردم، هفده سالم بود. از مزه اش حالم به هم خورد اما احساسی را که به من دست داد دوست داشتم. طوری بود که انگار تمام درهای کائنات به رویم باز شده است. در ۱۹۷۴ من در یک گروه اجرای رقص های محلی مشغول به کار شدم و یکی از رقصنده های دیگر مرا با ماری جوانا آشنا کرد. حالی را که با کشیدن ماری جوانا به من دست داد بی نهایت دوست داشتم: انگار چیزی داشت درونم شعله ور می شد و احساس قدرت به من می داد. اولی را که کشیدم، دلم بعدی و بعدی را خواست. هم رقصم وقتی می خواستیم ماری جوانا بکشیم، مرا برد آن پس و پستوهای سالن و گفت به کسی چیزی نگویم. این پنهان کاری برایم هیجان انگیز بود. چیزی نگذشت که به سراغ مواد مخدر سنگین تر رفتم. ما به اروپا رفتیم و با این که زبان بلد نبودیم راحت مواد مخدر تهیه می کردیم.<br>مدام بیشتر وابسته مصرف میشدم. به من پیشنهاد شد در لندن بمانم و با یک گروه نمایش برزیلی کار کنم. بیشتر بازیگرهای این گروه مصرف می کردند بنابراین احساس غربت نمی کردم. در صحنه ای از نمایش همه بازیگران باید لباس هایشان را در می آوردند. در اولین شب اجرا، من تا خرخره نشئه کردم تابتوانم این کار را بکنم.<br>گروه که به برزیل برگشت، من در لندن ماندم. هر چه پول داشتم خرج مواد کردم و کارم به زندگی در خرابه ها در کنار معتادهای دیگر، خوراکی دزد مغازه ها، و رقص نیمه برهنه برای پول درآوردن کشید. به اتفاق یک معتاد دری اسید را هم امتحان کردم – و چنان نشئه شدیم که نگو و نپرس. من باردار شدم چنان با بی خیالی برای سقط جنین تصمیم گرفتم که انگار دارم غذا انتخاب می کنم: هیچ احساسی نداشتم امروز که به آن ماجرا فکر می کنم، انواع احساسات وجودم را فرا می گیرد). دو روز بعد از سقط با جناب کوکائین آشنا شدم – و این رابطه عاشقانه بیش از ده سال طول کشید.<br>آن گروه رقصندگان قرار بود نمایش دیگری را تمرین کند، این بود که به برزیل برگشتم. موقع برگشتن با خود ال اس دی بردم که بفروشم. این کار حماقت محض بود، ولی من آن قدر به خودم مغرور بودم که اصلا به عواقبش فکر نکردم. به برزیل که رسیدم کاسبی را راه انداختم. می دانستم خطرناک است، اما احساس شکست ناپذیر بودن می کردم.حکایتی آنچنانی به سبک برزیلی<br>یک روز خریداری به سراغم آمد و با هم قرار گذاشتیم. برایم تله گذاشته بودند، و اگر امروز زنده ام فقط به دلیل است که اسم دوستی را بردم که یکی از خریدارها او را می شناخت. وقتی رفتند، هنوز داشتم میلرزیدم و قلبم چنان میزد که فکر می کردم الان منفجر میشود. کمی بعد یکیشان دستگیر شد، و به من خبر دادند پلیس دنبال زنی با موهای قرمز می گردد . یعنی من. فوری موهایم را تراشیدم.<br>دوباره باردار شدم و باز سقط کردم. در برزیل این کار خیلی سخت است. پیش یکی از این دکترهای غیرمجاز رفتم و دچار عفونت شدم. درد داشتم و مجبور شدم ماجرا را به مادرم بگویم که مرا پیش یک دکتر خصوصی ببرد. می دانستم خیلی آزار می بیند، و خواهرهایم هم سخت عصبانی بودند. درست نمی دانستند چه خبر است، اما فهمیده بودند هر چه هست وخیم است. من از آنها دزدی می کردم تا مواد تهیه کنم. آدمی بودم بدبخت، مجسمه ناامیدی، در انکار، دروع گو و تظاهر می کردم وضعم خوب است. تمام کارهایم طوری بود که انگار فردایی در کار نیست. عاجز بودم<br>در سفر بعدی گروه نمایش من باز در لندن ماندم و با مردی آشنا شدم که مقدر بود محبوب من، شوهر من، و اسير من شود. در خانه او ساکن شدم. آن قدر خوشبخت بودم که مدتی تقریبا مصرف نکردم. دوست پسرم مایه دلگرمی و حامی من بود. من خانه داری می کردم، انگلیسی یاد می گرفتم، و برای پول درآوردن خیاطی می کردم. خوشبخت بودیم.<br>یک شب به یکی از آن شب نشینی های دیوانه وار رفتیم – همه چیز مهیا بود. موقع برگشتن که شد، دوست پسرم نتوانست مرا پیدا کند. دو روز بعد برگشتم خانه و بهانه ای آوردم. دوباره مصرف کوکائین را شروع کرده بودم، هر روز سیگاری می کشیدم، و دیگر قابل اعتماد نبودم. دوست پسرم این همه به من می رسید، و من به این بدی رفتار می کردم. دیگر به این فکر نمی کردم که چه خواهد شد، فقط پنهان از او، بیشتر و بیشتر مصرف می کردم.<br>همان وقتها قراردادی برای کار در کن، موناکو، و نیس بستم. نمایش غروبها اجرا می شد. روزها کاری نمی کردیم جز این که به ساحل برویم و مصرف کنیم. من همیشه نشئه بودم. کشف کردم به قمار هم اعتیاد دارم. تا پولی که با خودم برده بودم و موادی که داشتم تمام نمیشد، نمی توانستم دست از قمار بکشم.<br>آنجا به دوست پسرم هم خیانت کردم. احساس گناه می کردم، اما من معتاد همین طوری بودم: از هر چه دم دستم می رسید بیشتر می خواستم. صبح تا شب کوکایین مصرف می کردم. یک شب، قبل از اجرا آن قدر مصرف کردم که نتوانستم اواز بخوانم. صدایم در نمی آمد، و خون از دماغم سرازیر شد. مجبور شدم از صحنه بروم بیرون. این اتفاق برای تمام گروه دردسر درست کردم، اما برای من مهم نبود. وقتی مدیر گروه آمد که با من صحبت کند، آن قدر ازش دلبری کردم که قضیه فراموش شد.<br>در ۱۹۸۰ برای کار به جزایر کارائیب رفتم. یک شب بعد از اجرا، همراه مردی شدم تا با قایق تفریحی او گشتی در دریا بزنیم. مردک تا خرخره مصرف کرد. بی هوش شد. من هم تقریبا به هوش نبودم، اما می فهمیدم یک جای کار عیب دارد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">قلبم داشت می آمد توی دهنم و سمت چپ بدنم فلج شده بود. با خونسرد فکر کردم دارم میمیرم»؛ بعد فکر کردم ولی من نمی خواهم بمیرم» و در کمال وحشت متوجه شدم وسط دریا هستیم. از شدت ترس عقلم را از داده بودم. به خدا التماس کردم که نگذارد من بمیرم. قول دادم که دیگر می نخواهم کرد. با هر مصیبتی بود توانستم دوش آب را باز کنم، و آب سرد باعث شد جریان خون در بدنم دوباره به راه بیفتد. وقتی به جایی که زندگی می کرد برگشتم، یکی از نوازنده ها داشت مصرف می کرد. به من تعارف کرد و من هية کردم. من عاجز بودم، و مهار زندگی از دستم بیرون رفته بود.<br>دوست پسرم، وقتی توی فرودگاه مرا دید، نشناخت. وحشت کرده بود و می گفت من عين مرده متحرک شده ام. مقدار زیادی وزن کم کرده بودم. در دو سال بعد ان آن، من در شهرهای مختلف نمایش های آخر هفته اجرا می کردم و مواد مصرفی ام را همراه خودم می بردم. گاهی خودم هم این دیوانگی را تشخیص میدادم: انگار بدنم مچاله میشد، و دودستی چنان پیپ را محکم می گرفتم که نزدیک بود بشکند سخت مهار از کف داده، سرگردان، و بیچاره بودم.<br>دوست پسرم از من تقاضا کرد با او ازدواج کنم، و با هم به برزیل رفتیم. من حتی در روز عروسی هم نشئه بودم. تنها کاری که موفق شدم بکنم این بود که تا آخر مراسم سر پا باشم و زیاد آبروی او یا خانواده خودم را نبرم. آخرین سال مصرفم عین کابوس بود. از اجرای نمایش یا حتی مراقبت از خودم دست کشیدم. برایم مهم نبود دیگران چه فکری در موردم می کنند. وقتی میرفتم سراغ کاسب های مواد ممکن بود چند روز به خانه برنگردم.حکایتی آنچنانی به سبک برزیلی<br>بعد از من خواسته شد برای اجرای یک برنامه آواز به پاریس بروم و من فکر کردم بد نیست کمی حال و هوا عوض کنم. بعد از اجرا رفتم بیرون، و هنوز هم مطلقا به یاد نمی آورم آن شب چه اتفاق هایی افتاد. در برگشت به لندن، من دیگر حسابی تابلو بودم و لباس چسبان پلنگی بر تن، کاملا جلب توجه می کردم. فرودگاه لندن بازداشتم کردند. حسابی عصبانی شده بودم. نمی فهمید بازداشتم کرده اند. میشنیدم که انگار مأمور پلیس چیزهایی می گوید مصرف مواد مخدر کار زشتی است و از این حرفها؛ و صدایی هم توی كله من می گفت بله، بععله… این آغاز پایان دوران مصرف من بود؛ اگست سال ۱۹۸۶. سفر بهبودی من هنگامی آغاز شد که دوستی مرا به یک جلسه NA برد. من پیشترها با این مرد مصرف کرده بودم، و آن موقع او نه ماه پاکی داشت. من سخت مریض و نحیف بودم و به کلی قاطی کرده بودم. شوهرم مرا در یک مرکز درمانی بستری کرده بود. من خودم را یک نوع موجود برتر میدیدم. معدن تکبر، انکار، توهمات، ترس، درد و یأس بودم. اینها از تحمل من خارج بود. سه ماه تحت درمان بودم و بعد، در حالی که به همه بیلاخ میدادم آمدم بیرون.<br>بر اثر سه ماه پرهیز از مصرف و رفتن به جلسات NA، هر چند به إكراه؛ برایم کاملا روشن شده بود که دیگر نمی توانم مصرف کنم. اما باید مطمئن میشدم. چیزهایی که در جلسات شنیده بودم همه درست بود: آن لغزش کوتاه مدت و نابود کننده من، احساساتی در من به وجود آورد که نمی توانستم بفهمم، و باز به آن مرکز درمانی برگشتم. برگشتن سخت بود، و من خدا را شکر می کنم که شجاعت و اراده ماندن را پیدا کردم و در بیماری ای که داشت مرا می کشت واقعأ دقیق شدم. رنجی که می کشیدم خیلی شدید بود، و مواقعی بود که فکر می کردم دیگر خواهم مرد، اما محبت و همدلی معتادان دیگر به من کمک کرد که از پا نیفتم و فقط همین امروز را از سر بگذرانم. گاهی فقط می توانستم دقیقه به دقیقه این دردها را از سر بگذرانم؛ و این هم بد نبود. تسلیم شدن به من اجازه داد آرام آرام به دایره انسانیت برگردم. تشخیص دادم که<br>روحم مرده است. فهمیدم به لحاظ جسمی، روحی و روانی بیمار هستم. تصمیم گرفتم دست از جنگ بردارم و در را به روی دیگران باز کنم؛ و سلامت عقلم ذره ذره احیا شد. به یک خانه بین راهی مختص زنان رفتم. اولین فکرم این بود که «اخر “”” من از زن جماعت بدم می آید!» به این فکر گفتم گورش را گم کند، و مؤثر هم واقعشد ( من خیلی این کار را می کنم). دقت کردم ببینم در کارهایی که در زمان مصرف کرده ام، کجاها دچار خشم، افسوس به حال خود، و انکار بوده ام. بر اثر اعتماد این روند، به کار گیری این برنامه، کمک گرفتن و کمک کردن، دریافتم که همدردی و دلسوزی برای دیگران در من هم وجود دارد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اولین بار که قدمهای اول، دوم و سوم را کار کردم، طوری بود که انگار نورافکنها را روشن کرده اند. از آن پس هر روز با احساس جدیدی از خواب بیدار میشدم: امید. نوشتن قدم چهارم بدون شک نقطه عطفی بود. من موفق شد تمام آن كثافتهای درونی روبه رو شوم و خوبی های خودم را از آنها تميز بده متوجه شدم که میتوانم این خوبیها را پرورش بدهم و آدم بهتری بشوم. خیلی کارها باید می کردم، اما از رها کردن، رشد کردن، و پیش رفتن نترسیدم طی کردن قدم پنجم، بازگویی ماهیت دقیق خطاهایم برای یک انسان دیگی یکی از خودشکنانه ترین کارهای عمر من بود. روزی که قدم پنجم را کار می کردم باران می آمد و ابرهای تیره آسمان را پوشانده بود. بعد از خواندن آن چه نوشته بودم، رفتم که قدمی در ساحل بزنم. هوا خیلی سرد بود، و من بنا کردم به اشک ریختن. سرم را که بلند کردم، یک گله آبی آسمان را دیدم، و آفتاب لحظه ای درخشیدن گرفت. به دلم افتاد که این اشارتی است از نیروی برتر، که من نیز تسلی خواهم یافت. و بعد احساس وجد بود، احساس بیداری روحانی…<br>معتادان گمنام همه زندگی من است. معتادان گمنام به من فرصت داد ببینم، احساس کنم، خود واقعی ام باشم، و در طول این سال ها بسیاری چیزها به دست آورم. اگر دعا و مراقبه نبود، من آنجا که امروز هستم نبودم. نیروی برتر من بخشنده، مهربان، و دوست واقعی من است. من یاد گرفتم که زندگی ام را چنان که هست بپذیرم، نه چنان که دلم میخواهد باشد. به کار بستن قدمها هنوز هدف اصلی زندگی من است. عاشق جلسه رفتن و رشد کردن هستم. صحبت کردن با معتادان دیگر را دوست دارم و برای تازه واردها همیشه وقت دارم.حکایتی آنچنانی به سبک برزیلی<br>بهبودی فرصت مادر شدن به من داد، و این یکی از زیباترین وقایع زندگی من بود. زندگی بی عیب و نقص نیست. وقتی دخترم سه ساله بود، متخصصان تشخیص دادند که او مشکل اوتیسم دارد. وضع او در این سال ها، در حکم نوعی امتحان برای من بوده است. دخترم بسیار دوست داشتنی است و من و او اوقات خوشی با هم داریم، اما گاهی هم مدارا کردن با او بسیار دشوار می شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من خوشبختم که چنین شوهر حمایت گری دارم. ما بیست سال است که با هم ازدواج کرده ایم، و در مواقعی که من حریف این مشکلات نمیشوم، او مسئولیت ها را بر عهده می گیرد. دخترم اکنون شانزده سال دارد، و من و شوهرم پسری هم داریم که سیزده ساله است. این برنامه یاری گر من در دشواری های زندگی است. امروز من یقین دارم که همه چیز ختم به خیر خواهد شد. من گاهی روزهای سختی را از سر می گذرانم، اما ابزارهایی دارم که راهی از درون سختی ها باز کنم.<br>آن روز که من پا در راه بهبودی گذاشتم، به لحاظ عاطفی و روحانی مرده بودم. چنان بود که انگار در گودالی عمیق و تاریک هستم. نه دیدن می توانستم نه امیدی در کار بود؛ نومیدی بود فقط. با جلسه رفتن، مشارکت کردن، جهان کم کم معنا یافت. من از تجربه های دیگران آموختم. بر اثر میل به سکوت کردن و گوش دادن، خدمت کردن، و شجاعت ترک پیله ای که در آن احساس امنیت می کردم، من تغییر کردم. نفهمیدم کی، اما تا ابد از آن گودال تاریک بیرون آمدم، سرشار از امید به زندگی. هر روز قدمهای دوازده گانه را به کار بستم، و شاکرم که امروز می توانم هر گاه خطا از من است، به آن اعتراف کنم. می توانم از اشتباهاتم درس بگیرم. دیگر آن همه بر خود سخت نمی گیرم.<br>اکنون هجده سال است که من پاکم. سفر بهبودی من سرشار است از وقایع شگفت انگیز. زندگی ام را دوست دارم، راهنمایم را دوست دارم، و رهجویانم را نیز. از خودم کسب و کاری دارم. اگر کسی در اوایل دوران بهبودی به من می گفت روزی خواهم توانست کسب و کاری از خودم را اداره کنم، احتمالا فکر می کردم دارد سر به سرم می گذارد. علاوه بر اینها، NA به من کمک کرد آواز خواندن را از سر بگیرم. از من دعوت شده بود در همایشی صحبت کنم، و وقتی حرفم تمام شد همه می خواستند آواز بخوانم. من مانده بودم چه کنم، و همه یکسره فریاد می زدند ” بخوان و در کمال شگفتی، من شروع کردم به خواندن و جدا برایم دل پذیربود! از NA سپاس گزارم.<br>به کمک قدم ها، نیرویی برتر از خودم، ارتباط با راهنما و رهجو و خدمت، من توانستم قابلیت های خود را ببینم. من، خویشتن را بازیافتم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/a-brazilian-tale-like-no-other/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>NA نقشه راه است</title>
		<link>https://nafarsiuk.org/na-is-the-roudmap/</link>
					<comments>https://nafarsiuk.org/na-is-the-roudmap/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[nafarsi uk]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:59:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برای اعضاء]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://nafarsiuk.org/?p=223</guid>

					<description><![CDATA[این فرد پس از یک زندگی پر از اعتیاد فعال، خشونت و فرار، که او را به زندان و بیمارستان روانی کشاند، سرانجام در سی و شش سالگی با معتادان گمنام (NA) آشنا شد. بهبودی واقعی تنها زمانی آغاز شد که او به طور کامل خود را به برنامه دوازده قدمی NA سپرد و دریافت که بهبودی نصفه‌نیمه نتیجه‌ای ندارد. از طریق کار کردن قدم‌ها، خدمت به دیگران و ایجاد ارتباطات صادقانه در انجمن، او نه تنها از مواد رها شد، بلکه توانست به مردی مسئول تبدیل شود، رابطه‌ای سالم با دخترش بسازد و ارزش‌های زندگی شرافتمندانه را بیاموزد. امروز او زندگی خود را مدیون NA می‌داند، جایی که برای نخستین بار به عنوان یک انسان «دوباره متولد شد».]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">دوستانم می گویند من نجات یافته خدایی هستم. سرگذشت من می بایست در زندان، تیمارستان یا قبرستان به پایان می رسید. من در آن دو جای اول بوده ام، و مرگ خواهر کوچکتر و خیلی از دوستانم را بر اثر بیش مصرفی دیده ام؛ اما حالا تقریبا هفده سال است که در مسیر بهبودی هستم. در ضمن از قضای روزگار، من متولد ۱۹۵۳ هستم، یعنی همان سالی که معتادان گمنام به دنیا آمد. بنابراین شاید هم دوستانم حق دارند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من در لیسبون به دنیا آمدم و تنها عضو مذکر خانواده ای متشکل از شش زن ، مادربزرگم، مادرم و چهار خواهرم ، بودم. من بین خانواده ها و اهل محل احساس امنیت می کردم. به نظرم می آمد زندگی یعنی این که یا دستور بدهم چیزی اجرا بشود یا به زور به خواسته ام برسم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقتی از محیط امن محله بیرون رفتم تا وارد دبیرستان بشوم، ترس وجودم را گرفت. خشم به کاری ترین سلاح من بدل شد و در چهارده سالگی، مواد مخدر را کشف کردم که به بهترین&nbsp; همدست من بدل شد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در ۱۹۷۴ برای فرار از بازداشت به هلند گریختم. چند ماه بعد، حکومت دیکتاتوری پرتغال سرنگون شد. انقلاب باعث شد بتوانم به وطن برگردم. در دل آن همه آشوب و اغتشاش، من امنیت و افتخار را در یک دارو دسته خلافکار و خرید و فروش مواد مخدر پیدا کردم. اگر چشم هایتان را ببندید و هر کاری را که از یک معتاد برای ارضای وسوسه اش برمی آید تصور کنید؛ می توانید مطمئن باشید که من همه این کارها را کرده ام.</p>



<p class="wp-block-paragraph">معتادان گمنام مرا در سی و شش سالگی در یک بیمارستان روانی پیدا کرد ، حالی که برای بار هزارم در آن بیست و دو سال اعتیاد فعال، در حال سم زدایی ، علتش هم این بود که در آن گرمای شدید تابستان های لیسبون، گروهی معتادان تصمیم گرفته بودند به جای کنار دریا رفتن، به آن بیمارستان بیایند و پیام رسانی کنند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از بیمارستان که بیرون آمدم، به اتفاق دوستی برای اولین بار به جلسه رفتم. سه بار که در جلسه حاضر شدم، به این نتیجه رسیدم که گروه های میان گمنام جای امنی است برای مواد فروختن، چون همه می گفتند ، مواد را دوست دارند، ظاهرا پول هم داشتند، و در ضمن از رازداری صحبت می کردند. در جلد پنجم برایم توضیح دادند که جلسات جای مواد فروختن نیست، جایی است برای یاد گرفتن زندگی بدون مواد . به این نتیجه رسیدم که NA به درد من نمی خورد، و رفتم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من بیش از نصف عمرم را به مصرف گذرانده بودم؛ خسته و دل زده بودم و چه با مواد و چه بی مواد نمی توانستم زندگی کنم. دلم میخواست قطع مصرف کنم اما راهش را بلد نبودم. آن موقع نمی دانستم دچار نوعی بیماری هستم؛ فقط این را می دانستم که حتی یک دقیقه هم نمی توانم بدون مواد سر کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقت هایی که نمی توانستم بخوابم خودم را مجروح می کردم ، شاید درد جسمی باعث شود عذاب درونی ام را فراموش کنم. یک سال دیگر به مصرف ادامه دادم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در ژوئن ۱۹۹۰ تصمیم گرفتم که با دختر هفت ساله ام به قسمت دورافتاده ای از شمال پرتغال بروم و آن جا چادر بزنم. فکر می کردم به خاطر عشقی که به دخترم دارم، خواهم توانست مصرف نکنم. اما شب ، همه شب&nbsp; ، دخترم را توی چادر تنها می گذاشتم و تقریبا ۶۰۰ کیلومتر رانندگی می کردم تا فقط یک بار دیگر» مصرف کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">چیزی نگذشت که پولم تمام شد. دخترم از زور گرسنگی گریه می کرد. به رستورانی رفتم و برای دخترم غذا و برای خودم شراب خواستم. نقشه ام این بود که تا دخترم حواسش به خوردن است، ماشینی را بدزدم و برگردم لیسبون.</p>



<p class="wp-block-paragraph">با پول فروش ماشین می توانستم جنس بخرم. خودم را قانع کردم که دخترم طوری نخواهد شد چون شماره تلفن مادرش را بلد است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">پایم را که از در تو گذاشتم، صدای خنده شنیدم. با آن حال دیوانگی، فکر کردم دارند به من می خندند. رفتم سمت میزشان تا با کتک مجبورشان کنم صدایشان را ببرند. نزدیکشان که رسیدم هم آنها مرا شناختند و هم من شناختمشان: اعضای NA بودند، از همان جلسه ای که من یک سال پیش می رفتم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خشم من به شکل معجزه آسایی از بین رفت و آنها از من و دخترم دعوت کردند سر میزشان بنشینیم. پول غذایمان را حساب کردند، به آه و ناله های من گوش دادند، و گفتند من به جلسه احتیاج دارم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">سعی کردم به آنها بقبولانم چیزی که من نیاز دارم پول برای مواد خریدن است. بالاخره به جلسه رضایت دادم، به این امید که بتوانم نظرشان را عوض کنم. یک جلد کتاب پایه از ماشین شان آوردند، و در جنگل کنار جاده جلسه را راه انداختیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من در تمام مدت آن جلسه ، که امروز آن را اولین جلسه خودم می دانم ، گریه می کردم. بر آن همه سال درد و ناامیدی از ته دل گریستم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">باک ماشین را برایم پر کردند، و من بعد از این که قول دادم باز هم به جلسه خواهم رفت، به خانه برگشتم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به قولم عمل کردم، هر چند آن موقع نتوانستم قطع مصرف کنم. بعد با کمک های یکی از دوستان NA بستری شدم، و از آن زمان تا حالا دیگر مصرف نکرده ام. سال اول بهبودی محشر بود!</p>



<p class="wp-block-paragraph">چشیدن خوشی های ساده زندگی و صرف پاک بودن به این که بتوانم بخوابم، غذا بخورم، حمام بروم و مدام بیرون روی نداشته باشم ، از سرم هم زیاد بود. جلسات هم که محل عشرت بود: آن خنده ها، مشارکت ها، اولین رقص محجوبانه دوران بهبودی، دوستی ها، همراهی دائمی سایر اعضا، جلسات خدماتی، «جدال» بر سر پستهای خدماتی، شور و شوق پیام رسانی به معتادان در عذاب ، همه و همه شگفت انگیز بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در سال دوم بهبودی، تشخیص دادند که راهنمای من دچار سرطان شده، و من به خانه اش نقل مکان کردم تا از او پرستاری کنم. من بهبودی او را تحسین می کردم. او به من کمک کرده بود باور کنم می توانم پاک بمانم. با این که دردهای شدیدی داشت، نمی خواست مسکن مصرف کند. من سر در نمی آوردم و به نظرم تحمل چنین دردی نامعقول بود. ترسیده و نگران و خسته بودم. صبحها میرفتم سر کار و شبها از او پرستاری می کردم. نمی خواستم تنهایش بگذارم، این بود که دیگر به جلسات نمی رفتم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من به راهنمایم احتیاج داشتم، اما او مرید خودش محتاج من بود. یک شب که خوابم نمیبرد، به فکر کشتن او افتاد فکر آن قدر قوی بود که ترس برم داشت: من دیگر مواد مخدر مصرف نمیکم ، خشم همچنان در درون من لانه داشت و همیشه بر اثر حمله ترس بروز می کرد ، کم کم باز خودم را آدم بدی می دیدم، آدم بی اخلاقی که هر کار زشتی از او ساخته است .</p>



<p class="wp-block-paragraph">بالاخره او را در بیمارستان بستری کردند. من تنها و ترسیده بودم و از این زن به&nbsp; آن زن پناه می بردم. نمی خواستم دوباره مصرف کنم، ولی محتاج چیزی بوده م که این درد و اندوه را از بین ببرد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">دوباره آن دور باطل شروع شد: هر چه بیشتر به ضرب سوء استفاده از آدمها از مواد فرار می کردم، احساس ندامت و رنجشم بیشتر می شد. خدمت کردن شده بود وسیله ای برای تحمیل اراده ام به دیگران.</p>



<p class="wp-block-paragraph">توی گروه و جلو چشم دیگران با یکی از اعضا دعوا کردم، و دیگران بنا کردند به خرده گیری از رفتارهای من. دیگر از جلسات فرار می کردم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعد شغلی خارج از لیسبون به من پیشنهاد شد، و من بیدرنگ پذیرفتم. فرار کردم. به جلسات نمیرفتم ، نزدیک ترین جلسه ۲۵۰ کیلومتر آن طرف تر بود . و با راهنمایم حرف نمی زدم. باز درگیر رابطه با زنی شدم، اما نمی دانستم با خودم چه کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بعد که آن زن ترکم کرد و به سراغ دیگری رفت، احساس گم گشتگی و پوچی وجودم را تسخیر کرد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">چند روز بعد راهنمایم تلفن زد که احوالی از من بپرسد. ساعتها حرف زدیم، و من به او گفتم که NA به دردم نمی خورد. گفت: «تو که به برنامه فرصت نداده ای، از کجا میدانی؟ چه طور است فرصتی هم به خودت بدهی؟ چرا کار کردن قدمها را شروع نمی کنی؟» همین سئوال های ساده برای من حکم درخشش رعد و برق را داشت!</p>



<p class="wp-block-paragraph">شروع کردم به قدم کار کردن با راهنمایم و او به من کمک کرد که بفهمم چه قدر بیماری ام ریشه دار است. من در شش سالگی بر اثر تب رماتیسمی به فلج دچار شده بودم. خوب شدنم مدتی طول کشید، و در این مدت نمید بدوم یا بازی کنم. احساس می کردم با پسر بچه های دیگر فرق دارم؛ احساس می کردم علیلم، و نمی توانستم فرق بین محدودیت و نقص را بفهمم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به یاد آوردن این که من درمان آن بیماری را به محض این که توانستم قطع کردم؛ و این که از آن به بعد برای اول شدن به هر قیمت، به شکلی وسواسی رقابت با دیگران را آغاز کردم، کمکم کرد بفهمم انکار در من چه قدرتی دارد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به قدم دوم که رسیدم، باید به چیزی غیر از خودم اعتماد می کردم؛ احتیاج داشتم در کنار سایر معتادان باشم. امکانی برایم پیش آمد که به صورت حرفه ای با معتادان کار کنم و من قبول کردم. در همان زمان به اتفاق دوستی یک جلسه NA راه اندازی کردیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اولش فقط ما دو نفر بودیم، اما کم کم تازه واردها از راه رسیدند. در زندانی مشغول خدمت زندانها و بیمارستانها شدیم. روز به روز، جلسه به جلسه، رشد کردیم. ناحیه ای شکل دادیم و اولین همایش مان را برگزار کردیم. دوباره سرزنده شدم و احساس کردم هدفی در زندگی دارم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما کم کم بین من و رئیسم اختلاف افتاد: رئیسم می خواست من دیگر به جلسات NA نروم. قبول نکردم. من دو بار به معتادان گمنام پشت کرده بودم و زندگی ام به کابوس بدل شده بود. و دیگر نمی خواستم این اشتباه را تکرار کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اخراج شدم و به لیسبون برگشتم. احساس ناامنی می کردم و نگران بودم که دیگران چه فکری در موردم می کنند. اما این بار وضع فرق می کرد: معتادان گمنام و اشتیاق به تغییر سرمایه زندگی من بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به این نتیجه رسیدم که قدم های دوازده گانه NA در حکم یک نقشه راه است که بهترین مسیر تا مقصد را به من نشان می دهد: رفتار با احترام و ملاحظه با دیگران، یادگیری ارزش قائل شدن برای خودم و پذیرش زندگی با تمام پستی ها و بلندی ها، و رها کردن خیال پردازی های بیهوده ، یعنی این فکر که من مركز عالم هستم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در لیسبون همچنان به کارهای خدماتی ادامه دادم و مرتب به جلسه می رفتم. در جلسات با آغوش باز از من استقبال شد، و اگر انتقادی هم بود زیاد آزارم نداد. گروهی پیدا کردم که در آن احساس راحتی می کردم، و هنوز هم گروه خانگی من است. زندگی ام به ممارست مدام در بیداری و یادگیری بدل شد. یاد گرفتم نسبت به خودم خطاپوش باشم و متعهد به تغییر و رشد فردی.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در نظر من آن روحانیتی که در NA صحبت از آن می شود یعنی کیفیت رابطه ای که من با خودم، با هستی (برداشتی که از مفهوم خدا دارم)، و با دیگران برقرار می کنم. به کار بستن اصول روحانی این برنامه به کمک قدم پنج، شش و هفت، در حکم وسیله ای است در طی این مسیر یاری می کند. –</p>



<p class="wp-block-paragraph">به نهمین سال پاکی که رسیدم، دو اتفاق افتاد: راهنمایم لغزش کرد، دو که در آن موقع شانزده ساله بود، آمد با من زندگی کند. من همزمان دو حس را تجربه کردم: غم از دست دادن راهنما و شادی زندگی با دخترم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">به تدریج به این درک رسیدم که زندگی مجموع ثابتی است از لحظات خوب و بد، و تنها چیزی که من بر آن تسلط دارم ، برخورد من با این لحظات است. ویژگی های شخصیت هرگز مرا رها نخواهد کرد، اما می توانم یاد بگیرم چه طور به صورت سالم آنها با مهار کنم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">زندگی با دخترم باعث شده من قسمت کردن فضای زندگی ام با دیگری و پذیرش دیگری به همان صورت که هست را یاد بگیرم. پرداختن به خدمت نیز به من کمک کرده تا بپذیرم افکار دیگران هم به اندازه من مهم است. NA جای «من» و «دیگری» نیست، جای «ما»ست. ایمان من به معتادان گمنام، بر اثر تلاش و همکاری مخلصانه ما برای تکامل NA زنده شد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در نظر من درک این که به رغم تفاوت ها، هدف ما یکی است در حكم نوعی بیداری روحانی بود؛ و این چیزی است که به واقع ما را به هم پیوند داده است. چشم انداز من نسبت به این انجمن، تا سال ها چندان فراتر از مرزهای کشور خودم نمی رفت.</p>



<p class="wp-block-paragraph">امکان به چشم دیدن وجه جهانی NA، تجربه روحانی عظیمی است که به وصف درنمی آید. من زندگی ام را مدیون NA هستم، نه فقط به این سبب که مرا از مرگ بر اثر مصرف نجات داد، بلکه به این علت که من در NA، دوباره در مقام انسان زاده شدم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در تولد بیست سالگی دخترم، پدرم در گذشت. روزگار باز هم خوب و بد، شادی و غم، مرگ و زندگی را در جوار هم پیش روی من گذاشت. پس از سال ها جدایی از پدرم بر اثر اعتیاد، من این بخت را داشتم که در ساعت های آخر کنار پدرم و یار و باشم. چشم در چشم هم شدیم، و توانستیم بدون نیاز به حرف زدن از خداحافظی کنیم. همان روز با یک شام خانوادگی، در تولد دخترم ، زندگی را جشن گرفتیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">امروز احساس می کنم انگار آدم دیگری هستم، مردی که توانایی احترام و مراعات در حق خانواده را دارد. پدری سربلند و مردی سعادت مند هستم. زندگی ام پر از موهبت است: کارم را دوست دارم، و از امکانات مادی که می توانم به دست آورم لذت می برم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از همه مهم تر، خانواده و دوستانم دوستم دارند و به من احترام می گذارند. دوستانم در انجمن NA کمکم می کنند ، از این نکته آگاه باشم که دچار نوعی بیماری هستم که هرگز از پا نمی نشیند، و من تنها به کمک معتادان گمنام می توانم یاد بگیرم که چه طور نگذارم این بیماری دوباره فرمانروای زندگی ام شود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من تا سه سال توانایی ایجاد رابطه با یک راهنمای دیگر را نداشتم. من در کشورم جزو قدیمی ترین اعضای انجمن هستم که همچنان به جلسات می روند و پیوسته مشغول کارهای خدماتی هستند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">ارتباط از راه دور با یک راهنما را هم امتحان کردم، اما دیدم به درد من نمی خورد. برای من ایجاد صمیمیت هنوز هم بسیار دشوار است، و فاصله و نداشتن ارتباط چهره به چهره این کار را برایم دشوارتر هم می کند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در آن سه سال، جلسات، خدمت، و رهجویانم، حکم شبکه حمایتی مرا داشتند. یک سال پیش رابطه راهنما ، رهجویی جدیدی را آغاز کردم ، آسان نیست، اما من دست از تلاش بر نمی دارم چون می خواهم کار کردن قدمها و رشد فردی ام را ادامه بدهم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اخیرا در مهمانی تولدی که برای دخترم گرفته بودیم، فرصت را غنیمت شمردم و سئوالی را که چند سال بود در ذهن داشتم از او پرسیدم: این که من چه جور پدری بوده ام؟ دخترم جواب داد: «تو به من ارزش ها، اصول و زندگی با شرافت را یاد دادی.»</p>



<p class="wp-block-paragraph">قلب من از شدت محبت و احساس قدردانی به پرواز در آمد. آدم فقط چیزی را که داشته باشد می تواند به دیگران بدهد، و اگر من این چیزها را به دخترم یاد داده ام، سببی ندارد جز این که پیش تر، همه اینها را از شما یاد گرفته ام؛ یعنی از انجمن معتادان گمنام.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://nafarsiuk.org/na-is-the-roudmap/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
