انجمن معتادان گمنام UK

فرصت دوباره

فرصت دوباره

فرصت دوباره

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد

گیج و منگ، گوشه مبل کز کردم و سرم را در دست گرفتم. گلویم پر از بغض بود، ولی نمی توانستم گریه کنم. می خواستم ضجه بزنم، اما صدایم در نمی آمد. نگاهی می کردم به شوهرم که دوازده سال بود در کنار هم بودیم، و حالا مثل جانوری که در قفس افتاده باشد، توی اتاق این طرف و آن طرف می رفت. آن قدر نگران بودم که نمی توانستم با او حرف بزنم، اما از حرف نزدن هم می ترسیدم. دوستان انجمنی ما از جاهای مختلف یک بند تلفن می زدند و هر کدام شان نظر و پیشنهادی می دادند. این طرف و آن طرف صحبت های در گوشی فراوان بود، و نقشه ها کشیده می شد. زندگی من حالتی کاملا جنون آمیز پیدا کرده بود. تمام اینها به کابوس می ماند: من همین چند هفته پیش سکه سیزده سالگی ام را در گروه خانگی ام گرفته بودم، و امروز، کمتر از یک ماه بعد، نشسته بودم این جا، کنج این مبل… و تازه وارد بودم. حالا می فهمم که لغزش من از مدت ها قبل آغاز شده بود.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
در این سال ها بارها از خیلی از معتادها شنیده ام که «یک فکر اشتباه و یک عمل اشتباه ممکن است منجر به لغزش بشود.» در مورد من در موقع لغزش، فکر نادرستی در کار نبود چون اصلا فکر نکردم. در مورد من، قضیه فقط ناشی از عمل نادرست بود. در شرکت مان نشسته بودم پشت میز شریکم، و توی کشویی که درش کمی باز بود، چشمم به مقداری شیشه افتاد. رفتم جلو، برش داشتم، کمی با آن بازی بازی کردم، و کشیدمش توی دماغم. به همین راحتی. ای کاش کمی فکر می کردم، هر فکری؛ ولی نکردم. من مدت ها قبل از روبرو شدن با فرصت انجام آن «یک عمل نادرست»، از فکر کردن دست کشیده بودم.

امروز می دانم عوامل زیادی در لغزش من دخیل بود. کم به جلسه میرفتم، یعنی می شود گفت اصلا نمی رفتم. با دوستان انجمنی در تماس نبودم؛ و رنجش خودمحورانه ای از راهنمایم به دل گرفته بودم که یک سال تمام بود ، بین ما جدایی انداخته بود. فهرست این اشتباه ها را باز هم می شود ادامه داد: ناصادقی، از خود راضی بودن، طمع، تکبر، قضاوت کردن و غیره.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
من تا مدت های مدید خودم را مصون از لغزش می دیدم و نوعی نگرش «من عقلم بیشتر از این ها می رسد» داشتم. در دوران پاکی، خودم را جزو معتادهای «آدم حسابی» به حساب می آوردم. طبعأ من هم انواع و اقسام مواد مخدر را امتحان کرده بودم، یعنی تقریبا هر چه به دستم می رسید مصرف می کردم، اما مواد مورد علاقه ام کوکائین و حشیش بود.

من بچه پولداری بودم که به مواد «کثیف» مثل شیشه و کراک دست نمی زدم. سرعت پیشرفت بیماری من پس از این همه سال پاکی، باور نکردنی بود. بعد از لغزش طوری مصرف می کردم که انگار نه انگار فردایی وجود دارد و باید تاوان همه اینها را پس داد. بی محابا زندگی کسانی را که مرا دوست داشتند خراب کردم.

هر چه دردم بیشتر می شد بیشتر مصرف می کردم بی آن که به فکر مرگ یا زندگی باشم. بیماری اعتیاد یک شبه دوباره مرا در چنگ خود گرفت. از همان روز اول پوست صورتم به سرعت به چین و چروک افتاد و گوشت تنم ذره ذره آب شد! تا مدتها خیال می کردم میکروبی چیزی به جانم افتاده. دست بسته اسیر اعتیاد شده بودم و با این که مدام مصرف می کردم، دیگر هیچ ماده مخدری نشئه ام نمی کرد. فقط به لحاظ ذهنی، جسمی، عاطفی و روحی بیشتر دچار از هم گسیختگی می شدم. می دانستم که هیولای وحشتناکی را از بند آزاد کرده ام. یادم هست که احساس گیر افتادن می کردم ، بین ذهنم که پر از فکرهای مربوط به معتادان گمنام بود، و جسمم که از مواد مخدر انباشته شده بود.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
اما وقتی صدای راهنمایم را در تلفن شنیدم، رنجش هایی که مدتها ما را از هم جدا کرده بود ناپدید شد. جدا از شنیدن صدایش احساس آرامش کردم. حرفهای او مرا به جایی امن و پر از احساسات برد که مدت ها بود از آن دور مانده بودم. اما در ضمن برایم مسجل کرد که خودم را به ورطهای کابوس مانند ، انداخته ام که نه او و نه هیچ کس دیگر نمی تواند مرا از آن نجات دهد. تسلیم، فرسنگ ها از من دور بود.

من به دلیل پیش داوری هایی که در گذشته در مورد مراکز درمانی داشتم، به هیچ وجه دلم نمی خواست کارم به بستری شدن در چنین جاهایی بکشد، اما وقت راهنما و دوستانم یکی یکی همین پیشنهاد را به من کردند، تازه فهمیدم که دارم یک راست به همین راه می روم. در یکی از آن لحظات مکاشفه وار، به خودم اقرار کردم که نمی خواهم جزو آمار قربانیان «زندان، تیمارستان، و مرگ» باشم.

می دانستم که بدجوری به دردسر افتاده ام؛ اما به جای قدردانی از بابت فرصتی که برای پاک شدن به من داده شده بود، خشمگین و آزرده و هراسان بودم و دیوانه وار به همه سوءظن داشتم. سیزده سال تمام معجزات این برنامه را در زندگی ام دیده بودم، و حالا احساس می کردم سخت غریب افتاده ام. احساس می کردم دیگر هیچ کجا جای من نیست، نه در NA و طبعأ نه در خیابان ها. خلاصه پاک نماندم. به لحاظ ذهنی قاطی کرده بودم و هم برای خودم و هم برای دیگران خطرناک شده بودم. با روند درمان چنان می جنگیدم که انگار سربازی در میدان جنگ هستم. بر خلاف توصیه روان شناس، مرکزی را که در آن بستری بودم رها کردم. سخت زخم خورده و سرشار از خشم بودم. متأسفانه، لازم بود سه بار کارم به بیمارستان بکشد تا بالاخره «حالی ام بشود.»

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
نه این که پاک شدن از مواد کار راحتی باشد، اما به هر حال آسان ترین قسمت ماجرا بود. تحمل آن همه درد، احساس شرم و گناه، و آشفتگی به نظرم ناممکن می رسید. به جای تلفن زدن به راهنما یا شبکه حمایتی دوستان انجمنی، کارم شده بود فرار کردن… از همه چیز و همه کس.

از این شهر به آن شهر می رفتم. دست آخر به شهر خودمان برگشتم و باز خودم را به یک مرکز درمانی دیگر معرفی کردم بالاخره فهمیدم که مشکل از خود من است. بیشتر از سه روز در برنامه درمان سرپایی آنجا نبودم، اما تا بیش از یک سال مدام پیش متخصص اعتیاد آن مرکز می رفتم. او مدام از من آزمایش اعتیاد می گرفت و نظر بسیار مساعدی در مورد AA داشت. این نوع حساب پس دادن برای من لازم بود. من دمدمی مزاج و تعهد گریز بودم. به هیچ چیز اعتماد نداشتم، از همه کمتر به خودم ، از خیلی لغزش های این مدت فقط چیزهای گنگ و مبهمی به خاطر دارم آخرین باری هم که قبل از ورود به آن مرکز درمانی مصرف کردم هیچ چیز به یاد ندارم؛ اما لحظه بازگشت مجددم به NA هرگز، هرگز از یادم نخواهد رفت.

سخت ترسیده بودم ،همین طور که توی جلسه نشسته بودم دلم می خواست فرار کنم و خودم را نشئه کنم. یک بند عرق می ریختم. می لرزیدم و شکمم طوری می پیچید که انگار همین الان بالا خواهم آورد. به هیچ وجه توان از سر گرفتن این مسیر طولانی بهبودی را در خود نمی دیدم. یقین داشتم که آدمی از دست رفته» بیش نیستم. راهنمایم پیشنهاد کرد که در جلسه بعدی مشارکت هم بکنم. تنها چیزی که گفتم اسمم بود، و این که بعد از سیزده سال پاکی لغزش کرده ام. آن شب اتفاقی افتاد که به هیچ وجه انتظارش را نداشتم. من نگران قضاوت کردن ها و سرزنش دیگران بودم، اما در عمل، چیزی جز محبت نصیبم نشد. معتادانی که در آن جلسه بودند خجالت زده ام کردند. در کمال ناامیدی به جلسه رفتم و با این حس خارج شدم که من هم هنوز فرصتی برای تلاش کردن دارم.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
ناگزیر بودم شیوه زندگی ام را به کلی عوض کنم. تا مدتها حس می کردم دیگر هیچ وقت به حالت عادی» برنخواهم گشت؛ ولی با این که مدام به در و دیوار می خوردم، به تلاشم ادامه می دادم. خیلی دلم می خواهد بگویم در آن موقع از بابت پاکی ام شکر گزار بودم و چیز دیگری برایم مهم نبود؛ اما این طور نیست. تا مدتها در حال افسوس خوردن بودم که «قبلا چه قدر حالم خوب بود» یا «قبلا چه قدر خوشگل بودم». قبل از لغزش، من در دوران پاکی» عموما زندگی قشنگی داشتم. دوستان خوب، خانواده دوست داشتنی، و زندگی زناشویی بی شیله پیله ای داشتم. به محض شروع مصرف، همه چیز، همه جنبه های زندگی من تغییر کرد. فقط همین را بگویم که دوستان و خانواده ام ، از ترس تلف شدن من ، داشتند می مردند و زندگی زناشویی ام نیز به سرعت خراب شد. احساسات ناشی از این وقایع مرا از پا در آورده بود، آن قدر که فکر می کردم به زودی خواهم مرد .

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
تا مدت های طولانی، به نظرم میرسید چاره ای جز سرکوب این احساسات ندارم؛ و تغییری در این طرز فکر به وجود نیامد مگر هنگامی که دوباره نوشتن قدم ها را شروع کردم، در صحبت با راهنمایم صداقت به خرج دادم، و در جلسات درونی یاتم را بازگو کردم. هر چه بیشتر در جلسات شرکت می کردم، حالم بهتر می شد. باید به این درک می رسیدم که با سرکوب احساساتم دارم به جسم و روانم آسیب می رسانم. باید از جنگیدن با روند طبیعی سوگواری که برای آغاز تسکین بار اعتماد و تغییر به آن نیاز داشتم دست بکشم. من باید برای زیبایی نابودشده ام، حال و روزی که پیش از این داشتم، و بر زندگی شخصی و زناشویی از دست رفته ام که من و شوهرم آن همه برایش زحمت کشیده بودیم سوگواری می کردم، تا بتوانیم وضع فعلی ام را بپذیرم و زندگی تازه ای را آغاز کنم. یاد گرفتم که با خودم، مثل هر تازه وارد دیگری، مهربان و با گذشت باشم.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
من برای آموزش پذیر شدن، باید دانشی را که در آن سیزده سال اول آموخته بودم کنار می گذاشتم. باید نعمت هایی چون فروتنی و نازک دلی را می آموختم. من یاد گرفتم هر قدر هم که احساس شرم می کنم، با خودم و همچنین با دیگران صادق باشم. یاد گرفتم چه طور تقاضای کمک کنم و کمکی را که به من میشود چه طور بپذیرم.

روزهایی که جلسه را به چشم سالن نمایش لباس یا محل دوست یابی می دیدم گذشته بود. حالا دیگر اصل برایم این بود که جلسه برای پاک ماندن من ضروری است. این بار برای نجات زندگی ام به جلسه می آمدم.

امروز که به گذشته نگاه می کنم، می بینم انگار از آن دوره از زندگی من هزاران سال گذشته است. یادم هست که بارها به زانو درمی آمدم، و استغاثه می کردم که نیروی برترم مرا از وسوسه مصرف نجات دهد و این جان ناآرام و ذهن مشوش را تسکین بخشد. وقتی به یاد می آورم در آن دوران چه قدر افسرده بودم، پشتم می لرزد. من علاوه بر پاک بودن، فقط می خواستم اندکی آرامش داشته باشم و مدام در چنگ افکار و تصورات کابوس مانند مصرف نباشم.

امروز، انگار از زنی که هفت سال پیش وارد آن درمانگاه شد، جهانی فاصله گرفته ام. من اکنون خود را کم و بیش پذیرفته ام، و بهتر از همه، به واقع قلبی آرام و خاطری آسوده دارم بی نهایت سپاسگزارم از نیروی برترم، راهنمایم، و از تمام کسانی که راهنمایی ام کردند تا آن نوع زندگی را که روزگاری داشتم از نو به دست آورم. سپاس گزارم. من از ته دل با معتادانی که هنوز در عذاب هستند همدردی می کنم؛ چه آنان که در جلسات معتادان گمنام نشسته اند، و چه معتادانی که هنوز مانده تا این راه را پیدا کنند، و مخصوصا بیرون رفتگانی که هنوز راه بازگشت را نیافته اند.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
من تنها می توانم دعا کنم رنجی که برای بازگشت به برنامه کشیدم از خاطرم نرود، و همیشه به یاد داشته باشم که در این بازگشت، آن چه دیدم محبت بود، نه قضاوت. می خواهم همیشه این مهم را به یاد داشته باشم تا خود نیز همین اندازه در حق معتادان دیگر دلسوز و ملاحظه کار باشم. من امروز خیلی چیزها به دست آورده ام، اما راست این است که هیچ کدام از اینها بدون تلاش و عرق ریزی میسر نشده است.

قبل از هر چیز لازم بود خود را ببخشم، از بابت ناسپاسی ام در حق برنامه ای که بیست و یک سال پیش جانم را نجات داد، از بابت ناسپاسی در حق زندگی زناشویی ام که در دوران بهبودی شکل گرفته بود، و ناسپاسی در حق خودم، به دلیل بازگشت به مصرف مواد مخدر و زندگی بیمارگونه.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد
اکنون از آن چه بر من گذشت دیگر شرمسار نیستم، اما از اشتباهم درسها گرفته ام. آن چه را آموخته ام صادقانه و بی پردہ پوشی با معتادان دیگر در میان می گذارم. من حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا این عذاب ها را از سر نگذرانم، اما از آنجا که چنین چیزی ممکن نیست، باید مسئولیت اعمالم را بپذیرم و و این تجربه را دستمایه رشد خویش کنم.

امروز معتقدم اگر لغزش نمی کردم، فقط بیست و یک سال در پرهیز مانده بودم؛ اما شکر خدا حالا هفت سال و نیم پاکی دارم، با دل و جان، سرشار از تعهد، و مملو از چنان عشقی که به بیان درنمی آید. به کمک دیگران، قدمهای دوازده گانه، و اصول این برنامه، زندگی زناشویی من نجات یافت. من دوباره از اعتماد خانواده و دوستان بهره مند شده ام. دیگر آن بیرون افتاده ای نیستم که با حسرت به داخل نگاه می کند؛ خود عضوی از آن هستم. راه بازگشت بس طولانی بود، اما اینک من جزو بازگشتگان خوش بخت هستم.

فرصت دوباره,در چنگ بیماری اعتیاد,اسیر اعتیاد,مسیر طولانی بهبودی,معتاد و اعتیاد

منبع : کتاب پایه 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا