انجمن معتادان گمنام UK

روحیه خدمت گزاری

روحیه خدمت گزاری

روحیه خدمت گزاری

روحیه خدمت گزاری

معتادی اهل ایران هستم. در ۱۹۹۶ (۱۳۷۵] در یک مرکز سم زدایی با NA آشنا شدم. این آشنایی مرا به شیوه زندگی جدیدی هدایت کرد؛ نه از سر تمایل بلکه از سر عجز و ناامیدی مرا تقریبا در حالت بیهوشی به آن مرکز برده بودند و دو روز تمام خواب بودم. مقداری مواد هم قاچاقی با خودم آورده بودم، اما وقتی خواستم مصرفش کنم، دیدم موادی در کار نیست. به نظرم رسید همه هم اتاقی هایم نشئه اند، هر چند خودشان انکار می کردند. خیلی بی تاب و ناراحت بودم. درد خماری را بدون شکایت تحمل کردم، اما در تمام مدتی که آنجا بودم هوس مصرف با من بود.
حالا که چند سال است پاک هستم، می توانم ببینم که نشانه های بیماری اعتیاد مدتها پیش از شروع مصرف در من وجود داشت. من از چیزهایی که خودم داشتم خوشم نمی آمد؛ حتی مثلا از اسم پدر و مادرم. همیشه دلم میخواست کس دیگری میبودم. دلم میخواست قوی و توانا و با اسم و رسم باشم. دلم میخواست بزرگ باشم.روحیه خدمت گزاری
یازده سالم بود که اولین سیگار را کشیدم. گلویم را حسابی سوزاند، ولی احساس کردم مرد شده ام. چند لحظه عزت نفسم بالا رفت، اما چیزی نگذشت که تمام این احساسات محو شد. در سیزده سالگی با مواد مخدر آشنا شدم. بلافاصله احساس و راهی پیدا کرده ام که در خودم احساس توانایی و تسلط به وجود بیاورم. هر چه مواد قوی تری مصرف می کردم، حال بهتری داشتم. تا شانزده سالگی قوی ترین مواد مخدر در دسترس را مصرف می کردم. سه سال اول خیلی حال می کردم کم کم  یک دود یک دود، مواد مخدر به نیروی برتر من تبدیل شد. من روز به روز پیرتر و ضعیف تر میشدم، در حالی که مواد مخدر انگار هرروز جوان ترو قوی تر میشد.
کم کم به فکر کنترل مصرف افتادم. هر بار که برای این کار تلاش کر مخدر مرا زمین زد. مصرف می کردم که خوابم ببرد، برعکس بیدار می ماندم و می کردم که بیدار بمانم، خوابم میبرد. مصرف می کردم که دوست پیدا کنم، هی دشمنم میشدند. مصرف می کردم که دعوا کنم، برعکس آشتی می کردم. همه چیزم دربست در اختیار مواد بود. پیوسته احساس شرم و گناه داشتم و مدام خودم را سرزنش و تنبیه می کردم. انکار، توجیه، و ناصادقی بین من و خانواده ام و سایر افراد جامعه جدایی انداخت. خشم و دشمنی و رنجشی که احساس می کردم، دست مایه توجیه های من برای مصرف بیشتر و بیشتر شد.
من به سبب اعتیادم بدبختی های زیادی کشیده ام: زندانهای مختلف، تیمارستان ها، اقدام به خودکشی، دزدی، و فروختن اموال خانوادهام. یکی از دردناک ترین تجربه ها در ۱۹۸۴ (۱۳۶۳] در دوران جنگ اتفاق افتاد. در آن دوران، خیلی از مایحتاج روزانه مردم سهمیه بندی شده بود و ما باید با کوپن های دولتی این جور کالاها را می خریدیم. من چندین بار سهمیه شیرخشک بچه ام را در بازار سیاه فروختم و با پولش مواد خریدم. هر بار هم نشئه که میشدم، گریه می کردم و خودم را می زدم. گاهی مجبور میشدم به بچه ام فقط آب قند بدهم. مصرف شدید من بیست سال طول کشید؛ و در هفده سال آخر، دنبال علاجی می گشتم که پیدا نمیشد؛ تا بالاخره در آن مرکز سم زدایی با NA آشنا شدم. وقتی وارد اولین جلسه NA شدم، خوش آمدگو مرا به طرز صمیمانه و محبت آمیزی در آغوش گرفت و به من خوش آمد گفت. من همین جور گیج و ما مانده بودم. خیلی وقت بود که کسی مرا بغل نکرده بود . حتی مادرم. فکر این جماعت مشنگ نمی دانند سرو کارشان با چه جور آدمی افتاده.» من دنبال تفاوت ها بودم و مدام می خواستم از جلسه عیب و ایراد بگیرم. در آخر جلسه اعلام پاکیها رسید. انگار کسی توی کله من داشت داد می کشید این ممکن نیست؛ اینها چاخان می کنند؛ همه شان نشئه اند.» من حتی در زندان دستم می رسید مصرف می کردم که خودم را بسازم.  این یکی از مقدس ترین روزهای عمر من بوده و همیشه هم خواهد بود. به من گفتند که تازه وارد، مهم ترین فرد حاضر در جلسات NA است. تا دو سال بعد، من مهم ترین فرد حاضر در هر جلسه بودم، چون دو سال طول کشید تا پاک شوم. فکرکردم با بقیه فرق دارم. فکر می کردم اگر بتوانم نوع یا مقدار یا طرز و زمان مصرفم را عوض کنم، شاید راه دیگری برای ادامه مصرف باشد. به این تقلای بیهوده ادامه می دادم تا بالاخره آن معجزه برای من هم اتفاق افتاد.روحیه خدمت گزاری
یک روز، داشتم به سراغ صاحب جنسم می رفتم که اتفاق عجیبی افتاد: نمیدانم به چه دلیلی برگشتم و به دیدن یک از دوستان NA رفتم. فقط چند دقیقه در مورد موضوع های عادی صحبت کردیم؛ اما موقع رفتن من حس و حال دیگری داشتم. وسوسه ام از بین رفته بود. من هنوز هم نمیدانم در آن چند دقیقه چه اتفاقی افتاد؛ فقط میدانم که این آغاز روند بهبودی من بود. تنها کاری که من کرده بودم رفتن به جلسه بود، درخواست صادقانه کمک از خداوند برای پاک ماندن بود، و در تماس ماندن با سایر اعضای NA. به رغم تمام باورهایم، این برنامه به من هم جواب داد. به جای آن وسوسه همیشگی برای مصرف، امید غریبی در دلم زنده شد. انگار اصلا آدم دیگری شده بودم؛ با احساساتی متفاوت و در آستانه آغاز یک زندگی تازه. احساس شور و شوق و خوشحالی می کردم و دنیا به چشمم قشنگ شده بود.
همان شب راهنما گرفتم و گفتم می خواهم فورا قدم یک را شروع کنم. راهنمایم گفت چند بار قدم یک را بخوانم تا بعد بتوانیم در موردش صحبت کنیم. آن شب تا صبح بیدار ماندم و کتاب پایه را از سر تا ته خواندم. فردایش هم کتاب را با خودم بردم باز از سر نو بنا کردم به خواندن. هر بار قدم یک را می خواندم، نکته جدیدی ” روشن می شد. باورم نمی شد بتوانم ترک مصرف کنم، اما واقعیت این بود که دیگر وسوسه ای برای مصرف نداشتم. بیشتر وقتم را با بچه های انجمن می گذروندم و مدام بیشتر و بیشتر امیدوار میشدم. دیگر می توانستم از ته دل خوش باشم. به آسمان نگاه می کردم، و به نظرم می آمد انگار سال هاست
ابی آسمان را ندیده ام.
هر روز اصلاح می کردم، لباس تر و تمیز می پوشیدم، و قبل از همه در جلسه : در جلسات مشارکت می کردم و بعد از جلسه وقتم را با سایر معتادان می گذراندم. دیگر مشکلاتم را انکار نمی کردم، چون احساس می کردم هی چیز درست خواهد شد. روزی ده دفعه به راهنمایم تلفن می زدم. او حوصله به می داد و با من مثل یک دوست صمیمی رفتار می کرد. چیز عجیبی بود؛ من برای اولین بار راضی شده بودم بدون اما و اگر به حرفهای یک نفر دیگر گوش کن حرف گوش کن شده بودم. مدام حس و حالم بهتر میشد. چند ماه از پاکیام می گذشت که به یکی از رفقای زمان مصرف برخوردم. در زمان مصرف، ما ساعتها با هم وراجی می کردیم؛ اما این بار هیچ حرفی نداشتیم به هم بزنیم. انگار اصلا همدیگر را نمی شناختیم.روحیه خدمت گزاری
راهنمای من، از همان روزهای اول به من حالی کرد که این فقط شروع ماجراست و من باید دست به عمل بزنم. گفت برای پاک ماندن باید قدمها را کار کنم، به جلسه بروم، و خدمت کنم. اوایل منظورش را نمی فهمیدم. بعد از سالها این در و آن در زدن پاک شده بودم و احساس خوشحالی می کردم. اما کمی که گذشت فهمیدم اگر هر چه سریع تر تغییراتی اساسی در زندگی ام به وجود نیاورم، | برمی گردم سر خانه اول. امروز معتقدم آدمی که پاک شده ولی قدمها را کار نکرده بعید نیست از کسی که مصرف می کند خطرناک تر باشد.
وقتی خدمت را شروع کردم، تازه فهمیدم چه قدر بیمارم. تأئیدطلبی خودمحوری، خودخواهی، رنجش، میل به انتقام، و بسیار از دیگر نقایص شخصیتیام زد بالا و برای سایر اعضا دردسر درست کرد. اما انجمن ما روز به روز به رشد ادامه داد، و من هم رشد کردم و عاقل تر شدم. کم کم معنای فروتنی، خدامحوری پذیرش، گذشت، و سایر اصول روحانی را فهمیدم.
آن وقت ها در تهران فقط دو گروه وجود داشت، که هر کدام سه جلسه در همه تشکیل می دادند. من با چای درست کردن، چیدن صندلی ها، و تمیز کردن از جلسه به گروه کمک می کردم. دیگر کم کم انجمن را به چشم – میدیدم، و هر وقت تازه واردی از راه می رسید، می رفتم با او صحبت با او صحبت می کردم و تجربه ام را با او در میان می گذاشتم. وقتی متوجه تاثیر احساس خوبی می کردم. احساس به دردخور بودن می کردم. بعد دیگران ازمن خواستند که راهنمایشان بشوم، اما راهنمای خودم پیشنهاد کرد که چند قدم دیگر را هم کار کنم. و گفت در ضمن باید همچنان به در میان گذاشتن تجربیاتم در مورد بهبودی با دیگران ادامه بدهم. به تدریج، بر اثر کار کردن قدمها، مشارکت، و رسیدگی به تازه واردها، روحیه خدمت گزاری در من رشد کرد. تشنه خدمت در NA شدم. امروز میدانم که خدمت وظیفه من، و در حکم قدردانی من از انجمن است.
در این میان رابطه ام با خدا هم بهتر شد. دعای من آن اوایل فقط این بود که از بابت پاکی ام خدا را شکر می کردم، و همین کافی بود که نوعی احساس آرامش در من به وجود بیاورد. در حین طی کردن قدمها متوجه شدم همین طور که من تغییر می کنم و آدم بهتری می شوم، دنیای دوروبر من هم تغییر می کند و بهتر می شود، و در مسیر این تحول، خداوند همراه من است. کم کم خودم را بهتر شناختم و با نقاط قوت و ضعف خودم آشنا شدم. ارتباطم با آدمها و جامعه مدام بهتر شد. توانستم مشکلاتم را یکی یکی حل کنم. بر اثر به کار بستن اصول روحانی نهفته در قدمها، به تدریج طعم آرامش و آزادی تازه ای را چشیدم، و این باعث شد در کارم هم موفق تر باشم. ایمانم به من کمک کرد تا بفهمم که رنجها یا شکستهایم تجربه هایی است در راه رسیدن به موفقیت های آینده.
دعا و مراقبه بخشی از زندگی من شد. اولین بار که قدم یازده را کار می کردم، راهنمایم از من پرسید تا حالا شده به این فکر کنم که خواست خدا در مورد من چیست؟ پس از چند روز فکر کردن به این سئوال، به این نتیجه رسیدم که خواست خدا در مورد من این است که در خدمت دیگران باشم. وقتی این را با راهنمایم در میان گذاشتم، لبخندی زد و به من گفت حالا آماده قدم دوازدهم هستم. من مقدم موقعی یک عضو واقعی NA شدم که قدم دوازدهم را کار کردم. راهنمایم پیشنهاد کرد برای بهتر کار کردن قدم دوازده، خوب است دانشم را از ساز و کار این برنامه بیشتر کنم. او مرا تشویق کرد در جلساتی شرکت کنم که موضوع شان
سنت هاو مفاهیم خدماتی است. شروع کردم به خواندن مطالب خدماتی. درک بهتری از اصول روحانی و همچنین شناخت بیشتری از نقایصم حاصل کردم؛ منی که مانع من در خدمت مخلصانه بود. به کار بستن اصول روحانی در جنبه های غیرانجمنی زندگی من هم مفید بوده است . چنان که امروز به لحاظ مالی و اجتماعی هم آدم موفقی هستم.
برنامه NA تنها یک نوید به ما می دهد: آزادی از اعتیاد فعال. من هر روز از بابت این و بسیاری چیزهای دیگر که نصیبم شده، خدا را شکر می کنم. امروز من اجباری به مصرف ندارم و عاقبت من مرگ ناگزیر بر اثر اعتیاد نیست. احساس می کنم خدایی مهربان هر لحظه با من است. در مورد دیگران و خودم احساس خوبی دارم. دیگر اجباری به گدایی تأیید یا تصدیق ندارم. NA زندگی مرا از مرگ حتمی نجات داده است و در نظر من، خدمت به NA راهی است برای جبران این همه لطف؛ و نیز راهی است برای جبران آن همه خسارت که من در دوران مصرف به جامعه زده ام. خدمت، شکرگزاری است در عمل، و باعث می شود من احساس مفید بودن بکنم؛ و این بسیار برای من اهمیت دارد. من هر روز از خداوند در خواست می کنم قدرت اجرای اراده اش را به من عطا فرماید.

منبع کتاب پایه

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا