انجمن معتادان گمنام UK

تمایل به قطع مصرف

تمایل به قطع مصرف

تمایل به قطع مصرف

تمایل به قطع مصرف,مظلومیت معتاد,معتاد در اجتماع,طبیعت بدون مواد

من خدا را در یک قدمی حس کردم

روز سوم پاکی ام بود و خوابم نمی برد. نه از روی درد و ناراحتی، نمی دانم چرا؟ گذشته ام، کارهایی که کرده بودم، بچه هایNA، دروغ ها، بدبختی ها، خوشی ها همه عین فیلم از جلوی دیدگانم رد می شدند، خلاصه یکسری چیزها که به ذهنم رسید، گفتم شاید آن ها را فراموش کنم تصمیم گرفتم آن مطالب را یادداشت کنم. ساعت ۵ صبح بود. یعنی تا ساعت ۵ خواب به چشمم نیامده بود، ناخود آگاه قلم به دست گرفتم. همه چیز از اولین جلسه NA شروع شد. به خدا قسم تمام چیزهایی را که می نویسم از دلم برخاسته و کاری به قشنگی و زشتی جملات ندارم چون دیگر احتیاجی به دروغ و… ندارم، بگذریم. وقتی چند تا از بچه های انجمن اصرار به رفتن من به انجمن را داشتند، من گفتم می روم ولی مگه میشه من بدون مواد زندگی کنم، اصلا غیر ممکن است، چون از خواب که بیدار می شدم تا زمانی که می خوابیدم فقط به عشق مواد بود و فقط به مواد فکر می کردم، اصلا هر جای قشنگ و دنجی می دیدم، می گفتم فقط به درد این می خوره که بشینی و مواد بکشی و حال کنی. یا اگه می خواستم در مورد فردی قضاوت کنم، می گفتم: فلانی را ولش کن فقط داره جون می کنه با این همه در آمد،یه بست نمی کشه. اصلا همه زندگی و فکر و ذکرم شده بود مواد و بس.

 خیلی برایم سخت و ملال آور بود که از مواد دل بکنم. آخه خیلی سال بود بهش عادت کرده بودم، با او زندگی کرده بودم، اصلا عزیزترین چیز و نزدیک ترین دوستم بود بهترین لحظات زندگی ام را با او سپری کرده بودم و همه چیز را تو اون می دیدم. همه اش می گفتم مگه میشه برم داخل طبیعت بدون مواد. با همه این اوصاف و دلبستگی ها به حالت مسخره و رفع مسئولیت و به خاطر دوستان، وارد جلسه NA شدم. از همان ثانیه اول ورودم، همه چیز و همه کس و همه حرکات و گفته ها را دقیق زیر نظر گرفتم. اصلا کنجکاو شدم ببینم این همه از جلسه NA می گویند چی داره؟ خلاصه وقتی وارد شدم مشخص بود که تازه واردم شاید باور نکنید در همان بار اول شدیداً مجذوب جلسه شدم. نمی دانم چرا؟ شاید صداقت بچه ها و یا مظلومیت آن ها بود. سادگی و بی ریایی آن ها بود، نمی دانم. شایدکلمه به کلمه دعای آرامش آخر جلسه بود، نمی دانم شاید هم اثر گذاری مطالب نصب شده روی دیوار جلسه بود. خلاصه بدجوری دلم شکست و بدجوری دلم ریخت. این مطالب را فقط از روی صداقت و بی ریایی می نویسم و فقط حرف های دلم در آن شب است این هنوز اول عشق است خودبخود پس از پایان جلسه ایمانم خیلی قوی شد. باور کنید من معجزه را در همان جلسه اول دیدم. من یک شخص سست ایمان بودم. ولی همان شب اول خدا را در چند سانتی متری خود حس کردم. این مطالب را با قلب و دل شکسته می نویسم. اصلا یک انقلاب روحی و روانی درون من رخ داد که شاید بیان و باورش برای عده ای هم مسخره بیاید، شاید عده ای هم فکر کنند رفته ام به انجمن NA و خجالت می­کشم برگردم. شاید عده ای فکر کنند دارم برای جلسه تبلیغ می کنم و یا هزار فکر دیگه.

ولی  NA برای من جای مقدسی است. شاید علت آن مظلومیت معتاد است. چون خودمان خوب می دانیم نه حرف معتاد در اجتماع خریدار داشته نه چهره اش و نه حرکاتش. واقعا اگر یک جایی هر اتفاقی می افتاد مخصوصا اگر دزدی  می شد، آیا همه فکرها و نگاه ها و قضاوت ها متوجه شخص معتاد نمی شد؟ انجمن برایم خیلی مورد احترام و عزیز است چون به من شخصیت داد. معجزه را حس کردم چون به نظر من هر حرفی از دل بر آید بر دل نشیند و این عجز بچه ها، صداقت آن ها، سادگی و صفای آن ها و بی ریا بودن شان در همان جلسه اول اگر کسی تشنه واقعی باشد سیراب می شود. امیدوارم که همه همدرد های خودم « کسانی که از درد اعتیاد در رنج و عذابند  و به عنوان معتاد مصرف کننده شناخته می شوند» روزی برای رهایی بیایند و شاید آن ها هم مثل من مجذوب و دلباخته و عاشق شوند و از زجر و ذلت و تنهایی اعتیاد به کمک معجزه خداوند و یاری صمیمی بچه های NA  نجات یابند.

پیام بهبودی  بهار ۱۳۸۵

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا